تبليغاتX
مجله ادبی سكستانت
هنر ( ادبیات )
 یلدا
سلام دوستان

یلدا، میلاد نور و روشنایی و تولد میترا و مسیح
بر شما مبارک

بیش از این حوصله نگارش ندارم. مرا ببخشید!!

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در پنجشنبه یکم دی 1390  |
 به مناسبت سوم آذر
قصـه‌ی غصـه‌ی من دور و دراز است مپرس
دسـت تقـدیر عـجـب شعـبده باز اسـت مپرس
قصـه‌ی عشـق نوشته اسـت بر ایـن پیشانی
ساز ناکوک به من داده کـه سـاز است مپرس
می نوازد دل و می سـازد و خـوش می شکند
گــاه صـیادِ کـبـوتـــر پی بــاز اســـت مپـرس
دلبــری داده مــرا چــون بــت چــینی غــمّاز
دائما با مـن سـرگــشته به نــاز اسـت مپرس
روز و شب را به هــم آمیــخته نقـاش عجب
گــرد مهـتاب رُخــش زلف دراز است مپرس
قــبـله‌ام گــشـته و مــحــراب خــم ابـروی او
مانـع سجـده و تسـبیـح و نمــاز است مپرس
شیـخ صنعانم و بـرگشته ام از قبله ی خویش
وین سخن نکته‌ی سربسته‌ی رازست مپرس
کرده با عشق مرا چــاره و در بنــد و اسیــر
مات و مبهوت که چون بنده نوازاست مپرس

در تاریخ سوم آذر ماه 1390 سروده‌ام
                                                                به مناسبتی
|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در سه شنبه هشتم آذر 1390  |
 پائیز

به هر گل می رسد می بوید این دل

نمـی دانـم که را می جـویـد ایـن دل

بارانی روزهای پائیزی، سرشار از طراوت باد!
|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390  |
 من كی‌ام؟! می‌خواهی مرا بشناسی؟

من كی‌ام؟ می‌خواهی مرا بشناسی؟

پس به دنبال من بيا . . .

 

 

من كي‌ام؟ غريبه‌اي از ديار دور. تبعيدي عرش اعلا در زمين.

من كي‌ام؟ بنده اي مفلوك، عـاصي درگاه خدا.

من كي‌ام؟ سرگشته اي حيران.

غريبه‌اي هستم، با پاي پياده از راه دور مي‌آيم.

نامم هرچه هست از تبار رنجـكشيدگانم.

چهل بهار را با چهار تابستان پيوند داده‌ام

                        و در آستانة پائـيز زندگي

                                به فصل سرد زمستان مي‌انديشم.

باور نمي‌كني؟!

               بيش از اين خود را نمي‌شناسم،

بي‌جهت نيست كه خود را غريبه‌اي از ديار دور مي‌دانم؛

من با خويشتنِ خويش نيز بيگانه‌ام.

 

 

تا آنجا كه از پس گرد و غبار زندگي

         چهـره‌ام را مي بينم و گذشـته‌هـاي دور را به ياد مي‌آورم؛

                                    قبري دهان گشود و مرده‌اي متولد شد.

 

هرگز، هراس مردمان را تواني تصوركرد، وقتي با مرده‌اي از قبر رميده روبرو شوند؟

هراس مردمان را از خود اينچنين ديده‌ام.

 

 

بيگانه،

نامي در خور من است.

با پـاي پـياده در كوچه پس‌كوچه‌هاي زنـدگـي به دنبال آشنائـي‌ مي‌گردم؛

اما مگر يك تبعيدي، هـيــچ اميدي براي يافتن آشـنائـي، مي‌تواند داشته باشد؟!

 

 

من راندة بهشت و تبعيدي زمين، زنجيري تمايلات خويشتنم.

راه گم كرده در كويرِ بي‌انتهاي نفسم.

خضري مي‌خواهم تا راه بنمايد و رهائـي بياورد.

. . . بيهودگي، چرخش به‌‌دورِخود، دوري باطل، شب به دنبال روز، و روزي بي‌حاصل، و باز شب.

سال از پيِ سال و قرن از پس قرن، شب همچنان تيره و تاريك، جهل و ظلمت، تمايل و خواهش، هيچ و پوچ . . .

 

 

نـاگـاه، در دل اين شب ظلماني، نسيمي روحبخش، صوتي دلنواز، تلاوتي دلپذير را به گوشِ هوشم رساند:

“ و العصر. ان الانسان لفي خسر. الا الذين امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. ”

“ قسم به دوره. قسم به زمان. هر آينه انسان در ضـرر و زيـان است مـگر آنـانكه ايمان آوردند و عـمل صالح پيشه كردند و دست در دامان خدا زدند و صبر را پيشه ساختند. ”

جـامه‌دانم را برمي‌دارم.آهسته و آرام به راه مي‌افتم.

انـدكي به خـود‌آمده‌ام. برمي‌گردم، تا راهِ راست را در پيش گيرم.

راهِ راست انسان بودن تا آدم شدن را.

 احساس مي‌كنم كمي به خود آمده‌ام. اندكي خود را مي‌شناسم.

براي شناخت بيشتر، راه درازي در پيش است و من، در ابـتداي اين راه چگـونه مي‌توانم خود را به شما بشناسانم؟

 

 

آنچه از خود مي‌دانم اينست كه خليفة خدا در زمينم، امانت‌دار بارگراني كه كوه‌ها از پذيرفتنش سر باز زده‌اند، رونده به سوي خداي خويش، سر‌خورده از بيـراهه رفتنها و خوشـحال از راه يافتن.

. . .، خضر همراه من است. جهت را شناخته‌ام. پس ديگر چه باك؟!

با قدمهائـي استوار، راهي را كه در پيش دارم طي خواهم كرد.

ديگر مرده‌اي از قبر رميده نيستم،

                          انساني هستم كه آدم شدن را تجربه مي‌كند.

مي‌روم تا خود را و همزمان‌خداي‌خود را بشناسم.

راستي، من كيستم؟ مي‌خواهي مرا بشناسي؟

پس

 با من

             بيا !

 . . .

=========================================

برگرفته از كتاب عشق و زندگی/ اثر منصور اعلمی‌فر

 

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در جمعه یازدهم شهریور 1390  |
 در ماتم زاينده‌رود و وضع شهر اصفهان

 

من‌كه روزگار نوجوانی خود را به تماشای زيبايی‌های بی‌بديل اين رودخانه گذرانده‌ام و از آن خاطرات فراموش ناشدنی دارم اكنون ساعت‌ها در كنار آن می‌نشينم و به حال نزار آن می‌گريم. اطمينان دارم اگر اين رودخانه در هركجای ديگر دنيا بود اينچنين به حال خود رها نمی‌شد. شعر زير حاصل غصه‌ها و دلسوزی‌های بی‌حاصل اينجانب است كه نه توانی در چنته دارم و نه چاره‌ای برای جبران اين خسارت بزرگ!

ناگفته نماند حدود بيست بيت از شعر خويش را شخصاً حذف نموده‌ام تا آنها كه كوچكترين مسئوليتی در قبال اين مرده رود احساس نمی‌كنند خاطر خطيرشان آزرده نشود.

بگذار شعر من انسجام خويش را از دست بدهد.

     در شعر ديگری پيشنهاد داده‌ام تا مردم همه، روزی گرداگرد رودخانه‌ی در حال احتضار حاضر شوند و آنقدر بگريند تا با اشك خود اين مايه‌‌ی حيات و زيبايی شهر را از مرگ حتمی نجات بخشند. ...

پيرمرد مهربان شهر ما

روز و شب دارد هزاران غصه‌ها

غصه‌ی زاینده‌رود مرده را   

مردمان خسته‌ی افسرده را

غصه‌ی بی‌خانمانی، گشنگی

بی‌نشاطی، خستگی، دلمردگی

شهر ما خود پایگاه غصه است

غصه ما را اینچنین افسرده است

غصه باید خورد بر هر گوشه‌ای

وه که ما را نیست دیگر توشه‌ای

غصه‌ي زاينده‌رود خشك را

كين چنين افتاده در دام بلا

 رود زنده زندگي مي‌آورد

زنده‌رود ما چرا مي‌پژمرد

بر لبش آبي ندارد، تشنه‌كام

مرده‌گير اين رود را، ختم كلام

غصه دارم، شهر من بي‌صاحب است

موشها در جوي‌ها، سرمست مست

در ميان چارباغ بي‌نوا

صف به صف بيني سپاه موش را

موش‌هاي چاق و چلّه، شادِ شاد

فارغ از هر زنده باد و مرده باد

گر سوي ميدان روي، نقش جهان

خسته مي‌بيني نگاه مردمان

از گراني پشت مردم خم شده

نان خشك پير ما هم كم شده

نيست جنب و جوش در بازار شهر

كرده با ما زندگي اينگونه قهر

هست پلهاي فراوان، رود خشك

بو فراوان هست جاي عود و مشك

بوي گند فاضلاب اصفهان

هست بي‌همتا در اقصاي جهان

برج مردآويج را بو خسته كرد

نيست در سر هيچ جز جاپاي درد

شرق را گويند روشن‌دشت، واي

 بوي بد بي‌حد نشسته در سراي

در شمال شهر بو بيداد كرد

كودكم از بوي بد فرياد كرد

كشتزار خشك را حاصل كجاست

پس چه كس مسئول درد شهر ماست

 

پل فراوان سبز مي‌گردد مدام

همچو زخمي بدتر از زخم جذام

اين چه تدبيري است حيران مانده‌ام

خسته‌ام بس در خيابان رانده‌ام

در « گلستان» پل چو آمد سخت شد

سخت‌تر شد بهر مردم، رفت و شد

رويِ« جابر» پل درآمد چون زگيل

واره را با فيل بسته جاي بيل

شهر را با سنگ پر كردن چه سود

خود مگر اين شهر قبر مرده بود

گر زتاريخش بگويم صدهزار

گفته‌ام هيچ است نزد بيشمار

...

روز اول اصفهان جايي نبود

در محل شهر مأوايي نبود

زنده رودي بود و دشتي سبز رنگ

خود طبيعت شاد شد زين آب و رنگ

چشمه‌اي جوشان چو آب زندگي

سرزميني پاك بهر بندگي

كوه و دشت و رود يكجا جمع بود

هر كسي مي‌ديد آن را مي‌ستود

اين محيط امن شد شهري وسيع

بوالعجب شهري و فرهنگي بديع

حال بنگر حال و روز شهر را

رود بي‌آب طبيعت قهر را

رود خشك مبتلاي جوع را

خود زند طعنه « شنا ممنوع » را

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

شب كوير آمد شبيخون زد به شهر

شهرداری كو مگر كوبد به قهر

باغباني كو كه از گِل گُل كند

آب كو تا پاي پل غُلغُل كند

-------------------------

پ ن: پيشنهاد مي‌كنم يك روز به نام روز جهاني زاينده رود نامگذاري شود.

=========================================

برگرفته از مجموعه اشعار اصفهان نصف جهان/ اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 دل سپردن

دل سپردن

 

كدامين قطره خواهى شد؟!

كدامين قطره خواهى بود؟!

آن قـطــره

كه در خود شد

فرو خشكيد!

يا آن كو

كه بي‌خود شد

به دريا رفت و دريا شد

                                               به عشق ديگرى سر داد 

                                                  مانا شد!!

كدامين قطره خواهى بود؟!

كدامين قطره خواهى شد؟!


===================

برگرفته از مجموعه اشعار دريای مواج/ اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390  |
 به مناسبت روز معلم (تقدیم به تمام معلمان راستین)

معلّم

 

 

در اين دوران ظلمانى و پُرسوز

چه بايد گفت جز حرفى جگرسوز

زمين از آسمان دور است بسيار

هوا آلوده شبها تيره و تار

ز هم دورند مردم، آشنا نيست

ميان مردمان ميل جداييست

به هر در مى‌زنى يارى نباشد

كسى را با كسى كارى نباشد

بشر وا مانده از فرهنگ پاكش

نمى‌آيد خبر، غير از هلاكش

بشر كز آدميّت بى‌خبر ماند

در اين اوج تمدن در بدر ماند

ستمكارى رواج زندگى شد

تمدن موجب خربندگى شد

در اين شبها كه جز ظلمت، خبر نيست

اميد عافيت بهر بشر نيست

شب تاريك اگر مه برنيايد

ره و بيراهه را چون آزمايد؟!

در اين شبها كه من دلتنگ نورم

اسير قدرت و در بند زورم

در اين شبها كه مى‌نالم هراسان

ز دست مردم بى دين و ايمان

در اين دوران پر غوغاى تاريك

طناب دار و گردن سخت نزديك

نفس مى‌گيردم راه گلو را

كه مى‌بينم هلاك آرزو را

زبانم الكن و ميلم فراوان

كه تا گويم ز وصف ماه تابان

در اين شبهاى ‌جانسوز زمستان

كه بلبل را نباشد ره به بستان

در اين شبها كه سخت از پا فتادم

بر‌آيد آه و زارى ‌از نهادم

در اين دوران جور و ظلم و نكبت

كه اسكندر كند وصف عدالت

عدالت مى‌خورد بر فرق مظلوم

طنابى‌ مى‌شود بر بيخ حلقوم

مرا اميد مهتاب جهانتاب

نشانده منتظر، وا كرده از خواب

كه تا از آسمان انجم‌افروز

ستاره بركَنم خرسند و پيروز

 

در اين دوران كه دست ظلم ضحاك

جوانان وطن را كرده در خاك

من از مهتاب مى‌گيرم سراغى

كه تا شايد شود روشن چراغى

مرا تا صبحدم همراه باشد

چراغى‌ روشن و آگاه باشد

 

در اين شبهاى ‌جور و ظلمت و زور

بشر محروم، از انديشه وز نور

بهاى‌ صاحب انديشه هيچ است

سر علامه‌گان دستار پيچ است

خرد در جمع قدرت نيست جايش

كسى قائل نشد قدرى برايش

اگر مهتاب گاهى‌ برنيايد!

چه كس واماندگان را ره نمايد؟!

 

معلم ماهتاب سال و ماه است

معلم رهنماى خوب راه است

معلم از سپاه داد برتر

معلم چون نبى، شايد پيمبر

بداد عمر عزيز خويش از دست

بناى ‌جهل را بنياد بشكست

اگر دستم رسد بر دامن روز

ندا سرمى‌دهم با صوت جانسوز:

كه مهتابم معلم بود و خورشيد

به شبهاى‌ سياهم نور پاشيد

معلم شمع شب افروز دوران

بتابد نور تا دارد به كف جان

 

"معلم روشنى‌بخش جهان است

طلايه‌دار صبح جاودان است"

 ===================

برگرفته از مجموعه اشعار چنگ سکوت/ اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390  |
 در ردّ بهاريّه

پزشكی نازنين كه وجودش را بسيار گرامی می‌دارم دوسه روزی پيش برايم حكايت می‌كرد كه اگر چه شب‌ها تا ساعت ده در مطب حضور دارم اما شبی به ضرورت حضور ميهمانان، بايد زودتر به خانه می‌رفتم؛ بنابراين از  منشی خواستم تا بيمار بدون نوبت نپذيرد...

منشی به داخل آمد و گفت مردی سالخورد اصرار دارد تا حداكثر برای مدت ده دقيقه با من ملاقات داشته باشد...

ـ او را پذيرفتم؛ مردی بود در حدود شصت سال سن و به ظاهر موقر و متين!

پس از ادای احترام و تعارف اظهار داشت شنيده ام با دكتر (...) صميميت و آشنايی داريد!

ـ حدس زدم شايد بيماری كليه دارد يا برای بستگانش توصيه يا سفارشی می‌خواهد

گفت ‌خواهش می‌كنم از دكتر بخواهيد تا يكی از كليه‌های مرا بردارد، ارزانتر هم شد اشكالی ندارد؛ من فقط تعجيل دارم و نيازمند پول...!

دكتر فكر كرده بود كه شايد اين مرد معتاد است و قصد فروش كليه‌اش را دارد...

مبلغی در دست او گذاشته و گفته بود برو مشكلت را حل كن و در فكر فروش كليه هم نباش!

گفت ديدم مرد گريان دست در جيب خود برد؛ فيش حقوقش را بيرون آورد و بمن نشان داد؛ ماهی 460هزار تومان حقوقش بود؛ درحاليكه می‌گريست گفت: دكتر من گدا نيستم و چشم تمنا به هيچكس ندارم. همسرم چند سالی زمين‌گير است. سه دختر دارم كه بزرگترين آنها مدت هيجده ماه است عقد كرده و منتظر است تا جهيزيه‌اش آماده شود؛ ديگر تأخير جايز نيست زيرا دو ديگر نيز به سن ازدواج رسيده‌اند....

...

دكتر وقتی اشك‌های جاری مرا ديد روی برگرداند و به سراغ بيمارش رفت...

در مسير بازگشت به منزل شعر زير را سرودم:

چـرا با تـوسـن شعـرم چـنـيـن شـاداب مـی‌رانم

مـگـر مـن دردِ ايـن بيـچـاره مـردم را نمـی‌دانم

شنيـدم زاوسـتاد خـود حـكايـت‌هـای جـانسـوزی

كـزان پيـوسـته غمـگـينم، سـراسيـمـه پـريشانم

پـزشكـی، حاذقی، پيـری، سراسر پنـد با من گفت

يكـی غمـنامه‌ از مـردی كه اينك سـخت حيرانم

در اين شـب‌هـای طــولانی، شب سـرد زمستانی

بهــاريّـه اگـر گـفـتـم، غـلــط كــردم، پشـيـمـانـم

به دشـت لالـه می‌گـريد ميـان سـوسـن و سنبل

دلـــی آشـفــتـه دارد او، پــزشــك پــاكــدامـانم

ز داغ لالـه خـونين شد دو چشـم نرگس مستـش

كه گـرگ گـرسِـنه آمـد به دشـت و كوهسـارانم

شكوفه كی كند جلوه زمين خشك است و بی‌باران

كـجا بلـبل غـزلـخوان شـد، نبينی گل به بستانم

در اين شـب‌هـای طــولانی، شب سـرد زمستانی

بهــاريّـه اگـر گـفـتـم، غــلـط كــردم، پشـيـمـانـم

شكـسته خـم، سبـو خـالی و ساقی مست لايعقل

خــداونــدا چـه می‌بيـنم، كـجـا رفـتـنـد يــارانم

شـده سـاغـر تـهـی از می، شكسته هفت بند نی

اسيـر ايـن شـب تـيـره، شـب شــام غــريـبـانم

كـجـا انگــور خـواهـد شـد مـی‌ لعـل بدخـشانی

شـود خون‌گـريه‌هـای مـن، مـی لعـل بـدخشانم

در اين شـب‌هـای طــولانی، شب سـرد زمستانی

بهــاريّـه اگـر گـفـتـم، غـلــط كــردم، پشـيـمـانـم

لحـاف كـهنـه‌ی ابـری گـرفـتـه روی خورشيدم

تـن خـسـته، تـك و تنـها، چو مـرغی در بـيابانم

كـويـر گرم و تفـتيـده، ز شن طـوفان شده برپـا

جـرس خامـوش و بانگـی نـز گلـوی سـاربـانانم

چـو طفـلی مـانـده در راهـم، جـدا از دامـن مادر

هـــراسـانـم، اسـيـر حــمـلـه‌ی شـوم كـلاغــانـم

در اين شـب‌هـای طــولانی، شب سـرد زمستانی

بهــاريّـه اگــر گـفـتـم، غـلـط كــردم، پشـيـمـانـم

===================

برگرفته از مجموعه اشعار پراكنده/ اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390  |
 بهاريه

نسيمی‌خوش رسيد از ره خبر از جان‌جان‌آمد

 بسـاط بـزم بـرپـا شـد شــراب ارغــوان آمد

به بـزم دوسـتان امـشب مه نو نغمه خوان آمد

 چمن خندان‌بسوسن‌گفت هلا سرو روان آمد

بهـار آمد بهـار آمد

شكوه سبزه زار آمد

خـرامـان یـار دلجـويم چـو آهـوی چمـان آمد

 دستـش جـام زرينـی به سويم شادمان آمد

چه خندان بـود چشمانش لطيف و مهربان آمد

 غلـط نبـوَد اگـر گـويم كه حـوری ناگهان آمد

بهــار آمـد بهــار آمد

به دشت و لاله زار آمد

بـزد تيـری مـرا بر دل، دل مـن در فغـان آمد

 دوصد جان آمد از تيرش‌كه جان‌جان جان آمد

نگــاهـش مـرهــم دل‌ها طـبيـب مهـربان آمد

 دستـم داد جامـش را دو دستم در ميان آمد

بهـار آمد بهـار آمد

به كوه كوهسار آمد

لبـش بـوسيـدم و گفـتم كه لعـل دُرفشان آمد

 نـدای هـاتـف غـيـبی، مــراد عــاشـقـان آمد

چـو بـاران بهـاری بود فـرود از آسـمان آمد

 بشست انـدوه دل‌ها را چو دريـا بر كران آمد

بهـار آمـد بهـار آمد

شكوفه بی‌شمار آمد

جهان‌شد روضه‌ی‌ رضوان‌چو يارم ازجنان آمد

 الا یـاران بـپـا خيـزيـد كـه پيغـامی عيان آمد

بنـوشـيـد و بنـوشـانيـد كــه مسـتی بی‌امـان آمد

غزل‌گوييد و خوش باشيدكه عشق‌جاودان آمد

بهـار آمد بهـار آمد

بهار ازكوی يار آمد

===================

برگرفته از مجموعه اشعار چنگ سكوت/ اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 بربنديد محملها
دوستان عزيزم
از اينكه باز هم سعادت يار شد تا بار ديگر در خدمت شما دوستان مهربان باشم ـ  شما كه در ايام بيماری با پيامهای خصوصی دلگرم كننده‌ی خود مرا ياری داديد و نيرو بخشيديد ـ خداوند يكتا را سپاس می گويم و از شما ياران مهربان بینهايت تشكر می‌نمايم.

شعر زير حاصل ژرف انديشی‌های اينجانب است پيش از انجام عمل كه شوق ديدار يار مرا دچار سرخوشی وصف ناپذيری كرده بود و مرگ را ميوه‌ی شيرين زندگی در نظرم جلوه می‌داد؛ و آنگاه شرح چند لحظه بيهوش شدن و آنچه در آن عوالم بر من مشهود گرديد؛ و اكنون، كه باز با مسئله‌ی پيچيده‌ی زندگی و زنده بودن رو در رويم!

چه سرخوش بودم آن ايام
                          آن ايام بيماری
                                    كه فكر رفتن از دنيا
                                                     مرا مست وصال يار
                                                                          می‌‌فرمود!
از آن شيدايی شيرين
                   چه لذت‌ها
                             نصيبم شد
جنون عشق
           می‌‌بردم به آن وادی
                          كه بوی نافه‌ی زلفش
                                            قرين و همدم دلدار
                                                                می‌‌فرمود
مرا باكی ازين گرداب بی‌حائل
                               ازين امواج بی‌‌پايان
                                               از اين دريای طوفانی
                                                                   دمی در سر نمی‌‌آمد
همه شوق وصال يار
                       با من بود

در اين اثنا
           به‌فكر ديگران بودم
                               به كشتی بادبان بودم
                               هميشه شادمان بودم
                                                     تمنای وصال او
                                                               مرا بر دار می‌‌فرمود
چو بيماری به اوج آمد
بلايا فوج فوج آمد
                      دمی مدهوش بودم من
                      رها از هوش بودم من
                                            در آن دم جذْبه‌‌ی جانان
                                                                  رهَم رهوار می‌‌فرمود

ميان آسمان آبی يكدست
                      ـ چنان آبی كه هرگز
                                            كس نديدستی چنين زيبا و روحانی ـ
عروسك‌ها
            هزاران
                    بل فراوان‌تر از اين تعداد
                                                مرا آواز می‌‌دادند
                                                مرا پرواز می‌‌دادند
و من چون قاصدك خندان
                              سبك
                                    پرواز می‌‌كردم
تمام عرش پر بود از ملايك
                             مرغ‌های سبز پرپرزن
                                          به چهره چون عروسك‌های چينی
                                                                           عين زيبايی!
و من چون قاصدك خندان
                               سبك
                                    پرواز می‌‌كردم
و می‌‌ديدم
           سراب اين سه‌پنجی چرخ را
                                           بنياد بر هيچ است
...

كنون در تندباد بازگشت خويش
                                  [ نامش را سلامت
                                                    خواه بگذاری]
                           چنان چون قاصدك، بی‌‌پر
                                            ز دريا بی‌‌خبر مانده
                                                           به مردابی درافتادم
                                                                        كه از آوای غوكان
                                                                                     درد سر دارم
...

هلا بنگر!
           كنون بی درد بی دردم
                            و سخت افتاده لنگر‌ها
                                                به كف گيرم
                                                           عجب سنگين سنگينم
سراب عمر را
                 بار دگر
                        در پيش رو دارم
حبابی بر سرم شد آسمان
                        تنگ است دنيايم

كجا تا آن جرس فرياد بردارد:
                                    كه بربنديد محمل‌ها
                                                    ره معراج بس دور است!!


|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در چهارشنبه پانزدهم دی 1389  |
 تشكرنامه ای برای كاركنان بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان

 

 

 

 

به نام خدا

 

دل‌نوشته‌های يك بيمار

 

به‌خاطر تشكر از كاركنان دل‌سوز بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان

 

              شكرگذار خداوند كسی است كه شكر مخلوقش را به‌جای آورد.

 

 

همانطوركه در قرآن كريم آمده كار بسيار نيكويی است قدر خوبی‌‌های ديگران را دانستن و مهربانی آنها را پاس داشتن و برخوردهای نامناسب را فراموش كردن و به بوته‌ی فراموشی سپردن!

دست تقدير عاقبت گذر مرا نيز به بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان انداخت! بر اساس تجربه‌ی بيمارستانهای ديگر بسيار نگران بودم و احساس می‌‌كردم در اين شرايط حساس و پر اضطراب، چگونه بايد تحمل بد رفتاری آنها را داشته باشم.

اما لطف و مرحمت خداوند بزرگ، درسی جديد را به من آموخت تا بدانم كه گفته‌ی:

"به هركجا كه روی آسمان همين رنگ است!" نمي‌تواند همواره درست باشد.

به بيمارستان چمران آمدم تا قلبم را كه مركز تمام علائق و عواطف منست، به دست پزشكان حاذق بسپارم. بيمارانِ منتظر نوبت، اطلاعات خوب و تجارب تلخ خود را برايم بازگو كردند. نوبت آقای دكتر منتظری را دريافت نمودم. صبر و حوصله و آرامش ايشان سختی راه را بر من هموار نمود. پرسش‌های بيشمارم به راستی مرا شرمنده می‌‌ساخت اما ناچار به دانستن پاسخ آنها بودم و متحير ماندم از آنهمه صبر و تحمل ايشان در پاسخ به آنهمه سئوال!!

به هرحال مطابق روال معمول مسيری طی شد و در طی مدت بيست روز داروهای تجويز شده را، بی‌‌امان به كام خويش فرو بردم تا آنكه كارم به بخش آنژيو كشيد.

تمام آنچه را در پيش رو داشتم سرنوشتی محتوم می‌‌دانستم مگر داروهايی كه بر تمام مراكز احساسی، هيجانی، اضطرابی من حمله می‌‌بردند و دلهره‌ها و دغدغه‌های ارزشمندی را كه برای ديگران داشتم نشانه می‌‌رفتند و مرا از شور و حرارت بازداشته و به شكلی ناخوش‌آيند آرام می‌‌ساختند. ضربان قلبِ هميشه بی‌‌تابم ‌شديداً كاهش يافته و به شصت رسيده بود. شور شعر در وجودم می‌‌خشكيد و شكوفه‌های باغ شعرم به سرعت پژمرده می‌‌شد. احساس می‌‌كردم با بسته شدن رگهای قلبم لحظه‌ی پرواز فرا رسيده و وصال معشوق نزديك است. شربتی ترش و شيرين مدام بر مذاق ذهنم فرو می‌‌ريخت و احساسی دوسويه را به ارمغان می‌‌آورد. ميل شديد به رفتن و به فيض وصال نائل آمدن و احساس مسئوليت برای ماندن و به پايان رساندن آنهمه نوشته‌های بی‌‌سرانجام و نيمه تمام! نوشته‌هايی كه حاصل تمام زندگی منست!!

صبح روز دوشنبه بود كه دهليزهای تو در توی بيمارستان قلب چمران مرا به خود می‌‌خواند. دلهره‌ای غريب، دلشوره‌ای عجيب و طاقت‌فرسا را به همراه داشت. بايد در بخش داخلی قلب مردان، بستری و برای آنژيو آماده می‌‌شدم. تمام ماجرا از اينجا آغاز شد:

تا اين مرحله رفتار كاركنان بيمارستان در مجموع خوب و رضايتبخش به نظر می‌‌رسيد. اما وقتی به ايستگاه پرستاری بخش رسيدم خانمی كه او را نمی‌‌شناختم مرا به نام مخاطب قرار داد و با خوشرويی و انرژی فراوان به من و همسرم خوشامد گفت! اين برخورد مناسب و غيرمنتظره به تمام فضای بيمارستان طراوتی تازه بخشيد.

همه می‌‌دانيم كه بيمار نيازمند برخوردهای شاد و انرژی‌‌بخش است.

من نيز مطابق روال هميشگی، به منظور تشكر و تقويت چنين روحيه‌ای از ايشان تشكر كرده و اضافه نمودم كه شغل شريف پزشكی به دليل آنكه دائم درگير بيمار و بيماری است، بسيار سخت و طاقت‌فرساست؛ در اين زمانه‌ی پر از سختی و مشقت، روبه‌رو شدن با بيماری كه خسته و نااميد از راه می‌‌رسد و شايد هم طلبكارانه برخورد می‌‌كند اعصابی پولادين می‌‌خواهد؛ اما پاسخ ايشان چه دلنواز و عالمانه بود و سرشار از مهر و عطوفت! با مهربانی مرا مخاطب قرار داد و با لحنی دلسوز و حاكی از معرفت اظهار داشت:

بيماری كه به ناگاه با اخطاری جدی رو به‌رو شده و از پای افتاده است پا به عرصه بيمارستان می‌گذارد با هزاران اميد و دلهره! آن پيرمرد روستايی كه از راه دور آمده، آن پدر و مادری كه فرزند دلبندشان را برای آنژيو و يا پيوند قلب آورده‌اند، آن مرد جوان يا ميانسال كه فرزندانش بيرون از بيمارستان با چشم گريان انتظار بهبودی عزيزشان را دارند، هر يك خسته از بار هزينه‌های سنگين زندگي، نالان و نااميد، به اميد يافتن راه چاره يا شفايی عاجل، رو به سوی ما كاركنان بيمارستان می‌‌آورند؛ كاركنانی كه بايد در عين نازك‌دلی به وظايف خود آشنا بوده و با رفتار صميمی خود، آنها را  آرام كنند. لبخند گرم و نگاه روح‌نواز ما می‌‌تواند التيام‌بخش دل دردمند ايشان باشد!

ايشان با لحنی مهربان از من پرسيد مگر شما عبادتی بالاتر از خدمت به مردم و به بيماران درمانده سراغ داريد؟!

اينها را پرستارِ رحيمِ بيمارستان قلب شهيد چمران به من آموخت! نگاه اميد‌بخش و چشمان شاد و نگرانش كه بارها لبريز از اشك می‌‌شد و با كلام توانايش، برايمان بازگو كرد؛ در پاسخ به تشكری ساده‌ از سوی من و همسرم!

...

حاصل تفكرات اين ايام را در سروده‌ی زير به تصوير كشيده‌ام:

خــدايــا، اضـطــراب قـلـب دانــا را گــرفتند 

                           بـرای رقـص بـسـمـل قـدرت پــا را گــرفتند

قـفـس پـوسـیـده بــود امـا، طـبـيـبان گـــرامی 

                          به دارو از مـن ايـن فـيـض تمـاشا را گرفتند

نمـی‌‌دانـم كـه قـلـب كُـنـد رفـتـارم ازيــن پـس 

                         بـوَد هـمـراز شعـرم، یـا كــه عنـقـا را گرفتند

نمی‌‌كـوبـد به ‌مشـتی سيـنه‌ام را سخت‌و محكم 

                        شـر و شـور و شـراب جــام مـیـنا را گــرفتند

شـده رام ايـن سـمـنـد تـیـز رای تـيـز پـــرواز

                       تـو گفـتی رخـش رستم، سيف مولا را گرفتند

بـه‌ شـوق پــركـشـیـدن راه رفـتن بسـته می‌‌شد

                       مـسيـحـا دكـتـرانـت بـسـتگــی‌‌هـــا را گــرفتند

به‌ راه حـج شنـيدم سـرزنـش از خـار هجران

                      ولـی در كعـبـه رنـجـیـدم كـه معـنا را گــرفتند

زليخا بـودم و یـوسف مـراد و دوست مقصود 

                      بـه تـرفـنــدی ز مـجـنـون یـاد ليـلا را گــرفتند

به‌ شعری وصف معشوقم مرا خوش بود و حالی

                      تـمـام فكـر و ذكـر و شـعـر و انـشا را گــرفتند

فـروخـشكـیـده رود شـعر و مـن دورم ز دريـا

                      درين حـالت تـو گـويی لطـف دنـیـا را گــرفتند

شش بيت پايانی را پس از آشنايی با ايشان سروده‌ام:

در اين اثنا به‌دست حق چراغی گشت روشن        

                        كـسـی آمــد، كــز او اســرار ايــمـا را گرفتند

رحيـمی بـود، مريم نام و خويَش چون ملايك        

                        ز انـفــاســش دم گــرم مـســیـحــا را گــرفتند

بـه مـن دادنــد و نــوشــيـدم مــثـال آب كـوثــر

                       چـنـان گـويـی غــم دنـیـا و عـقـبا را، گــرفتند

نـگـاه نـازنـیـنـش شعر و احسـاسش غـزل بود       

                        از او پــروانــه‌‌هــا آهـنـگ پـروا را گـــرفتند

امـیـدم روشـن و سرچشـمه‌ی شعرم خروشان        

                       غـــزل‌هـای لـطـیـفـم لـطـف گـرمـا را گـرفتند

خــداونــدا بــه بـــاغ آرزو هـــايــش ثــمــر ده        

                    به‌حقِ جمله خوبانی كه از تو علم اسما را گرفتند

همانطور كه مشهود است در اين شش بيت شور زندگی موج می‌‌زند و اين نيست مگر نقش پرستاری خوش خصال و شايسته‌‌ كه با جان و دل شغل شريف پرستاری را پيشه كرده است!

پيش سلام بودن ايشان را در رفتار كاركنان بخشهای ديگر بيمارستان نيز بارها به تجربه نشستم و از آن پندها آموختم.

حال كه از اين پرستار خوش‌برخورد و مهربان نام بردم شايسته است تا بگويم در تمام روزهايی كه در بيمارستان بودم برخورد نامناسبی از هيچكس مشاهده نكردم. (برخلاف بيمارستان‌های ديگر!)

به ياد دارم روز اول برای گرفتن نوار قلب در محل درمانگاه به اشتباه وارد اتاق رئيس بيمارستان شدم، ايشان با خوشرويی مرا راهنمايی فرمود.

پزشك معالجم آقای دكتر منتظری صبر و بردباری را به من آموخت.

در بخش تست ورزش و اكو تمام كاركنان با صميميت راهنمايی‌‌ام كردند و برخوردی خوش داشتند.

نظافت بيمارستان در مقايسه با بيمارستانهای ديگر در حد مطلوب و قابل قبول بود. چند نقطه فراموش شده را به ايستگاه پرستاری اطلاع دادم و بلافاصله تميز شد.

برای گرفتن نوبت آنژيو آقای زمانی و همكارشان برخوردی بسيار خوب و صميمی داشتند.

در بخش آنژيو تيم پزشكی با پيش سلام بودن خود از نگرانی‌ام كاستند.

آقای زمانی كه پس از آنژيو محل زخم را گرفته و مانع از خونريزی ‌شد مردی دلسوز و مهربان بود كه با گفته‌های خود انرژی فراوانی به من داد.

خانمی جوان در راهرو بخش آنژيو با سلامی گرم، دلهره و تنهايی‌ام را از ميان برد.

چه خصلت خوبی است اين پيش سلام بودن كاركنان بيمارستان چمران!

نگهبانان نيز درحاليكه به دقت مشغول انجام وظيفه بودند اما حرمت ارباب رجوع را در نظر داشتند.

هيچ جا نگاه طلبكارانه‌ای روحم را نيازرد!

...

روزهای بعد جناب آقای دكتر نصر با خوشرويی فراوان نتيجه‌ی آنژيوی مرا بررسی و راهنمايی‌‌های لازم را سخاوتمندانه ابراز داشتند.

تشكر می‌‌كنم از جناب آقای دكتر ميرمحمد صادقی كه صميمانه معاينات لازم را بعمل آورده و مسئوليت عمل قلبم را پذيرا گشتند و به اميد خدا در آينده، دستان هنرمند و شفابخش ايشان را بر قلب خود احساس خواهم كرد.

همچنين از مهربانی‌‌های آقای محمدی، در بخش جراحی قلب سپاس فراوان دارم.

ای‌‌كاش نام تمام آنهايی را كه با رفتار، كردار و گفتار خود مرا مورد لطف خويش قرار دادند می‌‌دانستم و از آنها به نام ياد می‌‌كردم. خدايا مرا ببخش، زيرا نام تمام آنها را كه چنين مهربان و صميمی رفتار می‌كردند نمی‌‌دانم و در اينجا حقشان را فرو گذاردم.

...

رياست محترم بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان، با عرض پوزش از تطويل كلام، بعرض عالی می‌‌رسانم آنچه معروض افتاد بخشی از دغدغه‌هايی بود كه به آن توجه داشتم تا تمام همكاران جنابعالی بدانند مراجعين، بد و خوب اعمال آنها را به قضاوت می‌‌نشينند و همانند من دعاگوی وجود خادمين راستين مردم هستند.

به جنابعالی و به تمام همكارانتان تبريك می‌گويم ؛ از بابت تمام تفاوت‌هايی كه در بيمارستان شما به چشم می‌خورد.

اميدوارم نسبت به تقدير و تشويق كاركنان بويژه آنها كه نقش مهمی در شكل گرفتن اين گزارش داشتند، بذل مرحمت فرموده همگی را مرهون محبت خويش قرار دهيد.

                                                 با دعای خير و تشكر فراوان

                                                        منصور اعلمی‌‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در یکشنبه یازدهم مهر 1389  |
 رفتن به « ادب »

           دانی كه«ادب»چيست؟سه حالت ز بدن

حـــالات بــدن، از آمــدن تـــا رفـتن

            اول «الِفَت» قـامـت محكم چـو عمـود

دنـبال تـلاش و كـار و علـم آمـوختن

            چـون نيـك به اسـرار جـهان پی بردی

تعظـيم كـنی چو «دال» بر خالق فـن

            لايق چـو شـدی برای رفتن به اد«ب»

خوابيده روی كه جان جدا مانده ز تن

===================

برگرفته از مجموعه اشعار چنگ سكوت/ اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در جمعه نوزدهم شهریور 1389  |
 روزه داری

به مناسبت حلول ماه مبارك رمضان

 

اشعار زير منصوب است به عزيزالله خان شكيبا، كه از شعرای بنام اصفهان بوده و در تمام فنون شعری مهارت داشته است

 

چه خـوش گـفت آن نـادر روزگار

ســر شــاعـــران سـعـدی نـامــدار

" مسلـّم كسـی را بود روزه داشت

كـه بـر بيـنوايان دهـد نـان چـاشت

وگرنه چه حاجت كه زحمت بری

ز خود بازگيری و هم خود خوری"

بـود نـزد یـزدان كـسی روزه گـير

كه احـسان كـند چاشت را بر فقير

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389  |
 نامه‌ای برای دوستی ناديده

دوست عزيزم ... سلام

از بابت تأخير در ارسال پاسخ مرا ببخشيد! اگر آخرين پست را خوانده باشيد می‌دانيد كه در سفر بودم و دور از نت!

و اما اينكه پرسيده ايد چرا يكمرتبه بفكر ... افتاده‌ام، و در باره‌اش پرسيده‌ام مرا بياد خاطرات دوران كودكيم انداختيد:

هنگاميكه كودكی بيش نبودم و انگشت در دست پدر داشتم؛ در قسمت شمال اصفهان روستاهایی بود كه تماما بنام برخوار خوانده می‌شد. هرچند هركدام، نام خاص خود را داشتند. حبيب آباد، آدرمناباد، دولت آباد، نرمی، لودريجه، گز، خورزوق، و ...

تعزيه های بعضی از اين روستا ها بسيار تماشايی و منحصر به فرد بود. بنابراين گاهی، گذار خانواده به آن طرفها می‌افتاد.

آنروزها كه هنوز خانه ها آپارتمانی نشده بودند و عرصه‌ها و نظرها تا اين حد مبتلا به تنگی و محدوديت نگرديده بودند، اگر از كنار مزرعه‌ای می گذشتيم پدر از مرز كشتزار فاصله می‌گرفت و می‌گفت از روی مرز نبايد رد شد. اين خربوزه‌ها بقدری ترد و شكننده‌اند كه با ضربه‌ی پای ما، در آن دور دست ها ترك خواهند خورد.

خدا بيامرزدشان!!! هم پدر را و هم مردم آن روزگار را و هم خربوزه‌های گرگاب را كه ديگر اثری از هيچكدامشان نيست....

كشاورز آفتاب سوخته وقتی از دور ما را می‌ديد بدون آنكه ما را بشناسد كارش را رها می‌كرد و بسرعت می‌رفت سر وقت بهترين خربوزه و در حاليكه به سمت ما می‌دويد با دستان پينه بسته، چاقويش را از جيب درمی‌آورد در همان حالِ دوان دوان، آنرا قاچ می‌زد تا به ما می‌رسيد؛ روی زمين می‌نشست و با روی خوش و لحن و كلامی مهربان دعوتمان می‌كرد كه:

ـ هوا داغ است بخوريد و به سلامت برويد!

اكنون سالهاست هوس ديدار كسی از تبار آن كشاورز آفتاب‌سوخته مرا بحسرت واداشته و چشم می‌درانم تا شايد در چهره‌ی يكی از فرزندانشان اندكی از آن گذشت، غيرت، زحمت كشی، بی ريايی و مردانگی، و ميل نان حلال خوردن در آفتاب سوزان را بيابم، اما دريغ ...

حالا من مزرعه‌ای ندارم تا خربوزه‌اش را به رهگذری ناشناس، بی هيچ چشمداشتی، خالصانه پيشكش كنم و طعم شيرينش را كه از گلوی ميهمانم پايين می‌رود تا عمق جان به تجربه بنشينم؛ چه باك اگر ناشناسی ناآشنا، كلامی از باغ مرا مزمزه كند و دعا گويان راه خود را در پيش گيرد و برود؟! حتی اگر ميوه‌اش آنچنان كه بايد و شايد شيرين و رسيده نباشد!

...

ضمنا چندين سؤال آخرين پيام خصوصی مرا بی‌جواب گذاشتيد! نمی‌دانم از عمد بوده است يا ...

==============================

پ.ن. دوست عزيز ... به اين اميد كه شايد برای ديگران هم خواندنی باشد. هرچند برای شما روشن‌تر!

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در دوشنبه یازدهم مرداد 1389
 حاصل سفر

سلام بر دوستان عزيز و مهربانم

با عرض پوزش بسيار، از بابت تأخير در انجام وظيفه!!!

در سفر بودم و مشغول ديدار عزيزان گرامی‌‌تر از جان!!

جای شما خالی، خيلی خوش گذشت.

نيمه‌ی دوم سفر، گذارم افتاد به سی كيلومتری ياسوج ـ سپيدان! طرح پرورش ماهی برادرم! برای ماندنی يك روزه رفته بودم اما آنجا را آنقدر زيبا يافتم كه پنج  روز در سكوت محض و آرامبخش آنجا سكنا گزيدم و حضور بيشتر خدا را در دل زيبای طبيعت با تمام وجود به تماشا نشستم.

حاصل تأمل و تفكر در لحظه‌ی غروب و ماندن در آن ظلمات محض توصيف ناشدنی، دلهره‌آميز و رعب‌آور، حس غربت مستولی بر محيطِ ناآشنا و غريب، و در آن لحظات روحانی، ره‌آورد زير است:

اينهمه شعر و شعور

                      اينجا

                          ميان كوه‌ها

                             دور از شهر شلوغ و فارغ از اندوه‌ها

می‌خلد ياد رفيقان

                در تن افكار من

                            ياد ياران، دوستان حاذق و هشيار من

می‌شود خورشيد عالمتاب

                      مخفی پشت كوه

                                 می‌كند غوغا به عالم

                                                  اين غروب پرشكوه

٭ ٭ ٭

رفته نور و جلوه از كوهی‌ نمی‌ماند به جای

ظلمت است و كفر زلفش گشته ما را رهنمای

چشم سر چون بسته شد

                     می‌گردم از بندش رها

                                می‌نمايد چشم دل

                                               پرشورتر

                                                     بس جلوه‌ها

جلوه‌ی نقش و نگار خالق كون و مكان

می برد شاهين فكرم را به سوی آسمان

همچو شاهين

             تشنه كام قوت خود

                              پرمی‌كشم سوی فراز

يا چو زاهد می‌شوم

                   در گوشه‌ای غرق نماز

می‌كـَنم رخت تكلف

                     فارغ از دنيا شوم

                                 فارغ از دنيا و مافيها شوم

٭ ٭ ٭

در دل شب با نوای چشمه‌ای

                        راه می‌يابم بسان تشنه‌ای

می‌روم سويش به صد هول و ولا

                             تا كه دريابم كمی از ماجرا

می‌نشينم پای چشمه

                     آب می‌خواند مرا

                              نغمه‌های چشمه و مهتاب

                                                     می‌ماند مرا

ساز و آواز طبيعت

                  محو خود می‌سازدم

                               همچو ليلی می‌نشيند

                                               نردها می‌بازدم

می‌نوازد گوش هوشم را

                     به شوق و اشتياق

                             گريه‌ها سرمی‌دهم

                                           از ماتم و درد فراق

ناله‌ی نی را به رودم می‌دهد

زآتش خود بر وجودم می‌نهد

من چو مجنون، واله و شيدای او

                                     او

                                       چو ققنوس هزار آواز گو

تار هر سازش هزاران می‌زند

                               ساز خود

                                       در باد و باران می‌زند

نور مهتاب و تلألوهای او

                            نای نی را می‌نشاند در گلو

ساغر می را به دستم می‌دهد

                             وعده‌ی جام الستم می‌دهد

مست می‌گردم چو منصور از ندای حق او

می‌فشاند می به جامم،

                           يار

                                دائم از سبو

======================

از تازه سروده‌های منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در پنجشنبه هفتم مرداد 1389  |
 عيدتان مبارك

deborah.mihanblog.com

عيد مبعث بر تمام دوستان مبارك

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389  |
 كاش معشـوقم شبی

 عشـقِ بـی‌پـروای مـا را مـوج بـر دريـا نويسد

                                           يا عبور مـاه در اوج فلك بر دامـن شبها نويسد

يـا كـه رعـد و بـرق از بوسيـدن شيرين ابری

                                           بـا شعـاع نـور خـود، يـا غرّشـی زيـبـا نويسد

عـشـق بی‌پايـان مـا را خـامـه بر كـاغذ چـكاند

                                          يا عـبـور آهـويـی از دشـت تـا صـحـرا نويسد

عشق را با هرنفس برلوح جان حك می‌كنم من

                                          آه مــن هــم عـشـق را بــر گـنـبـد ميـنا نويسد

آب دريـا می‌رود تـا اوج از گـرمـای عـشـقـم

                                           قطره‌ی بـاران چـو شبـنم بر رخ گلـها نويسد

جان بی‌تـاب و قـرارم ايـن جهـان را درنوردد

                                           خـط عـاشـق ايـن روايت بر همه دنيـا نويسد

من چه‌گويم زعاشقی، عاشق مگر ديوانه نبوَد

                                           قـصـه‌ی مجنـون، زمـانـه بــر دل ليـلا نويسد

در دل پـرسـوز شبـها چشـم شمع من بگـريد

                                           زآتـش عشقـی كـه بـر پروانه بی‌پـروا نويسد

كاش معشـوقم شبی با لطف همچون مهرتابان

                                            بـا شـعاع نـور خـود شهـنامـه‌ای بر ما نويسد

می‌شوم منصور و بر دارش روم تا چرخ هفتم

                                            گر كه سهمی مِی مرا، زان باده‌ی حمرا نويسد

===================

برگرفته از مجموعه اشعار چنگ سكوت/ اثر منصور اعلمي‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در یکشنبه ششم تیر 1389  |
 فريده

 

[برای آنها كه مصرّانه از من می‌خواهند

تا سرگذشت زندگيشان را بنويسم!]

 

 

فـريـده

 

 

چه بنويسم؟!

آخر، من، از داستان زندگی تو چه می‌دانم؟

بنويسم سيزده سال بيشتر نداشتی كه شوهرت دادند. شوهرت به جرم فروش مواد مخدّر به زندان افتاد و خيلی زود اعدام شد. مافيای مواد مخدّر موجب شد تا شوهرت را، شوهر تحميلی‌ات را به جرم داشتن چند گِرَم، محاكمه و به اعدام محكوم سازند و طناب دارِ سخت و كشنده‌ی زندگی را بر گردن تو و فرزندانت بياويزند!

حيف شد؛ زيرا طناب آنطور كه بايد گره‌اش محكم نبود؛ راه نفس تو و بچه‌هايت را اندكی باز گذاشت. چشمانت از حدقه بيرون زد، امّا از جای خود درنيامد. زنده ماندی تا شاهد جنايتهای نوع بشر باشی‌!

ای‌كاش می‌توانستم و قادر بودم شب و روز گذشته‌ بر تو را، شريك باشم. ای‌كاش می‌توانستم آنچه را بر سرت آورده‌اند، آنچه بر سرت آمده است را فرياد كشان بنويسم.

من با تو همدردم! اما همدرد را با سوخته، تفاوتي بسيار است.

"احساس سوختن به تماشا نمی‌شود                            آتش بگير تا كه بدانی چه می‌كشم"

تو ماندی و دو تا بچّه، يادگار ازدواجی ناموفق و ناكام. همين!

تو ماندی و شلاّق روزگاران دور و دراز!!

تو ماندی و اين روزگار گرگ صفت!

خوب! ديگر چی؟!

من از تو چه می‌دانم؟

از تو كه دريايی از صفا و سادگی هستی. از تو كه نمونه‌ى قلب پاكت را، قلب بی‌غل و غشت را هيچ جا نديده‌ام. تو را كه هنوز آبله‌های پايت، پای پياده‌ات را می‌توان ديد. خسته از رفتنها و نرسيدنها. قلبی مالامال از غم و درد! دردِ روزگار نامساعد!

از دخترت بگويم؟! از او چه می‌دانم؟ هيچ!

همينكه به دنيا آمد بردی انداختی توی‌ دامن مادرت. دادی به خانواده‌ات كه اين ازدواج كار شما بود. نتيجه‌اش هم برای شما!

تو كه قلبت به اندازه‌ى قلب گنجشكی است، گير افتاده در برف و سرمای سوزان زمستان! تو كه حتی قادر نيستی شبی را دور از بچه‌هايت سر كنی. تو كه دعواهايت هم از سر دوستی است. اشكهايت به پاكی آب دريا!

از تو چه می‌دانم؟ از پسرت بنويسم. از او كه بيست سال چون گربه‌ای به دندان كشيدی‌ تا بزرگش كردی و اكنون مانده‌ای كه بايد چه كارش كنی؟!!

او كه نه شغلی دارد و نه امكانی برای ازدواج! او كه از تو زن می‌خواهد. او كه عاشق دختری كرمانشاهی است كه هرگز او را نديده و نمی‌شناسد.

...

اين شبهای تيره و تار را چگونه با پای پياده يكـّه و تنها آمده‌ای؟ دست چه كس يا كسانی بسويت دراز شده است؟ دست چه كسی را گرفته‌ای؟ چه كسی دستت را گرفته است؟

تو كه با تمام وجود تشنه‌ى محبتی! از تو چه می‌دانم؟!

ديوانگی‌هايت را بنويسم. گريه‌ها يا خنده‌هايت را؟!

بنويسم كه به اندازه‌ى وزنت قرصهای آرام بخش را بلعيده‌اى و هرگز آرام نيافته‌ای!

روح سركش و سرگردانت را چگونه بنويسم؟ مگر داستان امثال تو را می‌توان به اين سادگی‌‌ها نوشت؟ قربانی كج فهمی اجتماع و خانواده! قربانی سرنوشت!

تو را كه در انتظار خدا نشسته‌ای، مبهوت و سرگردان!

هم دوستش داری آنچنانكه هر قدّيسی خدايش را دوست دارد و از او متنفّری بيش از هر دشمنی‌ ديگر.

از تو چگونه بنويسم؟ تو كه درگير افكار متناقض خويشی! تو كه در درك مسئله‌ى زندگيت، در درك علت سرنوشتت حيران و سرگردان مانده‌ای!

نمازهايت را بنويسم كه از سر باور و در عين ناباوری می‌خوانی؛ در حالی كه بشدت می‌ترسی! از خدای خودت می‌ترسی و در عين حال طلبكارانه به سراغش می‌روی؛ به او پرخاش می‌كنی؛ روی‌ می‌گردانی و از او دور می‌شوی‌!

از تو چه بنويسم؟! من از تو و زندگيت چيزی‌ نمی‌دانم.

داستان سقوط سيما، داستان زندگی توست. امثال تو را اجتماع ما خيلی تجربه كرده است.

داستان زندگی تو ( اگر به خدا مربوط باشد ) علتش را نمی‌دانم!

داستانِ داستان زندگی تو را نمی‌فهمم.

چگونه در باره‌ى چيزی كه بيش از اين نمی‌دانم بايد بنويسم؟!

سهم من در زندگی تو چه بوده است؟!

تشويقت كردم تا به عقد ازدواج مردی درآيی كه پيش از تو دو زن ديگر را زير چتر حمايت خود گرفته است. در اين دنيای بی‌پناهی ، هر پناهی بهتر از بی‌پناهی است.

بيچاره حاجی را گرفتار تو و ديوانگی‌هایت كردم.

اين را به دل نگير!

حاجی را من به خاطر تو و از طريق تو می‌شناسم. مرد بدی نيست. برای آنكه خيرش به شما برسد به خودش ظلم بسيار كرده است. در حد خودش آدمی است كه بيچاره‌گی را تجربه كرده است. گره‌ها و عقده‌های روانی خودش را دارد. اسير اخلاقيات خويش است. مظلومی است كه بيش از هر كس ديگر، خودش به خودش ظلم كرده است. او نيز مثل تو آدم خوش‌قلبی است.

بسادگیِ ابـری كه می‌آيد و بيدريغ بر زمينی تشـنه می‌بارد، زن را ( نوع زن را ) بسيار دوست دارد. كمتر مردانی پيدا می‌شوند كه تا اين حد زنان را دوست بدارند. او به سادگی كبوتر و به صفای آب، تو را دوست دارد. نه به خاطر زن بودنت بل بخاطر انسانيّتی كه در تو سراغ دارد.

بخاطر انسانيت خودش!

با اينحال اگر مردي بودی، ديگر نمی‌توانست دوستی‌اش را نثار تو كند. او روح زنانه را می‌پسندد. چيزی‌‌ در روح شما زنها نهفته است كه حاجی خيلی خوب آن را می‌شناسد؛ برای همين عاشق توست! تو كه در عين احترام بيش از اندازه و تا حدی ترس‌آميز، هيچ حرمتی برايش قائل نيستی!

می‌دانم كه حاجی را خيلی دوست داری. اما امان از زبان تو!

زبان تو شمشيری دو دم است از هر طرف خيلی تند و خيلی‌ تيز می‌برد. احترام قلبی‌ات را با نيش زبان از بين می‌بری.

تو كه غير از تنهايی و بی‌پناهی، از هيچ چيز ديگری نمی‌ترسی، می‌دانم كه از حاجی خيلی حساب می‌بری. از تمكين تو در برابرش لذت می‌برم. عجب نفوذی داشته است بر باورهای تو. اگر آهنگر بود باز هم نمی‌توانست آهن را به آن خوبی كه تو را شكل داده است شكل بدهد.

دستش درد نكند كه فولادی سخت‌تر از آهن را اينگونه نرم، ساخته و پرداخته است.

اما من به راستی از تو چه می‌دانم؟!

هيچ !

از تو كه پول را نه به دليل پول‌پرستی‌ات، بلكه بعنوان پناهی محكم می‌شناسی و هميشه خواهانش هستی؛ اما همينكه به دست می‌آوری در چشم بهم زدني نابودش می‌كنی و چون بچه‌ای تمامش را به بازيچه می‌‌گيری‌ و بر باد مى‌دهي.

به دنبال سوت سوتكهای بی‌ارزش، به دنبال زنبورك ديگران رفتن، آدم را به " اميرو ، خر خيكی خوشگل" مبدل می‌كند كه برای‌ به صدا درآوردن سوتی بايد سواری بدهد. ( شايد فيلمش را ديده باشی! )

انسان از خود تهی می‌شود. بازيچه‌ي ديگران می‌شود و چه بد، كه چه سوتكهايی كه برای ما نساخته‌اند؛ يكی دو تا كه نيستند. دهانه‌ى بوق تبليغاتش هم، تا چه اندازه گشاد است! تا پشت كوههای طالش قد می‌كشد.

پسـر بچـه‌ای پا برهنه، كـم خون و پلاسيده « تی‌شرت »‌ي به تن داشت كه تابلوی تبليغ سوزوكی بود؛ مادرش از ترسِ رسيدنِ ماشينهای ما، به سرعت از كوه بالا می‌رفت تا خودش را به پناه شوهرش برساند. ماشينهای ما آرامش ساده و وحشی آنجا را از بين می‌‌برد و ما «وحشيانه» از بيگانگی آنها با تمدن در تعجب بوديم. دنيای زيبای دست نخورده‌ی آنها را، وحشی می‌ديديم و به آن پوزخند می‌زديم؛ در حاليكه آنها در بهت و حيرت، ما را نظاره می‌كردند.

صدای بوق ماشينهای ما، سكوت بكر طبيعتِ دامنه‌ي كوههاي طالش را می‌شكست.

تمدن، خودش را بوق می‌كشيد!

در چنين دنيايی كه تو را اسير خود كرده است، چگونه می‌توان حتی مشاور خوبی برايت بود؟!

تو كه از من می‌پرسی؛ با من مشورت می‌كنی؛ اما بعد، هر كاری كه دلت بخواهد، همان كار را می‌كنی. به راه خودت می‌روی. انگار نه انگار كه آدم چيزی به تو گفته باشد.

از من می‌‌خواهی از تو و زندگيت بنويسم، در حالی كه تمام خاطرات چهل ساله‌ات را در گنجه‌ای محكم نهفته‌ای و قفلی سنگين بر آن كوبيده‌ای. ميخهايی كه هيچكس، حتی خودت هم قادر نيستی از جايشان درآوری!

خاطراتی تلخ و شيرين كه بشدت شخصی و محرمانه‌اند.

آيا دوست داری با حدس و گمان از تو بنويسم؟

اگر اين را بتوانم و حتّي از عهده‌اش برآيم آن وقت بايد فاتحه‌ى دوستی‌مان را بخوانیم.

من نمی‌توانم تو را بنويسم. ترا خدا نوشته است.

----------------------------------------------

پ.ن.  كتاب سقوط سيما كه در فوق به آن اشاره رفت رمانی است سه جلدی كه دو جلد و نيم آن را در طی سيزده سال گذشته نوشته‌ام و اميدوارم آنقدر زنده بمانم كه بقيه‌اش را بنويسم و بخوانم.

         خيلی دوست دارم بدانم سرانجام اين داستان به كجا خواهد رسيد.

        ==================

برگرفته از كتاب انديشه‌های تنهايی، اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389  |
 دچار«وب» شدم هر روز و هر شب

 

دچار«وب» شدم هر روز و هر شب

                                    خـداونــدا نمی‌خــواهــم مـن ايـن تـب

تــب وبــلاگـــيان بــر جـــانـم افـتــاد

                                    كـه از تـعـريـف چنـدی گشـته‌ام شـاد

                                           ٭٭٭

نـــدا آمـــد ز ســـوی حــيـّی دانــــا

                                    تــوانــا شــو، تــوانــا شــو، تــوانـا

برو منصور سر در لاك خـود باش

                                     عـقـابـی در پـی افــلاك خــود باش

        تو می‌ترسيدی از عفريت يك چشم

                                    از اين صنـدوق‌هــای شيـشه و پشم

از اين سطـحی نگـاه عـافـيت سوز

                                    كه مشـغولت كـند دائم شب و روز

چـــرا از مـكــتـب اسـتــاد رفــتی

                                     گــل پــرپـر شــدی بـر بــاد رفـتی

بـبيـن حـافـظ نشـسـتـه در كـنـارت

                                     نشسـته روز و شـب در انتظـارت

نـظـامی گـوشــه‌ی مـكـتـب نشسته

                                     ز دسـت تـو شـده دلـگيـر و خسته

بزرگـان صف به صف در انتظارت

                                           همه غمگين كه وب شد كار و بارت

      ز شمس و مولوی برگشتی ايدوست

                                           رها كـردی تو مغز از بابت پوست

تو را كـانـت و هـگل اسـتاد بـودند

                                     هـمـه نـــام‌آورانــت مـی‌سـتـودنـد

ز شاگـردی چه بـد ديدی كه رفتی

                                     كـجا اسـتاد گـشتی چون‌كه خفـتی

بـرو در بـاغ سـعـدی در گلسـتان

                                     گلی برچين ببر با خود به بوستان

به فردوسی سـلامی ده به تكـريم

                                     بـرای رودكــی صـد بـار تعـظيم

به زرينكوب رويی خوش نشان‌ده

                                     نـفـيسـی راز هـا دارد بـه پــرده

دخـو با كــارهـای نغـز و شيرين

                                     كـتاب گفـتـه هـای خـوب پـروين

به شاملو هم سری زن يا كه نيما

                                    پر پروانـه شـو بی‌خـوف و پروا

شفيعی ‌كدكنی استاد خـوش ذوق

                                   هم ايرج ميـرزا با شعـر پر شوق

تـو نـاصـر خـسـرو دور زمانی

                                   به خـوكـان كی دهـی درّ معـانی

تو با سيمين عجب دمساز بودی

                                  حمـيدی، خـانلـری را می‌ستودی

تو با عباس اقبال و خوئی دوست

                                 تو مـادر داری و جايت به ننوست

سر رشته نگهدار اين زمان سخت

                               كه جـان را می‌دهی از بابت رخت

در ايــن خــیـل عـظـيـم اوسـتادان

                                به شـاگــردی دلـت را شاد گردان

                                ٭٭٭

       الا ای دوســـتــان عـــالــــم ذر

                                  به دنـیـای مجـازی چـون گـل تر

       از اين پس هفـته‌ای يكبار هستم

                                  كه در كـوی مغان شادان و مستم

                               ٭٭٭


                                                                اصفهان

                                                            1388/11/18 

 

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در شنبه هشتم خرداد 1389  |
 ستاره‌ ای بدرخشيد و ماه مجلس شد

دوستان عزيزم

بيست و دومين قسمت از داستان خواندنی انتخاب مسير را كه بعنوان قسمتی مستقل نيز می‌توان خواند از

«وب سايتhttp://mkihan.blogfa.com/» به نام «زندگی»

انتخاب كردم، در تلاشی برای تحليل يك نوشته‌ی خوب!

اميدوارم مفيد و مورد پسند واقع گردد!

تقاضا دارم كمی حوصله به خرج دهيد و اين قسمت را كه بخاطر وجود نازنين شما تهيه شده، حتما بخوانيد.

توضيح اينكه قسمت زرد رنگ متن از سايت مذكور كپی شده و قسمت سبز رنگ، دستنوشته‌ی اينجانب است.

 

انتخاب مسير 22

روی نيمكت كنار رودخانه كارون نشسته بودم!

از آن روزهای دلتنگی بود كه بنظرم سقف آسمان به زمين چسيبيده و نفس را بايد لقمه لقمه فرو می‌دادی و در آخر نيز همانند گره‌ای در انتهای گلو نرسيده، به ريه گير می‌كرد!

گاهی دلتنگی سراغ همه ما مياد. از آن نمونه‌هايی كه خودمان هم نمی‌دانيم دليلش چيه و چرا؟

شايد ريشه در اتفاقات كوچكی داره كه در زمان خودش راحت از كنار آنها گذشته‌ايم و انباشه شده و انباشته شده تا به اين صورت خودشو به رخ بكشه درست در زمانی كه اصلن انتظارش را نداری!!

در اين لحظات آرام و قرار نداری ولی دليلی هم برای آن نمی بينی!

دلم می‌خواست با كسی حرف بزنم! و شايد منتظر صدای آشنايی! اما نه! منتظر كسی هم نبودم.گوشی را برداشتم شماره دوستی قديمی را گرفتم و قبل از آنكه زنگ بخوره دوباره قطع كردم. چی می‌خواستم بگم! بهتره در اين شرايط   دلتنگی‌هامو به كسی منتقل نكنم!

كمی قدم زدم. در آن وقت غروب تقريبن كنار رودخانه شلوغ بود! خانوادهای با هم، دلبران جوانی كه در كنار هم قدم می‌زدند و نگاهای عاشقانه و شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته و در آن لحظات قلبهايی كه با هر تماس دستی و يا نا ز و كرشمه ای به تپش می‌افتاد!

اما در ميان آن جمع من تنها بودم!

كمی تشنه‌ام شده بود! دلم يه نوشيدنی می‌خواست اما.... به يك بطری آب معدنی بسنده كردم!

دوباره روی نيمكت نشستم و سيگاری گيراندم! به آب گل آلود رودخانه كارون خيره شدم .

سعی كردم چند لحظه‌ای بيشتر به يك نقطه از روخانه خيره شوم! امكان نداشت! سرم گيج می‌رفت و هر لحظه چرخش آب در يك نقطه و لحظه ای ديگر در جايی ديگر نگاهم را به دنبال خود می‌كشيد.

چشمهايم را بستم سعی كردم به هيچ چيز فكر نكنم! اما هزاران فكر گوناگون در هر لحظه به ذهنم هجوم می‌آورد .امكان تمركز وجود نداشت! صدای جريان آب ترنمی دل انگيز بود، اما حركت رودخانه و چرخش آب و حبابهايی كه گاه و بیگاه بر سطح آب نمودار می‌شدند ذهنم را همانند موج به طلاطم وامی‌داشت! با اينكه چشمها را بسته بودم اما همه آنچه كه در گذر بود را در ذهنم می‌ديدم! بدون كم و كاست!

گلوم خشك شده بود. دوباره جرعه‌ای آب از بطری نوشيدم! ولرم شده بود و خنكای اول را نداشت! اما برايم كافی بود!

دوباره چشم باز كردم! خورشيد در حال غروب كردن! منظره‌اش صد چندان دلگير!

خورشيد با وقار در حال غروب كردن بود! می‌شد با چشم باز به خورشيد نگاه كرد! نارنجی پر رنگ و سپس نيمه‌ی بالای خورشيد محو شد اما هنوز نيمه‌ی پايين آن پيدا!

دوباره نميه‌ی بالا نيز برای لحظه‌ای هويدا شد و خطی تيره رنگ خورشيد را به دونيمه تقسيم كرد. به تجربه می‌دانستم كه در محيطهای صحرايی كه كوهی وجود ندارد تا خورشيد در پس آن غروب كند خورشيد نيز به ناچار در فاصله‌ای از افق از ديده پنهان می‌شود. با خود گفتم خورشيد نيز با زمين قهر كرده!

برای لحظه‌ای با نگاهم رد خورشيد را دنبال كردم! هنوز قسمتی از آسمان نارنجی مايل به قرمز و در پيش آن سايه‌های درهم نخلستانها. هميشه اين منظره را دوست داشته‌ام.اما چند لحظه بيشتر فرصت نيست برای ديدن آن، زيرا به سرعت همه چی در تاريكی غوطه‌ور می‌شود!

چراغهای نئون كنار رودخانه روشن شد! انعكاس نور چراغها در آب می‌توانست در شرايط عادی منظره‌ای زيبا باشد. اما برای من بيشتر دلگير و ناراحت كننده! لرزش خفيف نور را می‌شد بر سطح رودخانه ديد و در اين حالت اصلن نمی‌شد گفت اين همان رودخانه گل آلود نيم ساعت پيش است! نور كمرنگ چراغهای نئون ديد را به اشتباه می‌انداخت و بنظر آب رودخانه زلال و آرام می‌آمد!

دو آرنجم را به زانوانم تكيه دادم و با دو دست صورتم را پوشاندم! برای لحظه‌ای احساس آرامش كردم، نسيم شامگاهی و متعاقب آن دستی با ملايمت بر روی شانه‌ام!

حتی مايل نبودم برگردم ببينم كيست! شايد آشنايی و يا شايد رهگذری كه در پی پرسيدن آدرسی و يا سائلی در پی حاجت!

راستی؟ من كه هيچ آشنايی اينجا ندارم! اما هيچوقت هم حس غربت نداشته‌ام! اصلن فكر می‌كنم هيچكس در ميان مردم جنوب ايران خود را غريب احساس نمی‌كنه!

به آرامی گفت: آقا؟

آقای كيهان!!

صدا چقدر آشنا و ملايم بود! مثل همان نسيم شامگاهي!!

برگشتم، در تاريك و روشن شب و نور كم پرتو چراغها چهره مهربان و متین‌اش را شناختم!

خيلی وقته اينجا تنها نشستی. دلم نيامد خلوتت را به هم بزنم.

و به آرامی كنارم نشست!

ادامه دارد

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:4 

توسط کی- ها- ن- سین 

================================

مهربانم!

كيهان عزيز!

بياد داری پيامی را كه در قسمت قبل (پست انتخاب مسير شماره 21) برايت نوشتم با اين مضمون:

"... درحال خواندن، بغضی مبهم در گلويم پيچيد! ..."

پرسيده بودی: بغض برای چی؟!

دليلش را به درستی نمی‌دانم؛ شايد شــدنت را می‌ديدم؛ و نه حسادت، بلكه شور غبطه‌ای لطييف در جانم می‌نشست.

...

اما در اين قسمت (انتخاب مسير22) شاه بيت غزلت را سروده‌ای!

اين قسمت چيز ديگری‌است. حرف ديگری است. ديگر صِرف قصه نويسی نيست. (هرچند در قسمت‌های‌ ديگر هم قصه‌ای، خالی، و تخمه شكستنی از سر فراغت و سرگرمی،‌ نبود؛) اما اين قسمت از شاهكارهایی است كه در زيرِ دستانِ توانای نويسنده‌ای‌ هنرمند، باتجربه و توانا شكل گرفته است.

...

هر بندش را بارها به‌تماشا نشستم، خواندم و برای‌ دوستم كه آن را تنها در سطح فهميده بود تفسير كردم ـ از بند اول تا آخرـ و با توجه كافی به انسجام كار:

 ...

سنگينی هوا را بايد تحمل كرد و هر نفس را بايد لقمه لقمه فرو داد. هوايی كه به سختی‌ بايد هضم شود. هوايی كه نفس‌گير است، به جای آنكه جانبخش باشد!!

دلتنگی‌ها! دلتنگی‌هایی كه ورای‌ مشكلات روزمره و روزـ مرگی‌هاست. دلتنگی‌هایی كه ريشه‌هایش به وسعت سرزمينی‌ بزرگ می‌رسد. دلتنگی‌هایی كه بر دل و جان «انسانی» ‌نشسته‌اند كه غم‌های‌ جهانی دارد.

بی‌قراری‌های بی‌دليل، و بی‌بديل!!

[اگر بخوبی توجه داشته باشيم درمی‌يابيم كه در اين نوشته تصويرگری در نهايت ممكن صورت گرفته است؛ آنچنانكه باور دارم ديگر بيش از اين، از كسی كاری ساخته نبود. ديگر بهتر از اين، از دست هيچ نويسنده‌ای برنمی‌آمد.]

...

ميل به ارتباط با ديگران، از غمخواری برای ديگران خبر می‌دهد.

حسی كه از طريق يك گوشی‌ می‌تواند به ارتباط با ديگری بيانجامد! تا آدمی شايد در رسيدن به ديگری، و در درك حضور ديگری، از اين بیقراری‌ها، اندكی بيارامد.

اما گذشت بسيار تو، گذشت‌مندی تو، نگذاشت تا اين غم مبهم پنهان را، با ديگری تقسيم كنی‌. تو كه از غم ديگران دچار دلتنگی‌ شده‌ای،‌ نمی‌توانی‌ غمی‌ بر غمهايشان بيافزایی!

...

در كنار رودخانه‌ی‌ زندگی‌ كمی قدم زدی‌. قدم زدن گاهی‌ آرامشی لطيف را درپی دارد. يادم می‌آيد روزی را كه گرفتار مشكلات عميق تصميم‌گيری بودم و در طول دفتر كارم بالا و پايين می‌رفتم دوستم از من خواست تا بنشينم و «استرس»م را به او منتقل نكنم.

قدم زدن آخرين چاره‌ی‌ آدم بیچاره است.

...

در لحظه‌ی غروب، غروبی كه برای آدمی ناآشنا و غريب، دلگير‌تر از هميشه است! هنوز (شايد برخلاف انتظار بيننده) خانواده‌هايی بر گرد هم  نشسته‌اند و اين خود بارقه‌ی اميد را در منظر چشم تيزبين قرار می‌دهد.

دلبران جوانی كه در كنار هم قدم می‌زنند و نگاه عاشقانه‌ی‌ شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته دارد، و قلب‌هايی كه با هر تماس دستی و يا ناز و كرشمه‌ای‌ به تپش می‌افتند.

اما من در ميان جمع تنها بودم.

معلوم است. آدمهايی مانند تو، تنهايی‌ را تا عمق جان احساس می‌كنند.

"هرگز حضور حاضر غايب شنيده‌ای‌                  من در ميان جمع و دلم جای ديگر است."

اينكه دلت كجاست؟ در ادامه‌ی مطلب برملا می‌شود:

تشنه‌ای،‌ همچون بيابانی گرمازده و تفتيده! مثل خاكی‌ منتظر رويش! مانند گياهی كه آرزوی سر به فلك كشيدن دارد. مانند درختی‌ كه آرزومند است تا شكوفه دهد؛ تا طعم شيرين ميوه‌اش به كام آنهايی كه در كنار هم، فارغ (از همه چيز) نشسته‌اند بنشيند و نيرویی تازه بر جسم و جانشان بخشد.

برای رفع عطش، كدام نوشيدنی بهتر از آب! مايه‌ی‌ حيات! آن هم آب طبيعی، آب معدنی‌! آبی كه از دل كوهها، از سرچشمه آمده باشد.

...

لحظه‌ای‌ نشستی و سيگارت را روشن كردی‌. در اين هوای آلوده‌ی‌ دم گرفته چه باك اگر بجای‌ هوا، دودی را به درون بفرستی! در اين فضایی كه آسمان به زمين چسبيده، سيگار خود پناهی‌ است برای بی‌‌پناهی‌ انسانی غريب و جدا مانده!

حالا فهميدی‌ چرا گريه‌ام گرفته‌ بود. چون احساس درونی‌ات و توانايی‌ات را در نقش زدن اين احساس دريافته بودم!

دود را در سينه فرو می‌دادی ‌و به آب گل‌آلود رودخانه‌ی كارون خيره نگاه می‌كردی. رودخانه استعاره‌ی زندگی‌ است و آب گل‌آلود ...

چگونه می‌شد غير از اين يك دنيا حرف را در جمله‌ای‌ كوتاه خلاصه كرد؟!

سعی‌ كردی تا تنها بر نقطه‌ای‌ از اين رودخانه، ثابت و ساكت خيره بمانی!

بر اولين صفحه، از كتاب زندگی‌!

شايد بر خانه و خانواده! بر كار و مشغله و در نهايت بر روزمرگی‌ها!

[لطفاً روزمره‌گی نخوان؛ همان (روزـ مرگی) تعبيری بهتر و رساتر است.]

اما برخلاف بسياری،‌ طبع تو اجازه نمی‌دهد. بخواهی‌ هم نمی‌توانی‌!

 سرت گيج می‌رود. دوّاری عجيب در مغزت می‌نشيند.

نگاهت به دنبال آب گل‌آلود كشيده می‌شود. چرخش آب در يك نقطه و لحظه‌ای ديگر در جايی ديگر، تو را به دنبال خود خواهد كشيد.

چشمهايت را می‌بندی تا به هيچ چيز فكر نكنی‌! اما مگر می‌توانی‌؟! هزاران فكر گوناگون، در هر لحظه به ذهنت هجوم می‌آورد؛ تا جايی كه ديگر امكان تمركز وجود ندارد.

صدای جريان زندگی‌، ترنمی‌ دل‌انگيز را به همراه داشت. اما چرخش آب و حباب‌‌ها، (حباب‌های تو خالی) كه گاه و بيگاه بر سطح آب نمايان می‌شدند، ذهنت را به تلاطم وامی‌داشت؛ چشم بر همه چيز بسته بودی، اما تمام آنچه را كه در گذر بود در ذهن و عمق وجود، می‌ديدی‌ و احساس می‌كردی‌! بی‌ هيچ كم و كاست!

...

در چنين شرايطی اگر گلويت خشك نمی‌شد! جای‌ تعجب داشت!

برای آنكه شايد خفگی را پس بزنی،‌ اندكی از آب معدنی‌ات را نوشيدی!

آبی ‌كه خنكای اول را نداشت.

اين نوشيدن را ادامه بده. باز هم، بنويس، دوست من! شايد نوشتن راهی‌ است برای اطفاء حس تشنگی‌!

حالا چشم باز می‌كنی و خورشيدِ در حال غروب را كه منظره‌اش صد چندان دلگيرتر است به تماشا می‌نشينی.

بشريت بايد به اين لحظه‌ی غروب، توجه كافی‌ داشته باشد!

به كجا آمده‌ايم؟!

به مرحله‌ای كه تا لحظه‌ی خاموشی خورشيد ديری نمانده است؟!

در واقع انسان تا به امروز هيچگونه پيشرفتی نداشته است. تمام روزش را برای رسيدن به غروب از دست داده است؛ برای رسيدن به نور مصنوعی نئون! ...

خورشيد باوقار در حال غروب بود.

وقتی كلمه‌ی وقار را برای خورشيد در حال افول خواندم، غمی سنگين بر استخوان سينه‌ام نشست. استخوانی كه زير بار خورشيد در حال غروب، به جدّ در حال شكستن بود.

خورشيدی كه با زمين قهر كرده است. مگر زمين ـ جدا از انسان ـ چه هيزم‌ تری به خورشيد فروخته؟!

انسان جدا از خورشيد چه معنی و مفهومی دارد؟!

...

نور نئون كنار رودخانه، قرار است، جای خورشيد را بگيرد. مگر می‌شود؟!

چراغهايی كه در شرايط «عادی»‌ می‌توانند منظره‌ای زيبا داشته باشند اما اكنون در حالی‌ كه خورشيد غروب كرده است لرزش خفيف نورشان را می‌شود بر سطح رودخانه‌ی زندگی‌ ديد. انوار بظاهر زيبايی كه انسان غافل را در بی‌خبری از گل‌آلود بودن رودخانه، به اميد خدا معطل و آويزان می‌گذارند!

به قول رضا براهنی:" فواره‌های زيبای خر رنگ كن!" فواره‌هايی كه چشمهای انسان را خيره نگه می‌دارند تا چيزهای ديگر را نبيند!!...

...

يادت می‌آيد. دستی را كه بر شانه‌ات خورد! كسی را كه در كنارت نشست! در آن تاريك و روشن شب! در نور كم پرتو چراغها!

يادت می‌آيد كسی را كه دلش نمی‌خواست خلوت انديشمندانه‌ات را برهم زند!

آن كس كه به آرامی‌ كنارت نشست

من بودم!

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389  |
 باز هم هست كسی

باز هم هست كسی تا كه مـرا یـار شود

                                      مـوجب دلخـوشی و گـرمی بـازار شود

باز هم هست كسی تا نگهش خيره شود

                                      همـچو صـياد بـه آهـوی دلـم چيره شود

دلبری هست كه من عاشق زارش باشم

                                      در شب تيره چو شمعی به كنارش باشم

گـر كه شمعـم، به تمامی بشـود پروانه

                                       پر بسـوزد كه دهـد جـان به تنم جانانه

يا چو پروانه شوم گِرد وجودش گردم

                                    خود بسوزم‌كه دهم جان به‌وجودش هردم

نفسم بـا نفسش گـرم شـود، گـرم چنان

                                      كـه به سـردی اجـاقم بدهد گرمی جان

چـونكه آشفته شـود راحت جانش باشم

                                      گـر كبـوتـر شود او دانـه و دانش باشم

یـا كبـوتـر شـوم و همـره او پـر بـزنم

                                      بـه خـرابـات روم بـاده و سـاغـر بـزنم

غنچه‌ی بوسه بچينم ز لبش مست شوم

                                       عـاشقانـه بـدوم بنـدی اين شست شوم

فارغ از خود شوم و محو وجودش باشم

                                        بنده‌ای پاك شوم غرق سجـودش باشم

==========================

برگزيده از جديدترين سروده‌ها

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389  |
 گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود
از بسكه لحظه ها همه همرنگ می‌شود

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

سر می‌كشم به سرای سپيد ابر

باران اشك، هم‌صفت سنگ می‌شود

خون می‌خورم زدلم تشنه‌كام مرگ

دردا طناب دار چو آونگ می‌شود

در می‌رود طناب ز دستم، چو زندگی

آوخ كه زندگی همه در جنگ می‌شود

مغزم ميان اينهمه سرگشتگی‌ چنان

درمانده است كه دائم، هنگ می‌شود

با اين نگاهِ مات، ميان شلوغ شهر

تنها چنان شدم كه دلم چنگ می‌شود

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

از بسكه لحظه ها همه همرنگ می‌شود

===============================

پی نوشت 1: بنا بر تعريف فرهنگ معين

استقبال = به پيشواز رفتن و تتبع شاعر شعر شاعر ديگر را

تضمين = آوردن مصراع، بيت يا ابياتی از شعر ديگران در ضمن شعر خود

پی نوشت 2:

در عرصه‌ی فرهنگ و ادب رعايت ادب از اوجب واجبات است. مورد خطاب من آن كسی است كه نمی شناسمش! اما بخودش اجازه داده تا بدون رعايت جوانب نزاكت هر كلامی را بر زبان بياورد. كارنامه سی چهل ساله‌ام گواه آنست كه نيازمند دزديدن يك مصراع نباشم؛ آنهم مصراعی كه بعد از تذكر اين عزيز دريافتم عنوان يكی از كتابهای محمد علی بهمنی است و قطعا چيزی نيست كه به سادگی قابل سرقت باشد و از نظر ديگران پنهان!

پی نوشت 3: با عرض تشكر از خواننده محترم بخاطر يادآوری و تذكر ايشان، بايد عرض كنم بدون آنكه از موضوع اطلاع داشته باشم اين مصراع در شعر من آمده كه البته ممكن است در جايی شنيده باشم و به مرور زمان در ذهنم رسوب كرده و بر قلم جاری شده باشد. هرچند اگر هم می‌دانستم كه مصراع " گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود" از آن خودم نيست باز هم جهت آگاهی اين خواننده متعصب و به دور از پرنسيپ ادبی بايد عرض كنم موضوع تضمين يا استقبال شعر شاعران ديگر، در ادبيات جهان بی‌سابقه نيست و از نظر ادبی كاريست مقبول و پسنديده! و هرگز سرقت ادبی محسوب نمی‌شود.

پی نوشت 4: بدليل عدم رعايت نزاكت در پيام اخير اين خواننده محترم، مجبور شدم پيام بعدی ايشان را حذف كنم. چون بنای جنگ و جدل با كسی را ندارم و تنها اكتفا می كنم به اين مصرع كه: من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش.
باز هم از تذكر بجای ايشان نهايت قدردانی را دارم.

=========================

برگزيده از جديدترين سروده‌ها

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389  |
 ره آورد سفر

مطلب زير را برای تقديم به دوستان جديد و قديم كه ديدارشان در سفر اخير، مايه‌ی دلگرمی فراوان شد، فراهم آوردم:

دوستی متاع گرانبهايی است كه در اين روزگار بی‌پناهی و بی‌كسی بايد قدرش را شناخت و برای بدست آوردنش تلاش بسيار كرد. و مهمتر آنكه بايد نگهداريش نمود. حفظ دوستی تلاشی مداوم را می‌طلبد.

دوستی يعنی‌دوست داشتن ديگری! يعنی ‌طپيدن قلبی برای قلبی‌ديگر. يعنی‌ وسعت دل به پهنای تمام هستی! يعنی حسی ‌ناب دور از تمام معامله‌گریهای رايج!

دوستی، فقط محض دوستی! نه برای كسب منفعتی و نه برای فرو نشاندن ميلی! پيدا كردن كيميايی ناياب! اثبات اين مفهوم كه من می‌توانم خود را فراموش كنم و به عشق ديگری دل بندم!

تنها پس از اين مرحله، يعنی گذشتن از خود است كه شادی ‌ناب و بی‌همانندی تمام وجود را فرا خواهد گرفت. بايد به اين مرحله رسيد تا آن مزه‌ی اكسيری را چشيد و لذت جاودانه‌اش را به تجربه نشست.

در روزگاری به سر می بريم كه مفاهيمی از اين دست، بسيار دور از ذهن قرار گرفته و رد پای آن را تنها در عرصه‌ی ادبيات می‌توان پيدا كرد. در روزگاری كه تا دستی بی‌هيچ تمنايی دراز می شود كه دستت را بفشارد اين پرسش خوف‌آور و مهيب تمام ذهنت را بر می‌آشوبد كه اين دستی كه چنين بی‌شائبه به سويم دراز شده است قصد دارد كدام جيبم را خالی‌ كند؟! كدام خيانت در كمين منست؟!

در اين روزگار سراسر بی‌اعتمادی و مملو از حس جدايی، تمام وجودم بی‌هيچ خوفی علاقمند فشردن دستهايی است كه به سويم دراز شده‌اند.

كافيست در بين تمام آنها، يك تن، تنها يك تن خالصانه و به خاطر صفای بيمانند «دوست داشتن» مرا به دوستی طلبيده باشد. اين خود برايم چنان ارزشمند و هيجان‌انگيز است كه به خاطر يافتنش تمام دستهای منتظر را بی‌پاسخ نمی‌گذارم.

هركس را به اندازه‌ی خلوص نيت و عملش پاداش می‌دهند. بنابراين خالصانه سعی خواهم كرد تا شايسته‌ی مقام دوستی ‌باقی بمانم.

عقيده دارم به دست آوردن يك دوست در ميان هزاران انتخاب كافيست تا تمام هزينه ها را جبران كند.

دُر را بايد از عمق دريا و پاره‌ی لعل را از دل كوه بيرون كشيد.

دوستی را دلی به وسعت دريا و به بزرگی كوه سزاوار است.

لسان‌الغيب حافظ فرمايد:

به خطّ و خال گدايان مده خزينه‌ی دل

                                       به دست شاه وشی ده كه محترم دارد

اما من با پوزش از محضر آن بزرگوار گفته‌ام: دل به دريای خلق بسپار تا آن يگانه را دريابی!! بی‌شك سرانجام دُر يابی!

و خواجه ياريم می‌دهد كه:

دلی كه غيب نمای است و جام جم دارد

                                       ز خاتمی كه دمی گم شود چه غم دارد

                                                                                         تهران 23/1/1389

 =================================

دوستان

         من دوستیّ فارغ از رنگ و ريا را دوست دارم

         صورت و هم سيرت خوب شما را دوست دارم

خسته‌ام از سردی و بی‌مهری مرموز دوران

                            من اسيرم، من اسير مهرورزی

                                                 گرمی آغوش‌ها را دوست دارم

عمر را بيهوده از كف می‌برد بيگانگی‌ها

                                     مشفقم، مشتاق جمعـم

                                                  جمع ناب آشنا را دوست دارم

در ميان شورش غمهای پرآشوب دوران

                               دست در دست عزيزان

                                               سير دشت و كوهها را دوست دارم

سردی سرمای دی در استخوانم می‌نشيند

                                    پس اجاق گرم خوب با صفا را دوست دارم

از سكوت تلخ جاری در خيابانهای اين شهر شلوغ سنگ و آهن

                                خسته ام من

                                     تشنه‌كام خنده‌ام

                                               شليك خنده در فضا را دوست دارم

جمع ناب دوستی را می‌پرستم

                          گفتگوی پاك بی‌غش

                                           پچ پچ گرم صدا را دوست دارم

رفته از كثرت به وحدت

                       بازگشته سوی كثرت

                                     خدمت مخلوق را در پيش دارم

زير چتر پاك وحدت

                   من خدا را دوست دارم

 

دوستان: من دوستیّ فارغ از رنگ و ريا را دوست دارم

                                                                تهران 26/1/1389

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389  |
 تأثير ـ قسمت سوم

تأثير ـ قسمت سوم:

                    گـر خـدا خـواهـد كه بگذارد مـرا         

                    يـا اگــر خــواهـد نـگـهـدارد مـرا

                    من به‌ تقديرش‌ سر و جان می‌‌دهم        

                    هرچه‌خواهد در رهش ‌آن می‌‌دهم

                    ناصر من بعد از اين منصور شد         

                    جـوشـش مـا بـود در انـگــور شد

                    نامــرادی هـا همـه مهـجــور شـد         

                    نـاامــيـدی هــا ز جـانــم دور شـد

                    شاهـدختی بـود، اكـنـون شـاه شـد        

                    بـر سـريــر معــرفـت آگــاه شــد

شادی با شنيدن هر بيت جان تازه‌ای يافت و سرانجام از جايش بلند شد. نشاط و اميد زندگی در سلول سلول چهره‌اش هويدا بود.

لحظه ها به سرعت برق گذشتند.

ناگهان شادی را ديدم كه از درگاه خارج می‌شد، قبراق، پرتحرك! گلی‌ در يك دست و شعری در دست ديگر! مولانا بود كه به رقص سماع می‌رفت. وارد پذيرايی شد. همه حيران مانده بودند. محمد بهت زده نگاهش می‌كرد. شادی لبخندی لطيف بر لب داشت. زبان باز كرده بود. سالم‌تر از هر كس ديگری، با صدايی رسا و مصمم رو به محمد كرد و گفت:

ـ محمد! من بايد اين را برايش بخوانم. من بايد اين شعر را برايش بخوانم. به او می‌گويم خودم آن را گفته‌ام. او بايد بداند با آن شعر چه بر سر من آورده است. يك‌بند، می‌گفت و ديگران حيران، تماشايش می‌كردند.

آرام و قرار نداشت. به اين سو و آن سو می‌رفت. بی‌تاب بود تا هرچه زودتر شعر را برای «...» بخواند.

محمد با لحن و حالتی كه برايم ناآشنا بود يعنی نمی‌شد فهميد خوشحال است يا ناراحت، گفت:

"خوب! زنگ بزن، براش بخون!"

دقايقی بعد شادی گوشی را بر جای خود گذاشت، با حسی ناراحت رو به محمد كرد و گفت تلفنش خاموش است!

محمد در حاليكه سيگارش را آتش می‌زد با همان حالت قبلی خواست تا برايش فكس كند. از فكس هم كاری پيش نرفت. يادم نيست چه مشكلی در كار بود.

شادی مرتب بالا و پايين می‌رفت. مريضی و مرگ را از ياد برده بود. تنها خواسته‌اش خواندن  شعر بود. صدايش كردم و با اشاره‌ی دست از او خواستم تا در كنارم بنشيند.

كنارم نشست. مطيع و مُنقاد من شده بود. كسی كه نه سال تمام با من سر ناسازگاری داشت و ستيزش را نسبت به من، همه آشكارا می‌دانستند، اما هيچكس دليلش را نمی‌دانست. تا عاقبت شبی ‌در ميان جمعی از خانواده و دوستان عذر خواهی كرد. كتابی را كه برايم خريده بود هديه داد و اقرار نمود نمی‌توانسته عشق مرا نسبت به شوهرش تحمل كند. راست می‌گفت من و شوهرش عاشقانه يكديگر را دوست داشتيم. دوست خوب، نعمت بزرگی است.

اكنون به جرأت اقرار می‌كنم تنها كسی بود كه نتوانستم در دوستی و از خودگذشتگی و فداكاری‌ بر او سبقت بگيرم. خوشبختانه چند دوست ديگر، از اين دست برايم باقی‌مانده‌اند...

وای كه دنيای خيال چه دنيای پر رمز و رازی است. از ادامه موضوع جدا افتادم. ببخشيد!!

شادی مطيع در كنارم نشسته بود. صدا از كسی برنمی‌آمد. همه، مات و متحيّر نگاهش می‌كردند. از او خواستم تا شعر را با صدای بلند و سرشار از حس زندگی‌ برايمان بخواند.

وقتی شعر به پايان رسيد شادی آرام شده بود. مرتب حرف می‌زد. می‌خنديد. از زندگی صحبت می‌كرد. ديری نپاييد به آشپزخانه رفت. شام شب را با آن سليقه‌ی هميشگی‌اش آماده كرد و ميز مفصلی را تدارك ديد.

شادی فضای خانه را پر كرده بود. شاهدخت هم كه همواره شادی خوانده می‌شد پرواز می‌كرد. پرانرژی و سرشارتر از هميشه!

اكنون يازده سال است كه شادی سالم و سرحال به ادامه‌ی زندگی مشغول است. نيما دانشگاهش را به پايان برده و دخترش نونا دانشجوست.

                    شاهدختی بود اكنون شاه شد

                    بر سرير معـرفـت آگـاه شد

آن شب يكی از بهترين شبهای زندگی من بود.

اين شعر يازده سال پيش جان عزيزی را از مرگ نجات داد.

اكنون آن را تقديم می‌كنم به آنان كه اميد زندگی را از دست داده‌اند. به آنان كه با غول  موحش سرطان دست و پنجه نرم می كنند و نااميدانه لحظه‌های كوتاه زندگی را در انتظار مرگ بسر می‌برند. بخش مهمی از نيروی حيات در وجود ما نهفته است. به نظر من هركس وقتی می‌ميرد كه می‌پذيرد در آن وقت بايد بميرد!

ادامه‌ی زندگی كاری است كه بايد از عهده‌اش برآمد؛ نه بخاطر خودمان، بلكه به خاطر آنان كه دوستمان دارند.

مرگ روی ديگر زندگی است. از مرگ نمی‌هراسيم. هر وقت از راه رسيد به او خوشامد خواهيم گفت. اما به استقبالش نخواهيم رفت!!

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در شنبه بیست و یکم فروردین 1389  |
 تأثير

تأثير ـ قسمت دوم:

هيچ روزنه‌ی اميدی نبود.

رنگ سياه، لااقل در ذهن من خبر بدی را بر ملا می‌كرد. آيا اين لباس سياه، كه حتی بر تن شادی نيز خودنمايی می‌كرد مد روز بود يا چون بستگانش از راه دور آمده بودند وقوع حادثه را در نظر داشتند؟ به هر تقدير هرچه بود پيام آور سلامتی شادی، نبود.

تنها من و محمد رنگی ديگر بر تن داشتيم.

...

نيما و نونا، پسر و دختر شادی در خانه نبودند.

چرا؟!

هنوز هم نمی‌دانم. شايد صلاحديد بزرگترها چنين بوده است. شايد نبايد آن لحظات سخت و سنگين برای هميشه در ذهن آنها نقش می‌بست!

...

شادی با حالی نزار بر تخت بيماری دراز كشيده و چشمان هميشه زيبايش بی‌رمق بودند. بوی مرگ اتاق را پر كرده بود. فضا آنچنان مه‌آلود و غمبار بود كه بنظر می‌رسيد چند قدمی ‌بيشتر تا لحظه‌ی تلخ جدايی باقی نمانده است. در چنين لحظه‌ای چه باك اگر عاشقانه می‌‌خواندم. تمام نيرو و انرژی مثبتی كه در وجودم يافت می‌شد يكجا در صدايم متمركز گرديد. باور داشتم تنها، معجزه‌ای می‌تواند اين مريضی لاعلاج را علاج كند. شادی در آن‌ حال، به انرژی فراوانی نياز داشت تا از باور مرگ، فكرش را و وجودش را نجات بخشد.

اطمينان دارم كه در شرايط عادی اجرای چنين دكلمه‌ای هرگز از من ساخته نبود. در آن لحظه حضور خدا را در بناگوش خود احساس می‌كردم. اگر چنين نبود هرگز از عهده‌اش برنمی‌آمدم!

شادی با نگاهی بی رنگ، محتضر و منتظر، چشم بر لبانم دوخته بود. انديشيدم چه باك اگر رفتارم در مورد زنی كه اينچنين چشم بر دنيای ديگر دوخته، عاشقانه و در نظر ديگران غير عادی جلوه كند. بنابراين با تمام احساسی كه در آن لحظه به سراغم آمده بود برايش خواندم:

                    بيـگـمان روزی فـرا خـواهـد رســيد

                    تـا جـهان پـر گردد از عشـق و امـيد

                    پايه های اين جهان عشق است عشق

                   هم زمين هم آسمان عشق است عشق

 مــن نــشــاط زنـــدگــی را ديــده ام

                   گــوشــه هــای تــازه ای كــاويــده‌ام

                    مـن ســلامـت را پـذيــــرا گـشــته‌ام         

                   از مـريـضی هـای خـود، واگشـته‌ام

                    ای اجـــــل! بـايـــد بـمـانـی ســالـها     

                                       سـالـهـا هـستــم بــر ايـن مـنـوال‌هـا

                    من نمی‌‌خواهم به ايـن زودی هنـوز      

                                       درد هجـرانـی بـيايــد ســيـنـه سـوز

                    پـس مـصـمـّم از بــرای زنــدگـــی       

                                       مـی‌‌نـشـيـنـم مـن بـه پـای زنــدگــی

                    زنـدگی يعـنی  قبـول هـرچه هست      

                                       در زميـن  درآسـمان، بـالا و پـست

                    زندگـی يعنـی كـه عــزمی اسـتـوار

                                       در طــريــق ســالـكـانِ  بــی‌قـــرار

                   زنـدگی يـعنـی كـه خـدمت بر هـمه      

                                       در حـقيـقـت، بــودنـی بـی واهـمـه

                    زندگی يعنـی نگـاری خـوش خـرام

                                       يا كه اسبـی راهـوار و خوش لگام

                    زنـدگـی يعـنی شـنـا در بــحـر مهـر     

                                       رفــتـن ادراك انـســان تــا سـپـهــر

                    زنـدگـی يـعـنی صـفـای سـبـزه زار

                                       زنــدگـی يعـنـی شـقــايـق در بـهــار

                    زنـدگـی بــا بـچـّه هــا و شــوهــرم      

                                       مـمـّـد و نـيـمـا و نــونــا، دخــتــرم 

                    زنـدگـی زيـبـاسـت، زيـبـاتـر از آن      

                    بـنــدگــی در نـــزد خــلاّق جـهــان

                   زنـدگــی، يعـنی صــفــای بـاطــنـی

                    عـشـق و ايـمان، خاطـرات مـاندنی

                   زنــدگی يعـنـی كـه ايـمـان داشــتـن      

                    بــر وجــود خـالــق ايـقــان داشـتـن

                    زنـدگی بــا عـشــق مـی‌‌آيـــد پـديــد      

                    حـاصـل دنـيا هـمـه عـشـق و امـيـد

                    پس‌ صفای زنـدگی با دوسـتی است      

                                       ورنه دنيا هيچ جز يك پوست‌نيست

                    دوسـت دارم ارتـبـاطـی خــوب را                

                    هـمـزبـانـی جـالـب و مـحـبـوب را

                    عشق يعـنی، بـا كسـی يـكـتا شـدن                 

                    عشـق يعنـی، من نبودن، مـا شـدن

                    عـشـق يـعـنـی، آب دادن بـوتـه را       

                    مـهــربــانـی، آدم دل ســـوتـــه را

                    الــوفـا ، ای يـار ، بـا مـا الــوفــا

                    آمــدم: در زيـر چـتـر مـصـطـفــا

                    زنـدگـی يعـنـی: خــدا را داشـتــن        

                    چتـر نيـكی بـر جـهان افـراشـتـن

                    بـا خـدا آمـيـخـتـم مـن ايـن زمـان        

                    الامان ، از رنـج دوران، الامـان

                    عـشـق يعنی لحـظه‌ای انـدر نمـاز        

                    عـشـق يعـنی با خــدا راز و نيـاز

                    گـر خـدا خـواهـد كه بگذارد مـرا         

                    يـا اگــر خــواهـد نـگـهـدارد مـرا

                    من به‌ تقديرش‌ سر و جان می‌‌دهم        

                    هرچه‌خواهد در رهش ‌آن می‌‌دهم

                    ناصر من بعد از اين منصور شد         

                    جـوشـش مـا بـود در انـگــور شد

                    نامــرادی هـا همـه مهـجــور شـد         

                    نـاامــيـدی هــا ز جـانــم دور شـد

                    شاهـدختی بـود، اكـنـون شـاه شـد        

                    بـر سـريــر معــرفـت آگــاه شــد

 

ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در سه شنبه هفدهم فروردین 1389  |
 تأثير

دوازده سال پيش از اين، شادی، خانمی بيش از حد حساس و لطيف با طبعی ظريف‌تر از برگ گل، همسر دوست ديرينه‌ام، در سن چهل و سه چهار سالگی، ناگاه با خبر وحشتناك سيروس كبدی روبرو گرديد. پزشكان باقيمانده عمرش را چهار تا شش ماه تخمين زدند. درمان، كاری از پيش نمی‌برد. از بهترين امكانات بهره می‌جست اما چراغی از اميد روشن نمی‌شد.

شبی ميهمانشان بودم. شادی در حاليكه همچون باران بهاری اشك می‌ريخت، برايم تعريف كرد كه دوستی به نام «...» (مردی 50 ساله) شعری را به او تقديم كرده و در حقيقت مرثيه‌ی مرگش را خوانده است. مضمون شعر از اين قرار بود كه: ما می‌دانيم تو خواهی مُرد اما بدان كه ياد و خاطره‌ات برای هميشه در فكر و ذهن ما باقی می‌ماند. برايت مراسمی با شكوه برگزار خواهيم كرد و...

لاطائلاتی از اين دست، فراوان!

آن شب من هم به همراه شادی بسيار گريستم و او را دلداری دادم.

چند ماهی گذشت در حاليكه ضرب‌العجل شادی رو به پايان می‌رفت. طی تماسی تلفنی دريافتم كه در كرمانشاه حالش رو به وخامت گذاشته و در بستر مرگ افتاده است تا جائی كه قادر به پاسخگويی نبود. از اطرافيانش خواستم تا تماس مرا به اطلاعش برسانند.

بلافاصله از آنها خواست تا تختش را جابجا كردند و با حالتی نزار و دهانی كه كج شدنش را از پشت تلفن نيز می‌شد احساس كرد از من خواست تا ترتيب انتقال او را به تهران بدهم.

اينطور فهميدم كه می‌گفت می‌خواهم لحظه‌های آخر را در تهران باشم. نمی‌خواهم اينجا تمام كنم.

به او قول مساعد دادم. شوهرش درگير پروژه‌ای در كيش بود. چون به وخامت اوضاع پی‌برد عازم كرمانشاه شد. پس از پانزده روز دكتر اجازه‌ی پرواز داد. همينكه به تهران رسيدند، عازم تهران شدم تا در كنارشان باشم.

تمام راه را درگير مرور خاطرات مشتركمان بودم. بيست و هفت سال دوستی با محمد كه چيزی نزديك به بيست سال از ازدواجش می‌گذشت.

اكنون شمع خانه‌ی دوستم در حال خاموش شدن بود. گويی اين من بودم كه با مرگ دست و پنجه نرم می‌كردم.

بيش از هر چيز آن شعر كه مرثيه‌ و فاتحه‌ی شادی را سرداده بود آزارم می‌داد و فكرم را درگير خود ساخته بود.

به شادی می‌انديشيدم كه به تازگی فاصله‌اش را با خدا نزديكتر كرده بود. ديگر نمازش را به موقع و اول وقت می‌خواند و به قول خودش به سبكی شخصی با خدا ارتباط برقرار می‌كرد. تمام اينها دستمايه‌ای شد برای سرودن شعر«عشق و زندگی» شعری كه سرانجام نامش بر جلد كتابم قرار گرفت.

به محض رسيدن به تهران شاخه گلی از رز قرمز كه بسيار مورد علاقه‌اش بود خريداری كردم و به خانه‌اش شتافتم. تمام وجودم سرشار از تمنای نجاتش بود. با اندكی ترديد زنگ را فشردم. خانمی سياه‌پوش كه او را نمی شناختم در را گشود. وارد شدم. فضا بوی مرگ می‌داد. اشخاصی ناشناس با لباسهای سياه در رفت و آمد بودند. سراغش را گرفتم با اشاره‌ای آميخته به فرمان سكوت فهميدم چندان بهوش نيست.

در اتاق پذيرايی دوستم مغموم و نگران پشت ميزی نشسته و دستانش را زير چانه‌اش چمباتمه كرده بود و به دوردستهای خيال، خيره می‌نگريست.

سراغی شتابزده گرفتم و از حال شادی جويا گرديدم. اميدی در پاسخش نيافتم.

ماجرای سرودن شعر را با دوستم محمد در ميان گذاشتم. او كه خطی بسيار زيبا داشت، سروده‌ام را به خط زيبای نستعليق نوشت. شاخه‌ی گل را كنار برگه گذاشتم و به اتاق شادی رفتم. چشمانش بسته بود و هيچ نايی برای تحرك نداشت. لبه‌ی تخت را انتخاب كردم و نشستم. خانمی حاضر و ناظر ايستاده بود. اشاره كرد حالش خيلی بد است!

گفتم: شادی، شادی جان! شادی! منم منصور برای ديدنت آمده‌ام. سرش را به آرامی‌ تكانی داد و كلامی كه از آن مفهومی برداشت نمی‌شد از دهانش خارج شد.

باز گفتم: شادی جان جواب شعر (...) را برايت آورده‌ام تخلصش را به نام خودت گذاشته‌ام. سرش را نيم‌خيز از بالش برداشت. چشمانش را گشود. برق نگاهش خوشحالم كرد. پرسيدم بخوانم. با كلامی واضح گفت بخوان! گويی جانی تازه يافته بود.

اضافه كردم به شرطی كه خودت برايش بخوانی و بگويی آن را شخصاً در جوابش سروده‌ای!!

با اشاره سر و با برهم زدن چشمانش شرطم را قبول كرد.

با لحنی سرشار از شادمانی و مملو از حس زيبای زندگی برايش خواندم:

بيگمان روزی فرا خواهد رسيد                تا جهان پر گردد از عشق و اميد

...

ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در جمعه سیزدهم فروردین 1389  |
 بهاريه و شادباش نوروزی

                              بـهـار


آمـد به باغ سـرو خرامـان به ناز و گفت

                                              نو شـد بهـار و بلبل و گل گـشته‌اند جفت

آمـد بهـار و نـوبـت بــوس و كـنـار شــد

                                              سر زد گـياه و دشت و دمـن لاله‌زار شد

سـاقى بـيار بـاده كـه نـوبت بـه ما رسـيد

                                              شب، چـادر سـياه زمـان را ز سـر كشيد

روشـن شـد آسـمـانِ جهان از طلـوع يار

                                              بـر پـا كنـيم مجلـس شـادى بـه سبـزه‌زار

سـاقى بـيـار بــاده كـه پـيـمانـه دركـشـيم

                                              روزى خـوشست ، نـگارى بـه بـركشـيم

بــر فــرش سـبــزه لـمـيــدن كــنـار جــو

                                              با يار خوش كرشمه‌ى خود ، گـرمِ گفتگو

آب روان چه زلال است و بى غش‌است

                                              هـر عـشوه‌اى ز نگارم، چـه دلـكش‌است

آهوى خوش‌خرام، در آن سوى سبزه‌زار

                                              مـحــو جـمـال نـگـار اسـت و زلـف يـار

رنـگين كـمـان عـشـق ســراپـرده مى‌زند

                                             بــاد صـبا بـه گــوش دلـم نـغـمـه مى‌زنـد

كزعشق هر دو جهان زنده است و خوش

                                             بى‌عشق هرچه هست فطير است يا تُرُش

بيـهوش بـودم از لـطـافـت بـاد صـبا دمى

                                             كـامـد نــدا بـه بـاطـن جـان و دلــم هـمـى

" كه يـكـى هست و هيـچ نيـست جـز او

وحـــــــــــده لا الــــــه الا هــــــــو "

==================================

برگرفته از كتاب خورشيد نيمه شب اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در شنبه بیست و نهم اسفند 1388  |
 كارگاه شعر شماره 3

                                     دوستان نوروزتان پيروز

                                         سال نو مبارك باد

          مـژده ای دل بهـار مـی‌آيد                        يــاد يــاران پــار مـی‌آيـد

          دوستی را كهن شود ريشه                       سال اگر صد هزار می‌آيد

          دوستان سال نو مبارك باد                       يـادتـان بــرقــرار مـی‌آيـد

===============================================

دوستان عزيزم سلام:

در زمانهای قديم رسم براين بود كه به مناسبت استقبال از بهار، شاعران با سرودن بهاريه حال و هوای بهاری را در تن و جان مخاطبان خود زنده می‌ساختند. من نيز قصد داشتم در آستانه‌ی فرارسيدن نوروز، بهاريه‌ای از سروده‌های خويش را در اين وعده بنگارم. اما اتفاقی موجب شد تا از باب آنكه گفته‌اند:"اهم و في‌الاهم" از يكسو به درخواست دوستان در ارتباط با ادامه‌ی كارگاه شعر پاسخ مثبت بدهم و از سوی ديگر موضوعی را كه سبب طرح اين مسئله شد و ذهن مرا به خود مشغول داشت مطرح نمايم.

پيش از هر چيز دوبيتی را كه در اين باره سروده‌ام می‌‌نويسم تا مسئله كمی روشنتر شود و آنگاه درباره‌اش توضيح بيشتر خواهم داد. اما قبل از آن در راستای فعاليتهای كارگاه شعر بد نيست به اندازه‌ی يك پاراگراف مطلب اضافه كنم و آن اينكه:

همانطور كه شما نيز می‌دانيد بطور كلی غرض از سرودن شعر يا كلاً فعاليت در عرصه‌ی ادبيات، نوآوری است و انتقال مفهوم يا مطلب قابل عَرضه، يا حس و يا هرچيز بكر ديگری به مخاطب، كه ارزش انتقال آن را داشته باشد.‌ زيرا گفته اند:

----------

چون نـداری در دهـان دنـدان مخند

خنده رسوا می‌كند پسته‌ی بی‌‌مغز را

يا

دندان كه در دهان نبود خنده بد نماست

دكــان بی‌متـاع چـرا وا كـنـد كــــــسی

-----------

بنابراين زير بنای بيان هر مطلبی انديشه است. خواه در قالب شعر يا در قالب نثر! نبايد فراموش كرد كه انديشه و خلاقيت، مقدم بر وزن و قافيه و  مراعات و نظير و قس‌علی‌‌هذاست. مطلبی كه هيچگونه تأثيری را بر مخاطب خود نداشته باشد بهتر است در نطفه عقيم بماند. حتی اگر كاملا از وزن و قافيه‌ی صحيح برخوردار باشد. هرچند عرصه گفتار در اين مبحث بسيار وسيع است اما برای آنكه خلف وعده نكرده باشم، بر ميگردم بر اصل موضوع. و آن دو بيتی كه وعده داده بودم. پيش از آن اين را هم بگويم كه: دوبيتی بايد شامل كلامی كامل، جامع و مانع باشد. يعنی الكلام قلّ و دلّ!

اينهم آن دوبيتی كه اينهمه حرف را در مقدمه با خود داشت!!

ای عزيزان كـره‌ی خر عاقبت خر می‌‌شود

                                 چـونكـه بابا گـر بود فرزند هم گر می‌‌شود

آب را در چاهِ بی آب اينچنين رسـوا مـريز

                                 با چنين كاری فقط چاهت كمی تر می‌‌شود

اين دو بيت را در وصف دوستی سرودم كه پس از سالها نه بر من اثری گذاشت و نه از من رنگی ‌گرفت و مرا در وادی حيرت سرگردان ‌ساخت كه چگونه است كه سعدی عليهم‌الرحمه می‌‌فرمايد:

گِلی خوشبوی در حمام روزی

...

و اينجاست كه باور مي‌كنی احتمالا اين تو هستی كه در اشتباهی و قطعاً همنشينی و تعامل، ناگزير تغيير را درپی‌خواهد داشت؛ تا برمی‌‌خوری به اين شعر سعدی كه فرموده:

پرتو نيكان نگيرد هركه بنيادش بد است

يا

اصل بد نيكو نگردد چونكه بنيادش بد است

تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است

و باز از دريچه‌ی ديگری شاهد می‌‌آورد كه:

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزی چند

پی نيكان گرفت و مردم شد

و هنوز اميدوار نگشته‌ای كه باز سعدی با طرح «پارادوكسی» متضاد و متناقض تو را در چهار راه حيرت سرگردان می‌‌گذارد به امان خدا كه:

خر عيسی گرش به مكه برند

چونكه باز آيد هنوز خر باشد

و می‌مانی كه اگر بخواهی اين تعبير را بپذيری آنوقت بايد دفتر دستك آموزش و دانشگاه، و تعليم و تربيت را جمع كرد و رفت.

...


==============================

تمرين كارگاه شعر شماره 3

لطفا ذوق آزمايی كنيد:

مصرعی بسازيد كه در تأييد و يا تكذيب بخشی از مطلب بالا باشد.

اگر يك بيت يا دو بيت باشد خيلی بهتر است.

             حتما می‌دانيد كه توضيح در قالب نثر نيز قطعاً از سكوت بهتر است.
|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در شنبه بیست و دوم اسفند 1388  |
 دوبيتی‌های بابا منصور
ديشب بـه خـواب شنـيدم صـدای تو

                                    قدّم خميده بود و به دستم عصای تو

مـی‌آمـدم ز پـی ‌كـــاروان مــرگ

                                    مـن بودم و نگـاه مـن و ردّ پـای تو

-------------------------------------------------------------

دوستان عزيزم:

من نيز كارگاه شماره 2 را اينگونه به پايان بردم

تا شـمـع شـدم، شعله‌ی عشقت به سرم زد

                                        پــروانـه شـدم، آتـش عشـقـت به پــرم زد

چون شمس تو را ديدم و بگداختم از عشق

                                        خـورشـيد برآمـد به شب و بر سحـرم زد

--------------------------------------------------------------

تا شـمـع شـدم، شعـله‌ی عـشـقـت به سـرم زد

                                        پــروانـه شـدم، آتـش عشـقـت به پــرم زد

چون شمس تو را ديدم و حيران شدم از عشق

                                        اين عشق عجب زخمه به خون جگرم زد

===============================

برگرفته از مجموعه دوبيتی‌های منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در دوشنبه هفدهم اسفند 1388  |
 به مناسبت ميلاد با سعادت پيامبر اكرم(ص)

ضمن عرض تبريك ميلاد پيامبر اكرم(ص) خدمت تمام دوستان و بويژه دوستانی كه در پيامهای عمومی و خصوصی خود بذل مرحمت فرموده و اين روز سعيد را شادباش گفته‌اند شعر زير را تقديم حضور عزيزان می‌نمايم. ايّـام به كـام، و روز و روزگار بر شما خوش باد!

          نوری بر اين جهان چو نسيمی دگر وزيد

                       شب چـادر سـياه زمـان را ز سر كشيد

          آمـد فـرشـتـه‌ایّ و نــدايـی بـداد و رفـت

                        گـويـی خـدا دوبـاره جهـان را بيافريد

                                           ***

         دريـا بـه مــوج و تـلاطـم نـشـاط يـافـت

                       كـشتی شكستـه‌گـان همه نالان و نااميد

          كـشتی نشسته‌گان همـه محـتاج عافيت

                       آمــد صــلا كــه دعــا نـزد مـا رسـيـد

                                            ***

          خورشيد پشت كوه چو صياد چيره دست

                       بهر شـكار شب، هـمه شب را نـيارميد

          آمــد سـپـاه صـبـح كـه غـوغـا كـنـد بــپا

                       خيل سـياه رفت و سپيـدی به سر كشيد

                                             ***

          آمـد بـهــار و درخـتــان جـوان شـدنـد

                        عـمــر سـيـاه زمـسـتـان بـه سـر رسـيد

          بر تاك گل نشست‌و سرانجام غوره داد

                       با لطف يار غوره به انگور خوش رسيد

                                             ***

         انگـور سـر بـه چـاه فـرو بـرد مـدتـی

                       شـوری به خـُم دميـد و شرابی بشد پديد

          آن می به ساغـر ساقی نشست خوش

                       از دسـت سـاقـی زيـبـا بـه مـن رسـيـد

                                             ***

          لب بر لبش نهادم و بوسی زدم بر آن

                       يك جـرعـه مـی به سـراپای مـن دويد

          خـواب و خـمـار وجـود مـرا گرفت

                                      نـاگـه نــدا ز جـهـانـی دگــر رسـيـد :

                        ” كه یكی‌ هست و هیچ نیست جزاو

                             وحـــــــده لا الله الا هـــــــــو

=================

برگرفته از كتاب دشت آبی احساس اثر منصور اعلمی‌فر

|+| نوشته شده توسط منصور اعلمی‌فر در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388  |