حاصل سفر
سلام بر دوستان عزيز و مهربانم
با عرض پوزش بسيار، از بابت تأخير در انجام وظيفه!!!
در سفر بودم و مشغول ديدار عزيزان گرامیتر از جان!!
جای شما خالی، خيلی خوش گذشت.
نيمهی دوم سفر، گذارم افتاد به سی كيلومتری ياسوج ـ سپيدان! طرح پرورش ماهی برادرم! برای ماندنی يك روزه رفته بودم اما آنجا را آنقدر زيبا يافتم كه پنج روز در سكوت محض و آرامبخش آنجا سكنا گزيدم و حضور بيشتر خدا را در دل زيبای طبيعت با تمام وجود به تماشا نشستم.
حاصل تأمل و تفكر در لحظهی غروب و ماندن در آن ظلمات محض توصيف ناشدنی، دلهرهآميز و رعبآور، حس غربت مستولی بر محيطِ ناآشنا و غريب، و در آن لحظات روحانی، رهآورد زير است:
اينهمه شعر و شعور
اينجا
ميان كوهها
دور از شهر شلوغ و فارغ از اندوهها
میخلد ياد رفيقان
در تن افكار من
ياد ياران، دوستان حاذق و هشيار من
میشود خورشيد عالمتاب
مخفی پشت كوه
میكند غوغا به عالم
اين غروب پرشكوه
٭ ٭ ٭
رفته نور و جلوه از كوهی نمیماند به جای
ظلمت است و كفر زلفش گشته ما را رهنمای
چشم سر چون بسته شد
میگردم از بندش رها
مینمايد چشم دل
پرشورتر
بس جلوهها
جلوهی نقش و نگار خالق كون و مكان
می برد شاهين فكرم را به سوی آسمان
همچو شاهين
تشنه كام قوت خود
پرمیكشم سوی فراز
يا چو زاهد میشوم
در گوشهای غرق نماز
میكـَنم رخت تكلف
فارغ از دنيا شوم
فارغ از دنيا و مافيها شوم
٭ ٭ ٭
در دل شب با نوای چشمهای
راه میيابم بسان تشنهای
میروم سويش به صد هول و ولا
تا كه دريابم كمی از ماجرا
مینشينم پای چشمه
آب میخواند مرا
نغمههای چشمه و مهتاب
میماند مرا
ساز و آواز طبيعت
محو خود میسازدم
همچو ليلی مینشيند
نردها میبازدم
مینوازد گوش هوشم را
به شوق و اشتياق
گريهها سرمیدهم
از ماتم و درد فراق
نالهی نی را به رودم میدهد
زآتش خود بر وجودم مینهد
من چو مجنون، واله و شيدای او
او
چو ققنوس هزار آواز گو
تار هر سازش هزاران میزند
ساز خود
در باد و باران میزند
نور مهتاب و تلألوهای او
نای نی را مینشاند در گلو
ساغر می را به دستم میدهد
وعدهی جام الستم میدهد
مست میگردم چو منصور از ندای حق او
میفشاند می به جامم،
يار
دائم از سبو
======================
از تازه سرودههای منصور اعلمیفر
سکستانت: