شکل بصری شعر نو


آنچه در فهم و درك شعر امروز دارای اهميت فروان است و خوانندگان شعر نو و بويژه آنهايی كه در كار صفحه‌آرايی اينگونه كتاب‌ها هستند كمتر با آن آشنايی دارند شكل بصری شعر نو است.

همانطور كه می‌دانيم شعر نو از پيوند بندهای مختلف شكل می‌گيرد.

هر بند حكم يك پاراگراف را دارد.

در يك بند، يك مفهوم كلی، شكل می‌گيرد و آن مفهوم در همان بند پايان می‌يابد.

تا آنجا كه بررسی‌های اينجانب نشان می‌دهد تا كنون برای اجزاء شعر نو بجز «بند» تعريف ديگری وجود ندارد.

بند می‌تواند از يك كلمه تا چندين سطر و حتی چندين صفحه را شامل شود. در اینصورت بدیهی است که در شمارش اجزاء شعر نو با مشکل مواجه خواهیم شد.

همانطور كه در شعر كهن واحد شمارش بيت است (يعني دو مصراع)؛ برای شمارش و اندازه گيری شعر نو و همچنين بمنظور اشاره به اجزاء آن، عنوان و اسامی تازه ضروری بنظر می‌رسد.

آنان كه با فرم ظاهری شعر نو سر و كار دارند بخوبی واقفند كه چيدمان اجزاء شعر، خواننده را در فهم نظر شاعر ياری می‌دهد، بنحوی كه می‌توان گفت شعر نو را تنها از طريق شنيداری نمی‌توان فهميد.

در اينجا بنا بر ضرورت برای اجزاء شعر نو واژه‌های «پيوند» و «پيوندك» را پيشنهاد می‌كنم.

از اين پس بنا بر تعريف، هر سطر از شعر نو را «پيوند» و در صورتيكه يك سطر، به دو يا چند بخش تقسيم شود هر جزء را «پيوندك» می‌ناميم.

(امیدوارم این پیشنهاد مورد قبول اعضای محترم فرهنگستان لغت و ادیبان و لغت‌شناسان و شعرای میهن عزیز نیز قرار گیرد.)

حالا با استفاده از اين دو واژه بهتر می‌توانم منظورم را از اهميت چيدمان شعر نو بيان نمايم.

شايد باورش سخت باشد، اما من ساعت‌های بيشتری را برای چيدمان پيوندها، پيوندك‌ها و در نهايت بندهای شعرم صرف می‌كنم تا سُرايش شعرهايم!

يعنی آنكه نمی‌توان شعر نو را به دست ماشين‌نويسی نا آشنا با مفاهيم شعری داد تا هر طور كه سليقه‌اش اجازه می‌دهد آن را بيارايد.

شگفت آنكه خود شاعر نيز گاهی در انجام اين مهم سراسيمه و سرگردان می‌ماند.

بطور مثال در قسمت زير، شكل دو پيوند را به روش‌های گوناگون و با استفاده از خط از طریق هندسی نمايش می‌دهيم.

فرم يك:

---------

---------

فرم دو:

--------

            --------

 

فرم سه:

------------

          ----------

فرم چهار:

-----------

                       -------------

و چه بسا فرم‌های ديگری كه می‌توان پيشنهاد نمود.

بديهی است سه يا چهار يا تعداد بيشتری پيوند ممكن است چيدمان‌های متنوعی را به خود اختصاص دهند كه تنها يكی از آنها به هدف و بيان شاعر نزديك است.

چه بسيار كسان كه با اين مفاهيم بصری بيگانه‌اند و در دنيای خيالی خود تصور می‌كنند كه شاعر برای پر كردن صفحه، اين فاصله‌ها را در نظر می‌گيرد. بد نيست بدانيد روزی يكی از آقايان دكترای ادبيات اين ايراد را بر من گرفت و چون بايد اجازه خريد كتابم را برای سازمان رفاهی تفريحی شهرداری می‌داد طبعاً نمی‌شد با ايشان بحث و مجادله كرد.

ايراد مورد نظر ایشان وقتی درست از آب درمی‌آيد كه پيكره‌ی شعر را فردی ناوارد و بطور تصادفی در شمايل بندها و پيوندها نمودار ‌سازد. من خود اشعاری را ديده‌ام كه در آن نحوه‌ی چيدمان بندها و پيوندها بسيار ناشيانه صورت گرفته و مفهوم اصلی و منظور شاعر بكلی مختل و ضايع گرديده‌است.

شعر امروز تابلويی است كه بايد با ديده شدن مفهوم خود را عايد نمايد؛ فرمی! كه جدا از آن، اين مفهوم هرگز متبلور نخواهد شد.

طبيعت با زبان گويای خود اهميت چنين شمايلی را به ما می‌آموزد. هر درخت شكل و فرمی منحصر به فرد دارد. بين شنيدن واژه‌ی درخت تا ديدن آن تفاوت از زمين تا آسمان است. عموماً درختان از تنه‌ی اصلی و تنه‌های فرعی، شاخه‌ها و شاخك‌ها و مجموعه‌ی برگ‌هايشان تشكيل می‌شوند و فرم خاص خود را به دست می‌آورند.

فرم و شكل شعر نو نيز بی‌شباهت به فرم و شكل درختان نيست. درخت چنار از دور معلوم است و درخت سرو از كاج به راحتی باز شناخته می‌شود. همانطور كه در گياهان جوانه‌ای را می‌گيريم و پيوند می‌زنيم و اين جوانه را پيوندك می‌گوييم. در شعر نو نيز می‌توانيم هر سطر را «پيوند»‌ی بناميم كه به سطر قبل يا بعد خود پيوند می‌خورد.

بنا بر آنچه تا كنون گفته شد از مجموع يك يا چند پيوندك يك سطر يا بنا به پيشنهاد ما يك پيوند حاصل می‌شود. يك يا چند پيوند، وقتی در يك راستای عمودی و دقيقا در زير يكديگر قرار گيرند، آن را از اين پس {بندك} می‌ناميم. بنابراين از مجموع پيوندها و پيوندك‌ها و بندك‌ها، بند حاصل می‌آيد. بند را پيش از اين در شعر نو تعريف كرده‌اند. ما كوچكترين واحد شعر نو را پيوندك ناميديم.

اما آنچه مهم و قابل ذكر است آنكه سطر سفيد، خود پيوندی است كه بايد خوانده شود. شاعر از انتخاب يك يا چند سطر سفيد منظوری دارد كه خواننده بايد آن را دريابد.

شايد ديده باشيد وقتی نوازنده‌ای ناگهان با دست مانع از ارتعاش تمام سيم‌های ساز می‌شود سكوتی شكل می‌گيرد كه گوياتر از هزار صداست.

البته اين سكوت، با سكوتی كه بين نوازندگان به ضدضرب شهرت دارد، متفاوت است. ضدضرب عبارت است از سكته يا سنكوپ ميان ضرب‌ها كه اين سكوت ممكن است شامل هر نوتی باشد. نوت سياه، چنگ يا دولاچنگ. (تفاوت نوت‌های ياد شده در مدت زمانی است كه بخود اختصاص می‌دهند.)

شاعر شعر نو نيز، ممكن است بر حسب ضرورت از زبان سكوت مدد جويد تا هزار حرف ناگفتنی را باز گويد. سطر يا سطرهای سفيد حكم نوت سكوت در موسيقی را دارد. اگر نوت سكوت نبود آيا هرگز موسيقی شكل واقعی خود را پيدا می‌كرد.

گاهی این سكوت است كه كلام قبل و بعد از خود را جان می‌بخشد.

گاه سكوت شيون حرف‌هايی است كه در قالب كلام نمی‌گنجند.

سكوت گاه پياده شدن سواركاری است از اسب، كه بايد گام‌هايی را با پای خود بردارد.

علاوه بر تمام اين‌ها پيوند سفيد در شعر شاعر نوسرا، ايجاد مجالی است تا خواننده از حالت انفعال بيرون بيايد و به آنچه ناگفته مانده‌است بيانديشد.

لازم به ياد‌آوری است كه اين‌ها همه تفاوت‌های شعر نو هستند با شعر كهن!

اين را در درسی از دروس مهندسی شهرسازی آموختم كه چنانچه قرار است ساختمان، شهرك يا حتی شهری، دارای صفت «پاسخده» باشد، مهندس طراح بايد هفت مورد زير را به دقت مورد ملاحظه قرار دهد:

1ـ نفوذ پذيری

2ـ انعطاف

3ـ گوناگونی

4ـ غنای حسی

5ـ نشانه‌های شخصی

6ـ روشنی و وضوح

7ـ نشانه‌های بصری

چيدمان شعر نو نيز بايد مشخصه‌های فوق را در خود داشته باشد. كسی كه چيدمان بندها، بندك‌ها، پيوندها و پيوندك‌های شعر نو را بر عهده دارد بايد راه‌های نفوذپذيری شعر را تشخيص داده و در طراحی و صفحه‌ارايی منظور نمايد.

بايد چيدمان شعر از انعطاف لازم برخوردار باشد.

مسؤل آرايش شعر نو بايد گوناگونی مفاهيم مورد نظر شاعر را بشناسد و آنها را چنان در كنار هم قرار دهد كه خواننده به راحتی به آنها دست پيدا كند. بايد گزينه‌های مختلف چيدمان را بررسی كند و تنها آن شكلی كه موجب قوام حسی در خواننده می‌شود را انتخاب نمايد تا بر غنای حسی خواننده بيافزايد.

بايد در گوشه و كنار كار، فضايی را ايجاد كند تا خواننده بتواند مُهر و نشانه‌های خود را بر آن بزند و نقش فعال خويش را در آن بازيابد.

بايد كار در نهايت روشنی و وضوح به پايان برسد تا موجبات سردرگمی و حيرانی خواننده فراهم نگردد.

در نهايت بايد برای نشانه‌های بصری اهميت و اعتبار فراوان قائل شد تا شعر همچون تابلويی نقاشی شده، حاصل كار نقاشی زبردست بنظر آيد و بر رغبت خواننده برای ادامه‌ی مطالعه بيافزايد. بويژه برای جوانان تحصيل كرده‌ی امروزی كه بسياری از آنان را ديده‌ام كه هرچند شعر را دوست دارند و بر آن ارج می‌نهند و در پيام‌ها و پيامك‌ها و در شاهد آوردن كلام خود از آن بهره می‌جويند اما در خواندن شعر خيلی ضعيف‌اند.

تأكيد اين نكته لازم است كه اين قشر، بيشتر در خواندن شعر ضعيف‌اند تا درك مفهوم آن! حال اگر آنچه گفته شد در نگارش و آرايش شعر نو مورد دقت قرار نگيرد خوانندگان شعر نو را از شعر و شعر خوانی بيزار می‌سازد و بديهی است خيلی زود عطايش را به لقايش می‌بخشند. كما اينكه بخشيده‌اند.

من به عنوان شاعر بيشترين رسالت خود را در برقراری ارتباط با همين قشر می‌دانم. زيرا خواصِ علاقمند به شعر سرچشمه‌های جوشان معرفت و حكمت را می‌يابند و از آن سيراب می‌شوند. اما جامعه با داشتن تعدادی معدود از خواص، راه صواب را طی نخواهد كرد. بايد عموم مردم را به اين راه كشيد تا شايد ارزش‌هايی كه روز به‌روز، راه ميرايی بيشتری را می‌پيمايد به مانايی برسد و ديگرْ بار احيا شود.

اميدوارم روزی، مطالبی در باره‌ی پاره‌ای از علائم و نشانه‌ها كه در شعر نو بكار گرفته می‌شود ـ علائمی ‌شبيه □ ، [ ، [    ] ، و غيره را ـ مورد شرح و توضیح قرار دهم.

به یاری خدای یگانه!

 

پنجم ارديبهشت ماه 1392

منصور اعلمی‌فر

کاریکلماتور چیست؟

کاریکلماتور چیست؟

چندی است فكر و ذهنم مشغول چيزی است كه در هاله‌ای از ابهام به آن می‌انديشم و برای يافتن پاسخی درخور به كند و كاو خود ادامه می‌دهم. لغتنامه‌ها، فرهنگ‌ها، كتب ادبی و نقدنامه‌ها، جستجوی اينترنتی هم مرا به سرمنزلی مطلوب نمی‌رسانند. هرچه بيشتر می‌جويم كمتر می‌يابم.

كاريكلماتور چيست؟ چه تعريفی می‌تواند به طور تمام و كمال مفهوم آن را شامل شود؟

می‌دانيم هر مفهوم و مطلبی بايد تعريفی جامع و مانع داشته باشد. بدون تعريف علمی، حد و مرزها ناشناخته خواهد ماند. آن وقت هركس می‌تواند بنا به ميل و سليقه‌ی خود هر موضوعی را در قلمرو يا خارج از آن مقوله بداند.

حال با عرض پوزش از خواننده‌ی محترم و آگاه، سعی خواهم نمود تا آنجا كه دانش ناچيزم ياری می‌كند مطالبی را برای روشن شدن هرچه بيشتر موضوع ـ و با اميد به آنكه نقد و نظرِ يارانِ دست‌اندركار، راهگشای دسترسی به مفهومی واضح و دقيق باشد ـ بيان نمايم:

تا آنجا كه می‌دانم كاريكلماتور به هنری اطلاق می‌شود كه كاريكاتوری از كلمات را ارائه دهد. همانطور كه تصوير «دفرمه» شده‌ی كسی ـ با استفاده از فتوشاپ ـ را نمی‌توان كاريكاتور ناميد، هر جمله يا عبارت نيز در مقوله‌ی كاريكلماتور قرار نمی‌گيرد.

شايد بسياری از اينگونه كارها را بتوان تحت عناوين «تكلمه، التفات، تناقض، رمز، زبان مجازي، و ...» دسته‌بندی نمود؛ اما كاريكلماتور، نه!!

«تكلمه» خود مفهومی پيچيده شده در هاله‌ای از ابهام را در بردارد. بغير از نظريه‌ای که در مباحث جامعه شناسی آمده و تكلمه ناميده می‌شود و همچنین لغت «ضميمه» كه گاهی معادل تكلمه يا همانappendix   انگليسی است، در ساير موارد تكلمه شايد به معنی جمله‌ی نغز و شيرين، كلام گرم و گيرا و دارای نكته، جمله‌ای كوتاه دو يا چند پهلو، و جملات ابهام‌آميز و تعابیری از اين قبيل باشد.

«التفات» اصطلاحی است كه در موارد زير بكار می‌رود. مثلا اگر بگوييم:"آه، ای زنجيرها، با من سخن بگوييد" يكی از صور بيانی يا معانی است كه «التفات» ناميده می‌شود.

يا آنكه paradox يا «تناقض» از صور بيانی حاوی تناقض است كه به هرحال تا حدّی دربرگیرنده‌ی حقيقت است و معمولا آن را در بيان پيچيدگی‌های زندگی بكار می‌برند؛ پيچيدگی‌هايی كه با يك عبارت ساده نمی‌توان به راحتی بيانشان كرد.

«رمز» روايتی است كه دو معنا دارد. يكی معنای حقيقی يا ظاهری و دیگری معنای استعاری يا مجازی كه غالبا متضمن معانی اخلاقی، سياسی يا فلسفی است.

«زبان مجازی» يا figurative language از انواع ديگر بيان است كه به مدد برگذشتن يا جدا شدن از عبارت‌پردازی‌های حقيقی و متعارف تأثير زيبايی‌شناختی ايجاد می‌كند. اينگونه بيان از استعاره، مبالغه و تناقض مدد می‌گيرد.

«طنز يا كنايه» از صناعات ادبی، فنی در بيان است؛ يعنی لحنی كه ويژگی‌ اصلی آن وجود دوگانگی است كه در آن، آنچه در يك سطح گفته يا ديده يا به نحوی ديگر ادراك می‌شود در سطحی ديگر با آنچه انتظار می‌رود ناهمخوانی دارد يا سوء تعبير می‌شود يا به كلی در تضاد قرار می‌گيرد.

...

اما «كاريكلماتور» شأن و منزلتی ديگر را در بطن خود می‌پرورد.

ارزش و اعتبار اين هنر در همان كاريكاتوريزه شدن جملات يا بهتر بگوييم كلمات است. كاريكاتوری كه علاوه بر نكته‌سنجی، تناقض، رمز، كنايه، استعاره، شيرينی و نغز بودن و ابهام‌آميز بودن آن، چيز ديگری نيز در خود دارد. شايد يكی از مشخصه‌های كاريكلماتور آنست كه نمی‌گذارد هرگز به فراموشی سپرده شود.

چهل سال پيش از اين در زمان دانشجويی، جايی نوشتم:"شلوار را تا نپوشيده‌ای شُل‌وار است." يا "خروس بی‌غيرت، شوهر ده مرغ غيرتی است."

از ياد نبايد برد كه قديمی‌ها به مرغی كه روزی دو تا تخم یا هر روز تخم می‌گذاشت غيرتی می‌گفتند.

حال به بی‌خاصيتی خروس در اين جمله بايد انديشيد.

اما من جمله‌ی (شلوار) را بيشتر در مقوله‌ی كاريكلماتور می‌دانم تا جمله‌ی (خروس) را

جمله‌ی خروس بيشتر سخن نغز است. اما شلوار وقتی پوشيده شود شخصيت ديگری بخود می‌گيرد. اين تغيير در نفس عمل نهفته است كه در بازی با شكل لغتِ (شلوار و شُل‌وار) عيان می‌گردد.

در هنر پردازش كلمات در قالب كاريكلماتور از تمام آنچه گفته شد مدد می‌گيريم؛ اما بدون پرداختن به جنبه‌ی كاريكاتوریِ كار، هنوز بطور تمام و كمال، به حقيقت معنای آن دست نيافته‌ايم.

از باب نمونه عبارت:"هرچند سيب گلويش، سيب را فرياد می‌كشيد، اما عكسی كه گرفتم خندان نبود!" حكايت گناه را بيان می‌دارد و كاريكاتوری را به ذهن متبادر می‌سازد كه سيب گلوی شخص در آن اغراق آميز جلوه می‌كند و سيب آدمی را به ياد می‌آورد كه سيب خنده از هنگام رانده شدن از بهشت در گلويش گير كرده و حالا به شكلی اغراق‌آميز از درون عكس بيرون زده است.

اما اعتراف می‌كنم كه اين جمله نيز هنوز فرسنگ‌ها از هنر كاريكلماتور فاصله دارد زيرا شيرينی و اعجاب كاريكاتور را در خود ندارد و از ايجاز لازم برخوردار نيست. هرچند اگر خواننده، فردی را كه از او عكس گرفته‌اند می‌شناخت نتيجه به مراتب بهتر می‌شد اما باز هم كاری به تمام و كمال نبود. دليلش هم واضح است. من كاريكلماتوريست نيستم. از قدرت و نيروی خلاقه‌ی اين كار بی‌بهره‌ام. بی‌دليل نيست كه می‌گويم هر كاريكلماتور خود اختراع و ابداعی است بزرگ و اعجاب‌انگيز كه تنها از عهده‌ی برخی از بنده‌گان برگزيده‌ی خدا برمی‌آيد.

سخن آخر و در تكمیل كلام آنكه كاريكلماتور بايد رندانه محتوايی فرا لفظی داشته باشد و به اين زودی‌ها از ياد نرود.

نقدی بر کتاب تذکره ی شعرای اصفهان (اثر مصطفی هادوی ـ شهیر اصفهانی)

نقدی بر کتاب تذکره ی شعرای اصفهان

(اثر استاد مصطفی هادوی ـ شهیر اصفهانی)

دوستان عزيزم:

در اين قسمت ـ همانگونه كه بسياری از شما در پيام‌های خصوصی خود خواسته بوديد، و با عرض پوزش از محضر شاعر گرامی جناب آقای مصطفی هادوی (شهير اصفهانی) ـ پاره‌ای از ايراد و اشكال‌های كتاب [تذكره‌ی شعرای استان اصفهان] را به عنوان نمونه و به اختصار توضيح خواهم داد:

در كشوری كه روزگاری مهد تمدّن و ادب و فرهنگ بوده است هركس بايد در حدّ توان خود قدمی بردارد و اين كاروان را برای رسيدن به مقصود و مقصدی درخور ياری دهد. بديهی است زحمات جناب هادوی «شهير اصفهانی» بر هيچكس پوشيده نيست و از اين بابت جای بسی تشكر و قدردانی دارد. چنانچه خود در سطر پايانی پيشگفتار كتاب فرموده‌اند:

بر طبع من بلند خيالان روزگار         رحمت از‌ آن كنند كه زحمت كشيده‌ام

و در صفحه‌ی بدون شماره‌ای كه پس از صفحه‌ی 24 آمده است شاعر گرانقدر عندليب اصفهانی فرموده‌اند:

هست چنين تذكره‌ای بی گمان               درخور اقليم هنر اصفهان

اما از سوی ديگر جناب هادوی در آغاز پيشگفتار چنين آورده‌اند:

شاعران را گر هدف روشنگری است        شاعری‌ دنباله پيغمبری است

آری، با اينكه گفتن و شنيدن حرف حق تلخ است اما در تتبّعات علمی هيچ ملاحظه و مصلحتی نبايد مانع روشنگری شود. پس با ادای احترام خدمت ايشان و تنها به هدف خدمت و با استعانت از درگاه خداوند يكتا سعی خواهم نمود تا نسبت به آنچه ممكن است در چاپ‌‌های بعد مورد عنايت و استفاده قرار گيرد، مطالبی را عرض نمايم:

همگان آگاهند كه هر نقدی دو جنبه‌ی مثبت و منفی دارد. از نقطه‌نظر جنبه‌ها‌ی مثبت، اهتمام شاعر باتجربه و زحمت كشيده در پرداختن به كاری بزرگ، بر صاحبان نظر پوشيده نيست و كسی نمی‌خواهد و نمی‌تواند مانع تابش خورشيد شود. اما آنچه مرا واداشت تا خلاصه‌ی نقد نامه‌ای را كه بيش از دو سالی از تهيه مطالب آن می‌گذرد انتشار دهم درخواست بعضی از دوستان بود كه از طريق پيام‌های خصوصی در مجله اينترنتی اينجانب به نام «مجله ادبی سكستانت» درخواست انجام آن را داشتند.

پيش از اين در طی مسير قزوين ـ اصفهان با آقای دكتر... و همسر ايشان كه از جمله شعراى اصفهان هستند، آشنايی مختصری فراهم آمد و سرانجام صحبت به [تذكره‌ی شعرای استان اصفهان] رسيد و اينكه صفحه‌ای از اين كتاب نيز به ايشان اختصاص يافته و هنگامی كه از نقدنامه اينجانب باخبر شدند با اصرار تمام و با تعصبی كه نسبت به استاد خود داشتند از من خواستند تا از انتشار آن خودداری نمايم. هرچند ديگر هرگز بين ما ملاقاتی حاصل نيامد اما به احترام درخواست ايشان يادداشت‌هايم را در صندوق بايگانی قرار داده و به بوته‌ی فراموشی سپردم.

اخيراً و بر حسب تصادف در فضای اينترنتی به مطلبی برخوردم كه در باره‌ی تجديد چاپ كتاب [تذكره‌ی شعرای استان اصفهان] سخنی به ميان آمده بود. پيام‌های اينترنتی رد و بدل شد و تعدادی از دوستان علاقمند، در پيام‌های خصوصی به اصرار از من خواستند تا برای استفاده در چاپ‌های بعد و به منظور كمك به رفع ايرادهای كتاب، نقد خود را انتشار دهم.

من نيز حيفم آمد تا حاصل ماه‌ها زحمت خود را كه صرف بررسی و تصحيح اين اثر نموده‌ام در كنج فراموشی رها سازم. در اين مدت مدام با وجدان خود در جدال بودم كه چه خوب می‌شد اگر كتابی در اين حجم و در تيراژ 3000 جلد آن‌همه ايراد و اشكال را در خود نداشت.

نبايد فراموش كرد كه اين اثر در شهر هنرپرور اصفهان [بچاپ] رسيده است. جايی كه بنا به اظهار خود جناب آقای هادوی (در مقدمه‌ی كتاب) مهد هنر و ادب در جهان است!

در صفحه‌ی 417 در وصف اصفهان فرموده‌اند:

يك جهان ذوق و هنر در تو عيان                بر هنرهای تو می بالد جهان

بنابراين آيا بهتر نبود نگارنده‌ی خوش ذوق و خوش‌قلم ـ كه بی شك عشق و ايمانشان موجب گرديده تا عمر گرانمايه را مصروف راه ادب و فرهنگ نمايند ـ با اندكی صرف وقت بيشتر و بهره‌گيری از دستيارانی تيزهوش و كارآمد، اثر ماندگار خود را از آنهمه عيب و ايراد بری می ساختند؟!

ايشان خود فرموده‌اند:"دست من هرجا رسد تبليغ دانش می كنم"

حقيقت اينكه اواخر سال 1385 بود كه برحسب تصادف كتاب تذكره‌ی شعرای استان اصفهان را ديدم؛ حدود هشتصد صفحه كاغذ گلاسه‌ی نفيس كه طبعاَ بر حجم و وزن كتاب می‌افزود و كاری يكّه و يگانه را نويد می‌داد ـ از آنجا كه خود نيز دستی بر قلم دارم ـ مشتاقانه آنرا خريدم و با ذوق و شوق فراوان راهی خانه شدم تا ساعتی از عمر را به‌ مطالعه‌ی آن سپری سازم.

مطابق معمول کتاب را ورقی زدم و در همان نگاه اول، بی‌سليقه‌گی و شتابزدگی در تهيه‌ی اثر،  از ميزان ذوق و شوق و علاقه‌ام كاست. حيفم آمد از كاغذی كه در زير اين چاپ ناموزون از ميان رفته بود.

به تيزهوشی جناب هادوی پی بردم، زيرا بر جلد كتاب بجای عنوان مؤلف نوشته بودند:"به اهتمام ..."

واضح است بدون آنكه ما بين مطالب و محتوای كتاب انس و الفتی برقرار گردد، آنچه از اين سو و آنسو گرد آمده بود را به دست ـ ماشين‌نويس ـ ‌ناشی‌ سپرده‌اند و طبعاً حاصل كار چيزی غير از اين از ‌آب درنيامد! پس هوشمندانه در می یابیم که تأليفی در كار نيست.

صاحب اثر در سطر دوازدهم مقدمه تأكيد فرموده‌اند كه :«نگارنده را سعی بر اين مبذول گشته كه از جای‌جای استان هنرخيز اصفهان، آثار ارسالی را تهيه و تنظيم نمايد و ...»

با نظری اجمالی مشهود است كه در تمام قسمت‌های كتاب از دقّت نظر در نوشتن مطالب و تنظيم آن خبری نيست.

در صفحه‌ی 6 تأسيس انجمن حافظ سال 1357 قيد شده اما در صفحه‌ی 16 آمده:"روزی از روزهای بهار سال 1358 ... بارقه‌ی تأسيس انجمنی بنام... حافظ در ذهنمان جوانه زد." دو سطر پايين‌تر در آغاز بند بعد آورده‌اند:"امروز 24 سال از آغاز..."

24 سال پس از سال 1358 می شود سال 1382 يعنی [نگارنده] يك سال پس از تاريخ انتشار كتاب اين متن را نوشته است. (لطفاً دقّت كنيد به كلمه‌ی نگارنده به معنی نگارگر! كسی كه قلم بدست می گيرد نگارگريست كه بايد ظرائف و دقايق امر را درنظر داشته باشد.)

بديهی است اينگونه اشتباهات از اعتبار و ارزش اثر می كاهد و ايمان و اعتماد خواننده را نسبت به اصالت آن از بين می برد. هنوز يك نسل از تأسيس اين انجمن نگذشته، يك سال اشتباه! آنهم از سوی سرپرست انجمن؟!! آنوقت هزارسال ديگر محققی كه می خواهد تاريخ تأسيس اين انجمن و مدت بقای آن‌را ـ كه به تعبير نويسنده (درسطر 10 از صفحه‌ی 16) "آغازی بود برای يك حركت عظيم فرهنگی"ـ  در تحقيق خود بیاورد چه تكليفی خواهد داشت؟!

در صفحه‌ی 411 سطر 6 در باره‌ی خود نوشته‌اند:"در كنكور سراسری كشور با رتبه‌ی عالی به دانشسرای عالی تهران راه يافتم." همه می دانيم حتی تا سال 1350 كه اينجانب تحصيلات متوسطه را به پايان بردم هنوز از كنكور سراسری خبری نبود. امتحانات كنكور دانشگاه‌ها جداگانه انجام می گرفت و برای هريك ثبت نامی جداگانه لازم بود. با اين حساب حق داريم ايمانمان را نسبت به اصالت و صحت بقيه‌ی مطالب از دست بدهيم.

در صفحه‌ی 25 آمده:"احمد آبشاری در سال 1318 ..." معلوم نيست سال هجری قمری منظور نظر بوده يا شمسی؟! در تمام كتاب از اين تاريخ‌های نامعلوم فراوان به چشم می خورد.

در همين صفحه سال تولد شاعر معاصر خانم الهی قمشه‌ای، محل تولد و ميزان تحصيلات و اطلاعات كليدی ديگر كه برای ثبت و ضبط در تاريخ ادبیات ضروری است مورد عنايت قرار نگرفته و معلوم نيست آيا ايشان فرزند همان شيخ محی الدين مهدی الهی قمشه‌ای است يا كسی ديگر و نام پدرش چيست و چه نسبتی با دكتر الهی قمشه‌ای دارد؟! از اين جمله است بسياری موارد مشابه!

چندين بار، بعضی از شاعران در بيش از يك جا معرفی شده‌اند. به عنوان مثال در صفحه‌ی 223 خادم (آقاميرزا احمد صدری مدرس ابهری) و در صفحه‌ی 224 خادم زنجانی (آقاميرزا احمد صدری) ـ كه ظاهراً هر دو بايد يك نفر باشند ـ عينا دارای يك «بيوگرافی» و  يك زندگينامه‌ و يك نمونه شعرند!!!

در صفحه 170 ظاهراً تائب در 1285 به دنيا آمده و در 78 سالگی لب به سرودن شعر گشوده و در 1309 وفات يافته، درحاليكه فاصله‌‌ی تاريخ تولد تا وفات او 24 سال بيشتر نيست. خواننده بايد از نام ماه‌های ذيحجه و اسفند به سال قمری و شمسی هريك پی ببرد و تازه برای تبديل آنها، دست به محاسبه بزند.

و يا

در يك نگاه معلوم است كه اصول نگارش صحيح در سرتاسر كتاب رعايت نگرديده است.

يك نكته از اين قبيل را به عنوان نمونه بيان می‌كنم. آغاز هر بند (پاراگراف) بايد فاصله بيشتری از حاشيه ـ حدود يك سانت ـ نسبت به ديگر سطرها داشته باشد...

اصول نگارش نه تنها در مقدمه كتاب به كلی رعايت نگرديده بلكه در قسمت‌های بعد نيز اين نقيصه و بی دقتی های مشابه آن فراوان به چشم می خورد.

البته واضح است كه غالبا اين قبيل ايرادها را به گردن ماشين‌نويس می اندازند كه بحق مطلبی نادرست است، زيرا تأييد نهايی كتاب برای ارسال به چاپخانه با كسی‌ است كه به تكميل آن همّت گماشته است.

در صفحه 3 سطر سيزدهم به اندازه يك كلمه سفيد رها شده است. از اين نمونه در كتاب بسيار است.

در پايان سطر هفدهم همين صفحه كلمه (ايده) و در ابتدای سطر هيجدهم دنباله‌ آن (آل) آمده است كه در جای جای كتاب می توان نمونه‌ی چنين ايرادی را ديد.

بهتر اين بود كه به جای لغت فرانسوی«ايده‌آل» عبارت در «حد كمال» به كار می‌رفت. نبايد فراموش كنيم كه جامعه، از اديبان خود انتظاری متفاوت دارد. اديبان سرمشق‌اند برای ديگران!!

البته بكارگيری لغات بيگانه ـ هرجا ضرورت يابد ـ بايد در داخل «» قرار گيرد.

ایكاش اشكال به اين‌گونه ايرادها ـ كه در سرتاسر كتـاب مرتّباً به چـشم می خورد ـ ختم می شد.

هرچند اگر آن همه عيب و ايراد را نداشت بر اعتبار و ارزش كتاب و مؤلف ـ هر دو ـ می افزود. عيب و ايرادهايی كه از نظر حروف نگاری، ويراستاری، يك دستی نوشته‌ها، و ...، روح انسان حساس و خورده بين را می‌آزارد. بسيار ساده بود اگر امور تايپ و صفحه‌آرايی و تنظيم مطالب و ...، به شخصی خبره و كاردان سپرده می شد و در نهايت كار تمام شده زير نظر تيزبين صاحب اثر و ديد خورده‌بين شخصی ديگر و با دقت لازم به تأييد نهايی می رسيد.

از تمام اينها گذشته مهمترين مطلبی كه بايد در باره معرفی شعرا عنوان نمود آنكه «بيوگرافی» تهيه شده توسط اشخاص و خود شعرا، عيناً در كتاب درج گرديده و به همين دليل متن از يكدستی و يكنواختی و روانی لازم بی بهره است و مهمتر آنكه درجه ادبی و هنری شاعران مورد رعايت و عنايت قرار نگرفته. مثلاً برای معرفی شاعری چند صفحه فضا اختصاص يافته در حاليكه شاعری ديگر، تنها در چند سطر معرفی گرديده و يا، برای نمونه‌ی شعر يك شاعر، فضای چند بيت و برای ديگری حتی چند صفحه اختصاص يافته است. يعنی كتاب، خواسته يا ناخواسته دچار نوعی بی عدالتی است!

در قسمت مقدمه (ص 1) سطر چهارم عبارت "به قلم مصطفی هادوی شهير اصفهانی شاعر و نويسنده معاصر" توضيحی كاملا اضافی است زيرا مقدمه با نام و عنوان مصطفی هادوی «شهير اصفهانی» پايان يافته است. اين سطر حالت تبليغ به خود گرفته و برازنده‌ی كاری ادبی نيست، بويژه آنكه در قسمت‌های ديگر نيز اين تأكيد، مؤكداًَ به چشم می‌خورد.

آقای هادوی (شهير اصفهانی) 8 صفحه از كتاب را به خود اختصاص داده‌اند در حاليكه به هاتف اصفهانی معروفترين شاعر سبك دوره بازگشت ادبی، كليم كاشانی و كمال‌الدين اصفهانی و بسياری شاعران متقدم و نامدار مانند صائب، مجمر و ديگران هر يك تنها يك صفحه و گاهی كمتر!

در سرتاسر كتاب به هيچ شاعری ـ اعم از متقدم و متأخر ـ هشت صفحه اختصاص نيافته است!

دوستی می گفت آدم حق دارد در كتاب خودش هرچه می خواهد بنويسد...

گفتم اگر كتاب «منوگرافی» يا شرح حال بود آری! اما اين كتاب متعلق به تمام شعرای اصفهان است. حتی شاعرانی كه از قلم افتاده‌اند اما باز هم در آن سهيم‌اند...

در بين صفحات شماره‌دار، صفحه‌های بی شماره به دفعات اضافه گرديده است. بعنوان نمونه بين صفحه‌ی 150 و 151 هفت صفحه بدون شماره اضافه گرديده اين كارِ نامأنوس و ناموزون حاكی از بی سليقگی، شتابزدگی و كم دقتی است. چنين خطايی را هرگز در طی پنجاه سال حشر و نشر با كتاب در هيچ كتاب ديگری نديده‌ام هرچند اگر می ديدم باز هم مجوّزی موجّه بشمار نمی آمد.

صفحه‌ی بی شماره‌ی ماقبل 151، نيمی از صفحه سفيد و بلاتكليف است.

و در صفحه 180 سال تولد قمری و سال وفات شمسی است.

در صفحه‌ی بدون شماره پس از صفحه‌ی 185 در شعر آقای جزايری در بيت دوم [اِی] منادا به كلمه‌ی [ريشه] چسبيده و در بيت چهارم نيز همين اشتباه رخ داده و [اِی] منادا به كلمه‌ی [ديده] چسبيده و (ای) خوانده می‌شود که برای خواننده‌ی آگاه كار خواندن را مشكل ساخته و برای خواننده‌ی مبتدی مفهوم و وزن شعر را ساقط نموده و مهمتر آنكه كار شاعر ضايع گرديده است.

عبارات و تركيبات نامفهوم نيز فروان به چشم می خورد كه از باب نمونه بايد گفت در صفحه‌ی 97 سطر 17 آمده:"استاد الهی قمشه‌ای را در حكمت و ادب ايران بس بارز است."

خلاصه آنكه از صفحه‌ی 138 تا صفحه‌ی 481 تنها در يك بررسی شتابزده بیش از 165 مورد خطا يافته‌ام.

از باب نمونه اشاره می‌كنم به صفحه‌ی 391 كه در آن به‌جای «به ندای پير رندان» عبارت «نه ندای پير رندان» و در صفحه‌ی 481 بيت دوم بجای «دست حاجت» نوشته شده «دست حاجب» و در بيت دوم از صفحه‌ی 325 بجای «هلال» نوشته شده «ملال» كه دل آدم به حال صاحبان اين آثار می‌سوزد و عيار كار را از سكه می‌اندازد؛ و در صفحه‌ی 223 خـادم (آقا ميرزا احمدی صدری مدرس ابهری) و در صفحه‌ی 224 خـادم زنجانی (آقا ميرزا احمد صدری) با يك «بيوگرافی» و نمونه شعر معرفی گرديده كه نمونه هايی از اين دست در يادداشت‌های اينجانب بسيار است. اگر قرار باشد اشكالات و خطاهای اين كتاب [وزين!] را معلوم نمايم حداقل دو ماهی ديگر بايد از عمر گرانمايه را صرف نمايم كه لامحاله مثنوی هفتاد من كاغذ شود. اما اين مشتی بود از خروار!

شايسته است اين نكته را نيز يادآور شوم كه آنچه را گفتم، نشان می دهد كوچكترين لغو و لغزش را ديده‌های تيزبين می بينند و مردم قاضی آثارند و آيندگان بر اديبان خرده می گيرند زيرا از آنان انتظاری متفاوت دارند.

ادب ايجاب می كند تا نگران حال و حوصله خوانندگان محترم نيز باشم. بنابراين الباقی ايراد و اشكال‌ها نزد اينجانب محفوظ است. اميد آنكه اگر روزی كسی دستور تجديد چاپ كتاب را در برنامه‌ی كار خود قرار داد، پيش از هرگونه اقدامی با اينجانب تماس حاصل نمايد.

                                                        به تاريخ اسفندماه 1391

                                                             منصور اعلمی فر


سفرنامه تبریز ـ ارمنستان ـ تبریز(قسمت هفتم)


قسمت هفتم (ارمنستان ـ ایروان)

ساعت 10 صبح بود كه ياسمن خانم ايرانی مقيم ارمنستان ما را به خانه‌ای برد كه بايد برای سه چهار روز آينده مأمن و پناهگاه ما می‌شد.

خانم صاحبخانه از اينكه خانه‌اش را به ما وامی‌گذارند. آشكارا ناراضی بود.

اما شوهرش كه ظاهراً برادر ياسمن بود و به جز زبان ارمنی كلام ديگری نمی دانست به سرعت خانه را مرتب می كرد. وسايل خانه را جمع و جور می نمود و وسايل شخصی شان را در كمدها جای می داد. كمتر از يك‌ساعت منتظر مانديم تا خانه را خالی كردند و تحويلمان دادند. ما بی صبرانه منتظر بوديم تا به محل مورد انتظار پناه ببريم. لحظات به سختی می گذشت. اما هر چه بود گذشت.

سرانجام هر يك با رويی گشاده و بشّاش از دستشويی خارج شدیم و برخوردها نرم و راحت شد. كدام مشكل می تواند تا اين حد اعصاب را زير فشار قرار دهد؟

ساعت از هشت شب می گذشت كه تازه به فكر افتاديم تا از فرصت كوتاه سفر حداكثر بهره را ببريم. از قرار معلوم ساعت 9 شب در ميدان جمهوری كنسرتی برپا می شد كه بايد از آن استفاده می برديم.

ساعت 9 شب در ميدان جمهوری بوديم. جايی كه بیش از نيمی از مردمان حاضر در آن ايرانی بودند.

فاصلۀ خانه تا ميدان جمهوری حدود ده كيلومتر و كرايۀ تاكسی به نظرم خيلی مناسب بود! 600 درام يعنی 2400  تومان برای 5 نفر و يك بچه!

بعضی از تاكسی ها به دليل غيرقانونی بودن اين تعداد زير بار نمی رفتند اما آنها كه شيشه‌هايشان رنگی بود سوار می كردند. امير بايد در قسمت عقب جا می گرفت.

راننده‌‌ها همه ـ از سواری گرفته تا وسايل نقليه عمومی ـ بسيار آرام می راندند و تمام قوانين و اصول را رعايت می كردند. اما در اين چند روز، ديدم راننده‌هايی كه در قانون شكنی و تند و تيز راندن دست راننده‌های تهرانی خودمان را از پشت می بستند. تا آنجا كه می شد فهميد اينها به احتمال قوی ارمنی نبودند.

رانندگی در تهران برای من عذاب اليم است. مهارت و خصلت‌های خاص خودش را می‌طلبد كه منِ دهاتی!! از آن بی بهره‌ام.

آن شب، كنسرت ميدان جمهوری عبارت بود از پخش موزيك و رقص زيبا و ديدنی فواره‌های آب، فواره‌هايی كه مطابق با موسيقی تنظيم می شدند و روح را نوازش می دادند. تمام سختی های سفر با همين دو ساعت جبران شد. به راستی ارزش ديدن داشت. همه خستگی ها به ورطه ی فراموشی رفت و شادی در زير پوستمان دويد. شبی سرشار از نشاط و توأم با حس حيات را تجربه کردیم!!

كسی را با كسی کــاری نبود. هر كس مشغول تماشای فواره‌هايی كه تا ارتفاع زياد بـالا می رفتنـد، بر گِـرد يكديگر می چرخيدند و آنگــاه با حــسی فـروتنـانه فـرو می ريختند.

آن همه زيبايی را كه بیگمان  برای شهرداری ايروان هزينه چندانی دربر نداشت چگونه می توان توصيف كرد. ایكاش می شد به جای شرح آن فضای دلچسب و فراموش‌ نشدنی، فيلم‌هايی را كه از صحنه‌ها برداشته‌ايم در ميان نوشته‌ها گذاشت.

وقتی به خانه رسيديم پاسی از نيمه‌شب، گذشته بود. كرايۀ تاكسی دو هزار درام شد، يعنی تقريباً سه برابر معمول، اما چاره‌ای نبود. راننده ها می دانستند كه ما مجبور به پرداخت اين كرايه‌ايم. البته ناراضی هم نبوديم زیرا باز هم خيلی ارزان‌تر از سواری شخصی بود.

با روحی آرام و اعصابی راحت خوابيديم و خواب‌های خوش به سراغمان آمد.

=======================

ادامه دارد...

خاطرات ارمنستان (قسمت ششم)

قسمت ششم

يافتن محلی برای قضای حاجت، شد بلايی كه در تمام طول سفر همراهمان بود و حلاوت سفر را اگر هم وجود می داشت با خود برد. به ياد آن كسی افتادم كه وقتی پرسيده بودند گرسنگی بدتر است يا عاشقی! با آن لهجه شيرين گفته بود:"در اتوبوس واحد تنگت نگرفته تا هر دوتاش يادت بره!"

سه ساعت ديگر رانديم و هر جا رسيديم سراغ توالت را گرفتيم و هيچكس نبود تا كلامی فارسی يا انگليسی بداند. راستی فاصلۀ رويا تا واقعيت چه اندازه است؟! عاقبت به شهر گريس رسيديم. نزديك غروب بود. تقريباً هر كسی که در طول  مسير خيابان زندگی می‌كرد بيرون آمده بود. مردم كنار خيابان، روی تراس‌ها و داخل پنجره‌ها ، همه جا حضور داشتند. اينجا ديگر حتماً كسی يافت می‌شد تا به كمك ما بيايد. پياده شديم. هيچكس زبان نمی‌فهميد. پسری حدوداً دوازده ساله و پرانرژی مشتاق بود تا بداند ما چه می‌خواهيم. مردم دور ما جمع می‌شدند اما ارتباطی برقرار نمی‌شد.

پسرك از ما خواست تا اندكی صبر كنيم. به دو رفت و دفتر مشقش را آورد و به ارمنی گفت بنويس. دفتر را گرفتم و روی كاغذ نوشتم. W.c خانمی آن را خواند اما اين دو حرف برای هيچكدامشان مفهومی‌ نداشت.

دست آخر آقای رضايی كه به استيصال رسيده بود سرپا روی‌ زمين نشست و با ادا و اشاره به آنها فهماند كه ما چه می‌خواهيم، ظاهراً پيش از بقيه همان پسر دوازده ساله فهميد.

دستمان را گرفت و به دنبال خود برد. خانم‌ها منتظر نتيجه داخل ماشين نشسته بودند.

رسيديم پشت در كليسا! اينجا بايد به حاجت خود می‌رسيديم اما مسئول كليسا از باز كردن در خودداری كرد. پسرك نااميد ما را به همراه برد. وارد كوچۀ باريكی شد كه به هشتی وسيعی می‌رسيد. درهای آهنی گاراژها كنار هم صف كشيده بودند. مردم نگاهمان می‌كردند. عده‌ای مرد بالغ بين سی تا چهل سال مشغول بازی بخصوصی بودند. مهره‌هايی را روی ميز جابه جا می‌كردند؛ دور و برشان خيلی شلوغ بود. در آن لحظه با تماشای آن همه آدم بيكار احساس خاصی پيدا كرده بودم. هر چه بود غريبی بود و غربت و ناآشنايی!

پسرك می‌رفت و به دنبالش ما! آقای رضايی نيامده بود. من بودم و دامادم. پسرك از هشتی وارد كوچه‌ای شد كه در وسط آن كاميونتی قديمی پارك شده بود.

پشت كاميونت بچه‌ها مشغول تخليه ادرارشان بودند. پسرك نشانمان داد و به ما تعارف زد.

با وضع عجيبی رو به رو بوديم. پسرك فهميد. اشاره كرد بيا! در بزرگ آهنی را كه با سيمی بسته بود باز كرد. پشت در محوطه ای بود پوشيده از علف‌های هرز بلند! دست راست، سولۀ مخروبه‌ای بود كه آوار در گوشه و كنار آن ريخته بود.

جلو رفتم تا محيط را برانداز كنم. پسرك صدايم زد و با دست پنجره‌ها را نشانم داد. از آنجا ديده می‌شوی! اينجا داخل سوله! همه را با كلام ارمنی می‌گفت ولی اشاره‌ها را می‌فهميدم.

دامادم برای آنكه دلش را نشكسته باشد به داخل رفت. من همراه پسرك برگشتم نزديك در! پسرك خودش هم شلوارش را پايين كشيد و مشغول شد. شايد می‌خواست بگويد چندان هم سخت نيست. چرا اينقدر سخت می‌گيريد. كارش كه تمام شد. دو ورق از دفترش را پاره كرد. به من داد و اشاره كرد بده به آن يكی تا خودش را تميز كند. وقتی دامادم آمد از او پرسيدم چكار كردی؟ گفت كمی ايستادم تا او را نرنجانيده باشيم.

ديگر تا جايی كه بشود از اين مقوله نخواهم گفت. پنج‌ شبانه روزِ ما با همين گرفتاری گذشت. مردم گوشه ی خلوتی از پارك را نشانمان می‌دادند؛ گوشه‌ای كه پر بود از آثار آدميزاد و خيلی عادی می‌گذشتند.

حتی وقتی خانه گرفتيم باز هم بهمین دلیل نمی‌توانستيم مدت زيادی بيرون از خانه بمانيم. زيرا از اين ميان عاقبت يكی نياز پيدا می كرد و بايد برمی‌گشتيم به خانه.

تازه داخل خانه هم نياز داشتی حمامی بگيری تا احساس پاكی داشته باشی. اما از ساعت 1 تا 5 بعداز ظهر آب قطع می‌شد و شب‌ها هم اكثراً از نيمه شب تا صبح آب قطع بود. شبی هشتاد دلار پول داده بوديم برای خانه‌ای حدوداً هفتاد متری كه خيری از آن نمی‌ديديم.

ادامه دارد...