سفرنامه تبریز ـ ارمنستان ـ تبریز(قسمت هفتم)
قسمت هفتم (ارمنستان ـ ایروان)

ساعت 10 صبح بود كه ياسمن خانم ايرانی مقيم ارمنستان ما را به خانهای برد كه بايد برای سه چهار روز آينده مأمن و پناهگاه ما میشد.
خانم صاحبخانه از اينكه خانهاش را به ما وامیگذارند. آشكارا ناراضی بود.
اما شوهرش كه ظاهراً برادر ياسمن بود و به جز زبان ارمنی كلام ديگری نمی دانست به سرعت خانه را مرتب می كرد. وسايل خانه را جمع و جور می نمود و وسايل شخصی شان را در كمدها جای می داد. كمتر از يكساعت منتظر مانديم تا خانه را خالی كردند و تحويلمان دادند. ما بی صبرانه منتظر بوديم تا به محل مورد انتظار پناه ببريم. لحظات به سختی می گذشت. اما هر چه بود گذشت.
سرانجام هر يك با رويی گشاده و بشّاش از دستشويی خارج شدیم و برخوردها نرم و راحت شد. كدام مشكل می تواند تا اين حد اعصاب را زير فشار قرار دهد؟
ساعت از هشت شب می گذشت كه تازه به فكر افتاديم تا از فرصت كوتاه سفر حداكثر بهره را ببريم. از قرار معلوم ساعت 9 شب در ميدان جمهوری كنسرتی برپا می شد كه بايد از آن استفاده می برديم.
ساعت 9 شب در ميدان جمهوری بوديم. جايی كه بیش از نيمی از مردمان حاضر در آن ايرانی بودند.
فاصلۀ خانه تا ميدان جمهوری حدود ده كيلومتر و كرايۀ تاكسی به نظرم خيلی مناسب بود! 600 درام يعنی 2400 تومان برای 5 نفر و يك بچه!
بعضی از تاكسی ها به دليل غيرقانونی بودن اين تعداد زير بار نمی رفتند اما آنها كه شيشههايشان رنگی بود سوار می كردند. امير بايد در قسمت عقب جا می گرفت.
رانندهها همه ـ از سواری گرفته تا وسايل نقليه عمومی ـ بسيار آرام می راندند و تمام قوانين و اصول را رعايت می كردند. اما در اين چند روز، ديدم رانندههايی كه در قانون شكنی و تند و تيز راندن دست رانندههای تهرانی خودمان را از پشت می بستند. تا آنجا كه می شد فهميد اينها به احتمال قوی ارمنی نبودند.
رانندگی در تهران برای من عذاب اليم است. مهارت و خصلتهای خاص خودش را میطلبد كه منِ دهاتی!! از آن بی بهرهام.
آن شب، كنسرت ميدان جمهوری عبارت بود از پخش موزيك و رقص زيبا و ديدنی فوارههای آب، فوارههايی كه مطابق با موسيقی تنظيم می شدند و روح را نوازش می دادند. تمام سختی های سفر با همين دو ساعت جبران شد. به راستی ارزش ديدن داشت. همه خستگی ها به ورطه ی فراموشی رفت و شادی در زير پوستمان دويد. شبی سرشار از نشاط و توأم با حس حيات را تجربه کردیم!!

كسی را با كسی کــاری نبود. هر كس مشغول تماشای فوارههايی كه تا ارتفاع زياد بـالا می رفتنـد، بر گِـرد يكديگر می چرخيدند و آنگــاه با حــسی فـروتنـانه فـرو می ريختند.

آن همه زيبايی را كه بیگمان برای شهرداری ايروان هزينه چندانی دربر نداشت چگونه می توان توصيف كرد. ایكاش می شد به جای شرح آن فضای دلچسب و فراموش نشدنی، فيلمهايی را كه از صحنهها برداشتهايم در ميان نوشتهها گذاشت.

وقتی به خانه رسيديم پاسی از نيمهشب، گذشته بود. كرايۀ تاكسی دو هزار درام شد، يعنی تقريباً سه برابر معمول، اما چارهای نبود. راننده ها می دانستند كه ما مجبور به پرداخت اين كرايهايم. البته ناراضی هم نبوديم زیرا باز هم خيلی ارزانتر از سواری شخصی بود.
با روحی آرام و اعصابی راحت خوابيديم و خوابهای خوش به سراغمان آمد.
=======================
ادامه دارد...
سکستانت: