شکل بصری شعر نو


آنچه در فهم و درك شعر امروز دارای اهميت فروان است و خوانندگان شعر نو و بويژه آنهايی كه در كار صفحه‌آرايی اينگونه كتاب‌ها هستند كمتر با آن آشنايی دارند شكل بصری شعر نو است.

همانطور كه می‌دانيم شعر نو از پيوند بندهای مختلف شكل می‌گيرد.

هر بند حكم يك پاراگراف را دارد.

در يك بند، يك مفهوم كلی، شكل می‌گيرد و آن مفهوم در همان بند پايان می‌يابد.

تا آنجا كه بررسی‌های اينجانب نشان می‌دهد تا كنون برای اجزاء شعر نو بجز «بند» تعريف ديگری وجود ندارد.

بند می‌تواند از يك كلمه تا چندين سطر و حتی چندين صفحه را شامل شود. در اینصورت بدیهی است که در شمارش اجزاء شعر نو با مشکل مواجه خواهیم شد.

همانطور كه در شعر كهن واحد شمارش بيت است (يعني دو مصراع)؛ برای شمارش و اندازه گيری شعر نو و همچنين بمنظور اشاره به اجزاء آن، عنوان و اسامی تازه ضروری بنظر می‌رسد.

آنان كه با فرم ظاهری شعر نو سر و كار دارند بخوبی واقفند كه چيدمان اجزاء شعر، خواننده را در فهم نظر شاعر ياری می‌دهد، بنحوی كه می‌توان گفت شعر نو را تنها از طريق شنيداری نمی‌توان فهميد.

در اينجا بنا بر ضرورت برای اجزاء شعر نو واژه‌های «پيوند» و «پيوندك» را پيشنهاد می‌كنم.

از اين پس بنا بر تعريف، هر سطر از شعر نو را «پيوند» و در صورتيكه يك سطر، به دو يا چند بخش تقسيم شود هر جزء را «پيوندك» می‌ناميم.

(امیدوارم این پیشنهاد مورد قبول اعضای محترم فرهنگستان لغت و ادیبان و لغت‌شناسان و شعرای میهن عزیز نیز قرار گیرد.)

حالا با استفاده از اين دو واژه بهتر می‌توانم منظورم را از اهميت چيدمان شعر نو بيان نمايم.

شايد باورش سخت باشد، اما من ساعت‌های بيشتری را برای چيدمان پيوندها، پيوندك‌ها و در نهايت بندهای شعرم صرف می‌كنم تا سُرايش شعرهايم!

يعنی آنكه نمی‌توان شعر نو را به دست ماشين‌نويسی نا آشنا با مفاهيم شعری داد تا هر طور كه سليقه‌اش اجازه می‌دهد آن را بيارايد.

شگفت آنكه خود شاعر نيز گاهی در انجام اين مهم سراسيمه و سرگردان می‌ماند.

بطور مثال در قسمت زير، شكل دو پيوند را به روش‌های گوناگون و با استفاده از خط از طریق هندسی نمايش می‌دهيم.

فرم يك:

---------

---------

فرم دو:

--------

            --------

 

فرم سه:

------------

          ----------

فرم چهار:

-----------

                       -------------

و چه بسا فرم‌های ديگری كه می‌توان پيشنهاد نمود.

بديهی است سه يا چهار يا تعداد بيشتری پيوند ممكن است چيدمان‌های متنوعی را به خود اختصاص دهند كه تنها يكی از آنها به هدف و بيان شاعر نزديك است.

چه بسيار كسان كه با اين مفاهيم بصری بيگانه‌اند و در دنيای خيالی خود تصور می‌كنند كه شاعر برای پر كردن صفحه، اين فاصله‌ها را در نظر می‌گيرد. بد نيست بدانيد روزی يكی از آقايان دكترای ادبيات اين ايراد را بر من گرفت و چون بايد اجازه خريد كتابم را برای سازمان رفاهی تفريحی شهرداری می‌داد طبعاً نمی‌شد با ايشان بحث و مجادله كرد.

ايراد مورد نظر ایشان وقتی درست از آب درمی‌آيد كه پيكره‌ی شعر را فردی ناوارد و بطور تصادفی در شمايل بندها و پيوندها نمودار ‌سازد. من خود اشعاری را ديده‌ام كه در آن نحوه‌ی چيدمان بندها و پيوندها بسيار ناشيانه صورت گرفته و مفهوم اصلی و منظور شاعر بكلی مختل و ضايع گرديده‌است.

شعر امروز تابلويی است كه بايد با ديده شدن مفهوم خود را عايد نمايد؛ فرمی! كه جدا از آن، اين مفهوم هرگز متبلور نخواهد شد.

طبيعت با زبان گويای خود اهميت چنين شمايلی را به ما می‌آموزد. هر درخت شكل و فرمی منحصر به فرد دارد. بين شنيدن واژه‌ی درخت تا ديدن آن تفاوت از زمين تا آسمان است. عموماً درختان از تنه‌ی اصلی و تنه‌های فرعی، شاخه‌ها و شاخك‌ها و مجموعه‌ی برگ‌هايشان تشكيل می‌شوند و فرم خاص خود را به دست می‌آورند.

فرم و شكل شعر نو نيز بی‌شباهت به فرم و شكل درختان نيست. درخت چنار از دور معلوم است و درخت سرو از كاج به راحتی باز شناخته می‌شود. همانطور كه در گياهان جوانه‌ای را می‌گيريم و پيوند می‌زنيم و اين جوانه را پيوندك می‌گوييم. در شعر نو نيز می‌توانيم هر سطر را «پيوند»‌ی بناميم كه به سطر قبل يا بعد خود پيوند می‌خورد.

بنا بر آنچه تا كنون گفته شد از مجموع يك يا چند پيوندك يك سطر يا بنا به پيشنهاد ما يك پيوند حاصل می‌شود. يك يا چند پيوند، وقتی در يك راستای عمودی و دقيقا در زير يكديگر قرار گيرند، آن را از اين پس {بندك} می‌ناميم. بنابراين از مجموع پيوندها و پيوندك‌ها و بندك‌ها، بند حاصل می‌آيد. بند را پيش از اين در شعر نو تعريف كرده‌اند. ما كوچكترين واحد شعر نو را پيوندك ناميديم.

اما آنچه مهم و قابل ذكر است آنكه سطر سفيد، خود پيوندی است كه بايد خوانده شود. شاعر از انتخاب يك يا چند سطر سفيد منظوری دارد كه خواننده بايد آن را دريابد.

شايد ديده باشيد وقتی نوازنده‌ای ناگهان با دست مانع از ارتعاش تمام سيم‌های ساز می‌شود سكوتی شكل می‌گيرد كه گوياتر از هزار صداست.

البته اين سكوت، با سكوتی كه بين نوازندگان به ضدضرب شهرت دارد، متفاوت است. ضدضرب عبارت است از سكته يا سنكوپ ميان ضرب‌ها كه اين سكوت ممكن است شامل هر نوتی باشد. نوت سياه، چنگ يا دولاچنگ. (تفاوت نوت‌های ياد شده در مدت زمانی است كه بخود اختصاص می‌دهند.)

شاعر شعر نو نيز، ممكن است بر حسب ضرورت از زبان سكوت مدد جويد تا هزار حرف ناگفتنی را باز گويد. سطر يا سطرهای سفيد حكم نوت سكوت در موسيقی را دارد. اگر نوت سكوت نبود آيا هرگز موسيقی شكل واقعی خود را پيدا می‌كرد.

گاهی این سكوت است كه كلام قبل و بعد از خود را جان می‌بخشد.

گاه سكوت شيون حرف‌هايی است كه در قالب كلام نمی‌گنجند.

سكوت گاه پياده شدن سواركاری است از اسب، كه بايد گام‌هايی را با پای خود بردارد.

علاوه بر تمام اين‌ها پيوند سفيد در شعر شاعر نوسرا، ايجاد مجالی است تا خواننده از حالت انفعال بيرون بيايد و به آنچه ناگفته مانده‌است بيانديشد.

لازم به ياد‌آوری است كه اين‌ها همه تفاوت‌های شعر نو هستند با شعر كهن!

اين را در درسی از دروس مهندسی شهرسازی آموختم كه چنانچه قرار است ساختمان، شهرك يا حتی شهری، دارای صفت «پاسخده» باشد، مهندس طراح بايد هفت مورد زير را به دقت مورد ملاحظه قرار دهد:

1ـ نفوذ پذيری

2ـ انعطاف

3ـ گوناگونی

4ـ غنای حسی

5ـ نشانه‌های شخصی

6ـ روشنی و وضوح

7ـ نشانه‌های بصری

چيدمان شعر نو نيز بايد مشخصه‌های فوق را در خود داشته باشد. كسی كه چيدمان بندها، بندك‌ها، پيوندها و پيوندك‌های شعر نو را بر عهده دارد بايد راه‌های نفوذپذيری شعر را تشخيص داده و در طراحی و صفحه‌ارايی منظور نمايد.

بايد چيدمان شعر از انعطاف لازم برخوردار باشد.

مسؤل آرايش شعر نو بايد گوناگونی مفاهيم مورد نظر شاعر را بشناسد و آنها را چنان در كنار هم قرار دهد كه خواننده به راحتی به آنها دست پيدا كند. بايد گزينه‌های مختلف چيدمان را بررسی كند و تنها آن شكلی كه موجب قوام حسی در خواننده می‌شود را انتخاب نمايد تا بر غنای حسی خواننده بيافزايد.

بايد در گوشه و كنار كار، فضايی را ايجاد كند تا خواننده بتواند مُهر و نشانه‌های خود را بر آن بزند و نقش فعال خويش را در آن بازيابد.

بايد كار در نهايت روشنی و وضوح به پايان برسد تا موجبات سردرگمی و حيرانی خواننده فراهم نگردد.

در نهايت بايد برای نشانه‌های بصری اهميت و اعتبار فراوان قائل شد تا شعر همچون تابلويی نقاشی شده، حاصل كار نقاشی زبردست بنظر آيد و بر رغبت خواننده برای ادامه‌ی مطالعه بيافزايد. بويژه برای جوانان تحصيل كرده‌ی امروزی كه بسياری از آنان را ديده‌ام كه هرچند شعر را دوست دارند و بر آن ارج می‌نهند و در پيام‌ها و پيامك‌ها و در شاهد آوردن كلام خود از آن بهره می‌جويند اما در خواندن شعر خيلی ضعيف‌اند.

تأكيد اين نكته لازم است كه اين قشر، بيشتر در خواندن شعر ضعيف‌اند تا درك مفهوم آن! حال اگر آنچه گفته شد در نگارش و آرايش شعر نو مورد دقت قرار نگيرد خوانندگان شعر نو را از شعر و شعر خوانی بيزار می‌سازد و بديهی است خيلی زود عطايش را به لقايش می‌بخشند. كما اينكه بخشيده‌اند.

من به عنوان شاعر بيشترين رسالت خود را در برقراری ارتباط با همين قشر می‌دانم. زيرا خواصِ علاقمند به شعر سرچشمه‌های جوشان معرفت و حكمت را می‌يابند و از آن سيراب می‌شوند. اما جامعه با داشتن تعدادی معدود از خواص، راه صواب را طی نخواهد كرد. بايد عموم مردم را به اين راه كشيد تا شايد ارزش‌هايی كه روز به‌روز، راه ميرايی بيشتری را می‌پيمايد به مانايی برسد و ديگرْ بار احيا شود.

اميدوارم روزی، مطالبی در باره‌ی پاره‌ای از علائم و نشانه‌ها كه در شعر نو بكار گرفته می‌شود ـ علائمی ‌شبيه □ ، [ ، [    ] ، و غيره را ـ مورد شرح و توضیح قرار دهم.

به یاری خدای یگانه!

 

پنجم ارديبهشت ماه 1392

منصور اعلمی‌فر

در احوال شاعری

جانا مپرس ز احوال من مپرس

تنها در این سراچه ی تنها نشسته ام

از کاروان خلق جدا کرده ام حساب

موجم که بر لب دریا نشسته ام

دریای پر تلاطم و طوفان زندگی

بر کشتی شکسته ی دنیا نشسته ام

کوبیده ام به صخره تن و جان خسته را

چشمک زنان به گوشه ی شبها نشسته ام

همچون ستاره ی شبهای بیکسی

بر اوج گنبد مینا نشسته ام

دیگر مپرس ز احوال شاعری

بر عرش عالی اعلا نشسته ام

==============================

تازه سروده ای از منصور اعلمی فر


به مناسبت سوم آذر

قصـه‌ی غصـه‌ی من دور و دراز است مپرس
دسـت تقـدیر عـجـب شعـبده باز اسـت مپرس
قصـه‌ی عشـق نوشته اسـت بر ایـن پیشانی
ساز ناکوک به من داده کـه سـاز است مپرس
می نوازد دل و می سـازد و خـوش می شکند
گــاه صـیادِ کـبـوتـــر پی بــاز اســـت مپـرس
دلبــری داده مــرا چــون بــت چــینی غــمّاز
دائما با مـن سـرگــشته به نــاز اسـت مپرس
روز و شب را به هــم آمیــخته نقـاش عجب
گــرد مهـتاب رُخــش زلف دراز است مپرس
قــبـله‌ام گــشـته و مــحــراب خــم ابـروی او
مانـع سجـده و تسـبیـح و نمــاز است مپرس
شیـخ صنعانم و بـرگشته ام از قبله ی خویش
وین سخن نکته‌ی سربسته‌ی رازست مپرس
کرده با عشق مرا چــاره و در بنــد و اسیــر
مات و مبهوت که چون بنده نوازاست مپرس

در تاریخ سوم آذر ماه 1390 سروده‌ام
                                                                به مناسبتی

من كی‌ام؟! می‌خواهی مرا بشناسی؟

من كی‌ام؟ می‌خواهی مرا بشناسی؟

پس به دنبال من بيا . . .

 

 

من كي‌ام؟ غريبه‌اي از ديار دور. تبعيدي عرش اعلا در زمين.

من كي‌ام؟ بنده اي مفلوك، عـاصي درگاه خدا.

من كي‌ام؟ سرگشته اي حيران.

غريبه‌اي هستم، با پاي پياده از راه دور مي‌آيم.

نامم هرچه هست از تبار رنجـكشيدگانم.

چهل بهار را با چهار تابستان پيوند داده‌ام

                        و در آستانة پائـيز زندگي

                                به فصل سرد زمستان مي‌انديشم.

باور نمي‌كني؟!

               بيش از اين خود را نمي‌شناسم،

بي‌جهت نيست كه خود را غريبه‌اي از ديار دور مي‌دانم؛

من با خويشتنِ خويش نيز بيگانه‌ام.

 

 

تا آنجا كه از پس گرد و غبار زندگي

         چهـره‌ام را مي بينم و گذشـته‌هـاي دور را به ياد مي‌آورم؛

                                    قبري دهان گشود و مرده‌اي متولد شد.

 

هرگز، هراس مردمان را تواني تصوركرد، وقتي با مرده‌اي از قبر رميده روبرو شوند؟

هراس مردمان را از خود اينچنين ديده‌ام.

 

 

بيگانه،

نامي در خور من است.

با پـاي پـياده در كوچه پس‌كوچه‌هاي زنـدگـي به دنبال آشنائـي‌ مي‌گردم؛

اما مگر يك تبعيدي، هـيــچ اميدي براي يافتن آشـنائـي، مي‌تواند داشته باشد؟!

 

 

من راندة بهشت و تبعيدي زمين، زنجيري تمايلات خويشتنم.

راه گم كرده در كويرِ بي‌انتهاي نفسم.

خضري مي‌خواهم تا راه بنمايد و رهائـي بياورد.

. . . بيهودگي، چرخش به‌‌دورِخود، دوري باطل، شب به دنبال روز، و روزي بي‌حاصل، و باز شب.

سال از پيِ سال و قرن از پس قرن، شب همچنان تيره و تاريك، جهل و ظلمت، تمايل و خواهش، هيچ و پوچ . . .

 

 

نـاگـاه، در دل اين شب ظلماني، نسيمي روحبخش، صوتي دلنواز، تلاوتي دلپذير را به گوشِ هوشم رساند:

“ و العصر. ان الانسان لفي خسر. الا الذين امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. ”

“ قسم به دوره. قسم به زمان. هر آينه انسان در ضـرر و زيـان است مـگر آنـانكه ايمان آوردند و عـمل صالح پيشه كردند و دست در دامان خدا زدند و صبر را پيشه ساختند. ”

جـامه‌دانم را برمي‌دارم.آهسته و آرام به راه مي‌افتم.

انـدكي به خـود‌آمده‌ام. برمي‌گردم، تا راهِ راست را در پيش گيرم.

راهِ راست انسان بودن تا آدم شدن را.

 احساس مي‌كنم كمي به خود آمده‌ام. اندكي خود را مي‌شناسم.

براي شناخت بيشتر، راه درازي در پيش است و من، در ابـتداي اين راه چگـونه مي‌توانم خود را به شما بشناسانم؟

 

 

آنچه از خود مي‌دانم اينست كه خليفة خدا در زمينم، امانت‌دار بارگراني كه كوه‌ها از پذيرفتنش سر باز زده‌اند، رونده به سوي خداي خويش، سر‌خورده از بيـراهه رفتنها و خوشـحال از راه يافتن.

. . .، خضر همراه من است. جهت را شناخته‌ام. پس ديگر چه باك؟!

با قدمهائـي استوار، راهي را كه در پيش دارم طي خواهم كرد.

ديگر مرده‌اي از قبر رميده نيستم،

                          انساني هستم كه آدم شدن را تجربه مي‌كند.

مي‌روم تا خود را و همزمان‌خداي‌خود را بشناسم.

راستي، من كيستم؟ مي‌خواهي مرا بشناسي؟

پس

 با من

             بيا !

 . . .

=========================================

برگرفته از كتاب عشق و زندگی/ اثر منصور اعلمی‌فر

 

در ماتم زاينده‌رود و وضع شهر اصفهان

 

من‌كه روزگار نوجوانی خود را به تماشای زيبايی‌های بی‌بديل اين رودخانه گذرانده‌ام و از آن خاطرات فراموش ناشدنی دارم اكنون ساعت‌ها در كنار آن می‌نشينم و به حال نزار آن می‌گريم. اطمينان دارم اگر اين رودخانه در هركجای ديگر دنيا بود اينچنين به حال خود رها نمی‌شد. شعر زير حاصل غصه‌ها و دلسوزی‌های بی‌حاصل اينجانب است كه نه توانی در چنته دارم و نه چاره‌ای برای جبران اين خسارت بزرگ!

ناگفته نماند حدود بيست بيت از شعر خويش را شخصاً حذف نموده‌ام تا آنها كه كوچكترين مسئوليتی در قبال اين مرده رود احساس نمی‌كنند خاطر خطيرشان آزرده نشود.

بگذار شعر من انسجام خويش را از دست بدهد.

     در شعر ديگری پيشنهاد داده‌ام تا مردم همه، روزی گرداگرد رودخانه‌ی در حال احتضار حاضر شوند و آنقدر بگريند تا با اشك خود اين مايه‌‌ی حيات و زيبايی شهر را از مرگ حتمی نجات بخشند. ...

پيرمرد مهربان شهر ما

روز و شب دارد هزاران غصه‌ها

غصه‌ی زاینده‌رود مرده را   

مردمان خسته‌ی افسرده را

غصه‌ی بی‌خانمانی، گشنگی

بی‌نشاطی، خستگی، دلمردگی

شهر ما خود پایگاه غصه است

غصه ما را اینچنین افسرده است

غصه باید خورد بر هر گوشه‌ای

وه که ما را نیست دیگر توشه‌ای

غصه‌ي زاينده‌رود خشك را

كين چنين افتاده در دام بلا

 رود زنده زندگي مي‌آورد

زنده‌رود ما چرا مي‌پژمرد

بر لبش آبي ندارد، تشنه‌كام

مرده‌گير اين رود را، ختم كلام

غصه دارم، شهر من بي‌صاحب است

موشها در جوي‌ها، سرمست مست

در ميان چارباغ بي‌نوا

صف به صف بيني سپاه موش را

موش‌هاي چاق و چلّه، شادِ شاد

فارغ از هر زنده باد و مرده باد

گر سوي ميدان روي، نقش جهان

خسته مي‌بيني نگاه مردمان

از گراني پشت مردم خم شده

نان خشك پير ما هم كم شده

نيست جنب و جوش در بازار شهر

كرده با ما زندگي اينگونه قهر

هست پلهاي فراوان، رود خشك

بو فراوان هست جاي عود و مشك

بوي گند فاضلاب اصفهان

هست بي‌همتا در اقصاي جهان

برج مردآويج را بو خسته كرد

نيست در سر هيچ جز جاپاي درد

شرق را گويند روشن‌دشت، واي

 بوي بد بي‌حد نشسته در سراي

در شمال شهر بو بيداد كرد

كودكم از بوي بد فرياد كرد

كشتزار خشك را حاصل كجاست

پس چه كس مسئول درد شهر ماست

 

پل فراوان سبز مي‌گردد مدام

همچو زخمي بدتر از زخم جذام

اين چه تدبيري است حيران مانده‌ام

خسته‌ام بس در خيابان رانده‌ام

در « گلستان» پل چو آمد سخت شد

سخت‌تر شد بهر مردم، رفت و شد

رويِ« جابر» پل درآمد چون زگيل

واره را با فيل بسته جاي بيل

شهر را با سنگ پر كردن چه سود

خود مگر اين شهر قبر مرده بود

گر زتاريخش بگويم صدهزار

گفته‌ام هيچ است نزد بيشمار

...

روز اول اصفهان جايي نبود

در محل شهر مأوايي نبود

زنده رودي بود و دشتي سبز رنگ

خود طبيعت شاد شد زين آب و رنگ

چشمه‌اي جوشان چو آب زندگي

سرزميني پاك بهر بندگي

كوه و دشت و رود يكجا جمع بود

هر كسي مي‌ديد آن را مي‌ستود

اين محيط امن شد شهري وسيع

بوالعجب شهري و فرهنگي بديع

حال بنگر حال و روز شهر را

رود بي‌آب طبيعت قهر را

رود خشك مبتلاي جوع را

خود زند طعنه « شنا ممنوع » را

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

شب كوير آمد شبيخون زد به شهر

شهرداری كو مگر كوبد به قهر

باغباني كو كه از گِل گُل كند

آب كو تا پاي پل غُلغُل كند

-------------------------

پ ن: پيشنهاد مي‌كنم يك روز به نام روز جهاني زاينده رود نامگذاري شود.

=========================================

برگرفته از مجموعه اشعار اصفهان نصف جهان/ اثر منصور اعلمی‌فر