من كیام؟! میخواهی مرا بشناسی؟
من كیام؟ میخواهی مرا بشناسی؟
پس به دنبال من بيا . . .
من كيام؟ غريبهاي از ديار دور. تبعيدي عرش اعلا در زمين.
من كيام؟ بنده اي مفلوك، عـاصي درگاه خدا.
من كيام؟ سرگشته اي حيران.
غريبهاي هستم، با پاي پياده از راه دور ميآيم.
نامم هرچه هست از تبار رنجـكشيدگانم.
چهل بهار را با چهار تابستان پيوند دادهام
و در آستانة پائـيز زندگي
به فصل سرد زمستان ميانديشم.
باور نميكني؟!
بيش از اين خود را نميشناسم،
بيجهت نيست كه خود را غريبهاي از ديار دور ميدانم؛
من با خويشتنِ خويش نيز بيگانهام.
تا آنجا كه از پس گرد و غبار زندگي
چهـرهام را مي بينم و گذشـتههـاي دور را به ياد ميآورم؛
قبري دهان گشود و مردهاي متولد شد.
هرگز، هراس مردمان را تواني تصوركرد، وقتي با مردهاي از قبر رميده روبرو شوند؟
هراس مردمان را از خود اينچنين ديدهام.
بيگانه،
نامي در خور من است.
با پـاي پـياده در كوچه پسكوچههاي زنـدگـي به دنبال آشنائـي ميگردم؛
اما مگر يك تبعيدي، هـيــچ اميدي براي يافتن آشـنائـي، ميتواند داشته باشد؟!
من راندة بهشت و تبعيدي زمين، زنجيري تمايلات خويشتنم.
راه گم كرده در كويرِ بيانتهاي نفسم.
خضري ميخواهم تا راه بنمايد و رهائـي بياورد.
. . . بيهودگي، چرخش بهدورِخود، دوري باطل، شب به دنبال روز، و روزي بيحاصل، و باز شب.
سال از پيِ سال و قرن از پس قرن، شب همچنان تيره و تاريك، جهل و ظلمت، تمايل و خواهش، هيچ و پوچ . . .
نـاگـاه، در دل اين شب ظلماني، نسيمي روحبخش، صوتي دلنواز، تلاوتي دلپذير را به گوشِ هوشم رساند:
“ و العصر. ان الانسان لفي خسر. الا الذين امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. ”
“ قسم به دوره. قسم به زمان. هر آينه انسان در ضـرر و زيـان است مـگر آنـانكه ايمان آوردند و عـمل صالح پيشه كردند و دست در دامان خدا زدند و صبر را پيشه ساختند. ”
جـامهدانم را برميدارم.آهسته و آرام به راه ميافتم.
انـدكي به خـودآمدهام. برميگردم، تا راهِ راست را در پيش گيرم.
راهِ راست انسان بودن تا آدم شدن را.
احساس ميكنم كمي به خود آمدهام. اندكي خود را ميشناسم.
براي شناخت بيشتر، راه درازي در پيش است و من، در ابـتداي اين راه چگـونه ميتوانم خود را به شما بشناسانم؟
آنچه از خود ميدانم اينست كه خليفة خدا در زمينم، امانتدار بارگراني كه كوهها از پذيرفتنش سر باز زدهاند، رونده به سوي خداي خويش، سرخورده از بيـراهه رفتنها و خوشـحال از راه يافتن.
. . .، خضر همراه من است. جهت را شناختهام. پس ديگر چه باك؟!
با قدمهائـي استوار، راهي را كه در پيش دارم طي خواهم كرد.
ديگر مردهاي از قبر رميده نيستم،
انساني هستم كه آدم شدن را تجربه ميكند.
ميروم تا خود را و همزمانخدايخود را بشناسم.
راستي، من كيستم؟ ميخواهي مرا بشناسي؟
پس
با من
بيا !
. . .
=========================================برگرفته از كتاب عشق و زندگی/ اثر منصور اعلمیفر
سکستانت: