جانا مپرس ز احوال من مپرس

تنها در این سراچه ی تنها نشسته ام

از کاروان خلق جدا کرده ام حساب

موجم که بر لب دریا نشسته ام

دریای پر تلاطم و طوفان زندگی

بر کشتی شکسته ی دنیا نشسته ام

کوبیده ام به صخره تن و جان خسته را

چشمک زنان به گوشه ی شبها نشسته ام

همچون ستاره ی شبهای بیکسی

بر اوج گنبد مینا نشسته ام

دیگر مپرس ز احوال شاعری

بر عرش عالی اعلا نشسته ام

==============================

تازه سروده ای از منصور اعلمی فر