من‌كه روزگار نوجوانی خود را به تماشای زيبايی‌های بی‌بديل اين رودخانه گذرانده‌ام و از آن خاطرات فراموش ناشدنی دارم اكنون ساعت‌ها در كنار آن می‌نشينم و به حال نزار آن می‌گريم. اطمينان دارم اگر اين رودخانه در هركجای ديگر دنيا بود اينچنين به حال خود رها نمی‌شد. شعر زير حاصل غصه‌ها و دلسوزی‌های بی‌حاصل اينجانب است كه نه توانی در چنته دارم و نه چاره‌ای برای جبران اين خسارت بزرگ!

ناگفته نماند حدود بيست بيت از شعر خويش را شخصاً حذف نموده‌ام تا آنها كه كوچكترين مسئوليتی در قبال اين مرده رود احساس نمی‌كنند خاطر خطيرشان آزرده نشود.

بگذار شعر من انسجام خويش را از دست بدهد.

     در شعر ديگری پيشنهاد داده‌ام تا مردم همه، روزی گرداگرد رودخانه‌ی در حال احتضار حاضر شوند و آنقدر بگريند تا با اشك خود اين مايه‌‌ی حيات و زيبايی شهر را از مرگ حتمی نجات بخشند. ...

پيرمرد مهربان شهر ما

روز و شب دارد هزاران غصه‌ها

غصه‌ی زاینده‌رود مرده را   

مردمان خسته‌ی افسرده را

غصه‌ی بی‌خانمانی، گشنگی

بی‌نشاطی، خستگی، دلمردگی

شهر ما خود پایگاه غصه است

غصه ما را اینچنین افسرده است

غصه باید خورد بر هر گوشه‌ای

وه که ما را نیست دیگر توشه‌ای

غصه‌ي زاينده‌رود خشك را

كين چنين افتاده در دام بلا

 رود زنده زندگي مي‌آورد

زنده‌رود ما چرا مي‌پژمرد

بر لبش آبي ندارد، تشنه‌كام

مرده‌گير اين رود را، ختم كلام

غصه دارم، شهر من بي‌صاحب است

موشها در جوي‌ها، سرمست مست

در ميان چارباغ بي‌نوا

صف به صف بيني سپاه موش را

موش‌هاي چاق و چلّه، شادِ شاد

فارغ از هر زنده باد و مرده باد

گر سوي ميدان روي، نقش جهان

خسته مي‌بيني نگاه مردمان

از گراني پشت مردم خم شده

نان خشك پير ما هم كم شده

نيست جنب و جوش در بازار شهر

كرده با ما زندگي اينگونه قهر

هست پلهاي فراوان، رود خشك

بو فراوان هست جاي عود و مشك

بوي گند فاضلاب اصفهان

هست بي‌همتا در اقصاي جهان

برج مردآويج را بو خسته كرد

نيست در سر هيچ جز جاپاي درد

شرق را گويند روشن‌دشت، واي

 بوي بد بي‌حد نشسته در سراي

در شمال شهر بو بيداد كرد

كودكم از بوي بد فرياد كرد

كشتزار خشك را حاصل كجاست

پس چه كس مسئول درد شهر ماست

 

پل فراوان سبز مي‌گردد مدام

همچو زخمي بدتر از زخم جذام

اين چه تدبيري است حيران مانده‌ام

خسته‌ام بس در خيابان رانده‌ام

در « گلستان» پل چو آمد سخت شد

سخت‌تر شد بهر مردم، رفت و شد

رويِ« جابر» پل درآمد چون زگيل

واره را با فيل بسته جاي بيل

شهر را با سنگ پر كردن چه سود

خود مگر اين شهر قبر مرده بود

گر زتاريخش بگويم صدهزار

گفته‌ام هيچ است نزد بيشمار

...

روز اول اصفهان جايي نبود

در محل شهر مأوايي نبود

زنده رودي بود و دشتي سبز رنگ

خود طبيعت شاد شد زين آب و رنگ

چشمه‌اي جوشان چو آب زندگي

سرزميني پاك بهر بندگي

كوه و دشت و رود يكجا جمع بود

هر كسي مي‌ديد آن را مي‌ستود

اين محيط امن شد شهري وسيع

بوالعجب شهري و فرهنگي بديع

حال بنگر حال و روز شهر را

رود بي‌آب طبيعت قهر را

رود خشك مبتلاي جوع را

خود زند طعنه « شنا ممنوع » را

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

شب كوير آمد شبيخون زد به شهر

شهرداری كو مگر كوبد به قهر

باغباني كو كه از گِل گُل كند

آب كو تا پاي پل غُلغُل كند

-------------------------

پ ن: پيشنهاد مي‌كنم يك روز به نام روز جهاني زاينده رود نامگذاري شود.

=========================================

برگرفته از مجموعه اشعار اصفهان نصف جهان/ اثر منصور اعلمی‌فر