قسمت ششم

يافتن محلی برای قضای حاجت، شد بلايی كه در تمام طول سفر همراهمان بود و حلاوت سفر را اگر هم وجود می داشت با خود برد. به ياد آن كسی افتادم كه وقتی پرسيده بودند گرسنگی بدتر است يا عاشقی! با آن لهجه شيرين گفته بود:"در اتوبوس واحد تنگت نگرفته تا هر دوتاش يادت بره!"

سه ساعت ديگر رانديم و هر جا رسيديم سراغ توالت را گرفتيم و هيچكس نبود تا كلامی فارسی يا انگليسی بداند. راستی فاصلۀ رويا تا واقعيت چه اندازه است؟! عاقبت به شهر گريس رسيديم. نزديك غروب بود. تقريباً هر كسی که در طول  مسير خيابان زندگی می‌كرد بيرون آمده بود. مردم كنار خيابان، روی تراس‌ها و داخل پنجره‌ها ، همه جا حضور داشتند. اينجا ديگر حتماً كسی يافت می‌شد تا به كمك ما بيايد. پياده شديم. هيچكس زبان نمی‌فهميد. پسری حدوداً دوازده ساله و پرانرژی مشتاق بود تا بداند ما چه می‌خواهيم. مردم دور ما جمع می‌شدند اما ارتباطی برقرار نمی‌شد.

پسرك از ما خواست تا اندكی صبر كنيم. به دو رفت و دفتر مشقش را آورد و به ارمنی گفت بنويس. دفتر را گرفتم و روی كاغذ نوشتم. W.c خانمی آن را خواند اما اين دو حرف برای هيچكدامشان مفهومی‌ نداشت.

دست آخر آقای رضايی كه به استيصال رسيده بود سرپا روی‌ زمين نشست و با ادا و اشاره به آنها فهماند كه ما چه می‌خواهيم، ظاهراً پيش از بقيه همان پسر دوازده ساله فهميد.

دستمان را گرفت و به دنبال خود برد. خانم‌ها منتظر نتيجه داخل ماشين نشسته بودند.

رسيديم پشت در كليسا! اينجا بايد به حاجت خود می‌رسيديم اما مسئول كليسا از باز كردن در خودداری كرد. پسرك نااميد ما را به همراه برد. وارد كوچۀ باريكی شد كه به هشتی وسيعی می‌رسيد. درهای آهنی گاراژها كنار هم صف كشيده بودند. مردم نگاهمان می‌كردند. عده‌ای مرد بالغ بين سی تا چهل سال مشغول بازی بخصوصی بودند. مهره‌هايی را روی ميز جابه جا می‌كردند؛ دور و برشان خيلی شلوغ بود. در آن لحظه با تماشای آن همه آدم بيكار احساس خاصی پيدا كرده بودم. هر چه بود غريبی بود و غربت و ناآشنايی!

پسرك می‌رفت و به دنبالش ما! آقای رضايی نيامده بود. من بودم و دامادم. پسرك از هشتی وارد كوچه‌ای شد كه در وسط آن كاميونتی قديمی پارك شده بود.

پشت كاميونت بچه‌ها مشغول تخليه ادرارشان بودند. پسرك نشانمان داد و به ما تعارف زد.

با وضع عجيبی رو به رو بوديم. پسرك فهميد. اشاره كرد بيا! در بزرگ آهنی را كه با سيمی بسته بود باز كرد. پشت در محوطه ای بود پوشيده از علف‌های هرز بلند! دست راست، سولۀ مخروبه‌ای بود كه آوار در گوشه و كنار آن ريخته بود.

جلو رفتم تا محيط را برانداز كنم. پسرك صدايم زد و با دست پنجره‌ها را نشانم داد. از آنجا ديده می‌شوی! اينجا داخل سوله! همه را با كلام ارمنی می‌گفت ولی اشاره‌ها را می‌فهميدم.

دامادم برای آنكه دلش را نشكسته باشد به داخل رفت. من همراه پسرك برگشتم نزديك در! پسرك خودش هم شلوارش را پايين كشيد و مشغول شد. شايد می‌خواست بگويد چندان هم سخت نيست. چرا اينقدر سخت می‌گيريد. كارش كه تمام شد. دو ورق از دفترش را پاره كرد. به من داد و اشاره كرد بده به آن يكی تا خودش را تميز كند. وقتی دامادم آمد از او پرسيدم چكار كردی؟ گفت كمی ايستادم تا او را نرنجانيده باشيم.

ديگر تا جايی كه بشود از اين مقوله نخواهم گفت. پنج‌ شبانه روزِ ما با همين گرفتاری گذشت. مردم گوشه ی خلوتی از پارك را نشانمان می‌دادند؛ گوشه‌ای كه پر بود از آثار آدميزاد و خيلی عادی می‌گذشتند.

حتی وقتی خانه گرفتيم باز هم بهمین دلیل نمی‌توانستيم مدت زيادی بيرون از خانه بمانيم. زيرا از اين ميان عاقبت يكی نياز پيدا می كرد و بايد برمی‌گشتيم به خانه.

تازه داخل خانه هم نياز داشتی حمامی بگيری تا احساس پاكی داشته باشی. اما از ساعت 1 تا 5 بعداز ظهر آب قطع می‌شد و شب‌ها هم اكثراً از نيمه شب تا صبح آب قطع بود. شبی هشتاد دلار پول داده بوديم برای خانه‌ای حدوداً هفتاد متری كه خيری از آن نمی‌ديديم.

ادامه دارد...