تشكرنامه ای برای كاركنان بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان
به نام خدا
دلنوشتههای يك بيمار
بهخاطر تشكر از كاركنان دلسوز بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان
شكرگذار خداوند كسی است كه شكر مخلوقش را بهجای آورد.
همانطوركه در قرآن كريم آمده كار بسيار نيكويی است قدر خوبیهای ديگران را دانستن و مهربانی آنها را پاس داشتن و برخوردهای نامناسب را فراموش كردن و به بوتهی فراموشی سپردن!
دست تقدير عاقبت گذر مرا نيز به بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان انداخت! بر اساس تجربهی بيمارستانهای ديگر بسيار نگران بودم و احساس میكردم در اين شرايط حساس و پر اضطراب، چگونه بايد تحمل بد رفتاری آنها را داشته باشم.
اما لطف و مرحمت خداوند بزرگ، درسی جديد را به من آموخت تا بدانم كه گفتهی:
"به هركجا كه روی آسمان همين رنگ است!" نميتواند همواره درست باشد.
به بيمارستان چمران آمدم تا قلبم را كه مركز تمام علائق و عواطف منست، به دست پزشكان حاذق بسپارم. بيمارانِ منتظر نوبت، اطلاعات خوب و تجارب تلخ خود را برايم بازگو كردند. نوبت آقای دكتر منتظری را دريافت نمودم. صبر و حوصله و آرامش ايشان سختی راه را بر من هموار نمود. پرسشهای بيشمارم به راستی مرا شرمنده میساخت اما ناچار به دانستن پاسخ آنها بودم و متحير ماندم از آنهمه صبر و تحمل ايشان در پاسخ به آنهمه سئوال!!
به هرحال مطابق روال معمول مسيری طی شد و در طی مدت بيست روز داروهای تجويز شده را، بیامان به كام خويش فرو بردم تا آنكه كارم به بخش آنژيو كشيد.
تمام آنچه را در پيش رو داشتم سرنوشتی محتوم میدانستم مگر داروهايی كه بر تمام مراكز احساسی، هيجانی، اضطرابی من حمله میبردند و دلهرهها و دغدغههای ارزشمندی را كه برای ديگران داشتم نشانه میرفتند و مرا از شور و حرارت بازداشته و به شكلی ناخوشآيند آرام میساختند. ضربان قلبِ هميشه بیتابم شديداً كاهش يافته و به شصت رسيده بود. شور شعر در وجودم میخشكيد و شكوفههای باغ شعرم به سرعت پژمرده میشد. احساس میكردم با بسته شدن رگهای قلبم لحظهی پرواز فرا رسيده و وصال معشوق نزديك است. شربتی ترش و شيرين مدام بر مذاق ذهنم فرو میريخت و احساسی دوسويه را به ارمغان میآورد. ميل شديد به رفتن و به فيض وصال نائل آمدن و احساس مسئوليت برای ماندن و به پايان رساندن آنهمه نوشتههای بیسرانجام و نيمه تمام! نوشتههايی كه حاصل تمام زندگی منست!!
صبح روز دوشنبه بود كه دهليزهای تو در توی بيمارستان قلب چمران مرا به خود میخواند. دلهرهای غريب، دلشورهای عجيب و طاقتفرسا را به همراه داشت. بايد در بخش داخلی قلب مردان، بستری و برای آنژيو آماده میشدم. تمام ماجرا از اينجا آغاز شد:
تا اين مرحله رفتار كاركنان بيمارستان در مجموع خوب و رضايتبخش به نظر میرسيد. اما وقتی به ايستگاه پرستاری بخش رسيدم خانمی كه او را نمیشناختم مرا به نام مخاطب قرار داد و با خوشرويی و انرژی فراوان به من و همسرم خوشامد گفت! اين برخورد مناسب و غيرمنتظره به تمام فضای بيمارستان طراوتی تازه بخشيد.
همه میدانيم كه بيمار نيازمند برخوردهای شاد و انرژیبخش است.
من نيز مطابق روال هميشگی، به منظور تشكر و تقويت چنين روحيهای از ايشان تشكر كرده و اضافه نمودم كه شغل شريف پزشكی به دليل آنكه دائم درگير بيمار و بيماری است، بسيار سخت و طاقتفرساست؛ در اين زمانهی پر از سختی و مشقت، روبهرو شدن با بيماری كه خسته و نااميد از راه میرسد و شايد هم طلبكارانه برخورد میكند اعصابی پولادين میخواهد؛ اما پاسخ ايشان چه دلنواز و عالمانه بود و سرشار از مهر و عطوفت! با مهربانی مرا مخاطب قرار داد و با لحنی دلسوز و حاكی از معرفت اظهار داشت:
بيماری كه به ناگاه با اخطاری جدی رو بهرو شده و از پای افتاده است پا به عرصه بيمارستان میگذارد با هزاران اميد و دلهره! آن پيرمرد روستايی كه از راه دور آمده، آن پدر و مادری كه فرزند دلبندشان را برای آنژيو و يا پيوند قلب آوردهاند، آن مرد جوان يا ميانسال كه فرزندانش بيرون از بيمارستان با چشم گريان انتظار بهبودی عزيزشان را دارند، هر يك خسته از بار هزينههای سنگين زندگي، نالان و نااميد، به اميد يافتن راه چاره يا شفايی عاجل، رو به سوی ما كاركنان بيمارستان میآورند؛ كاركنانی كه بايد در عين نازكدلی به وظايف خود آشنا بوده و با رفتار صميمی خود، آنها را آرام كنند. لبخند گرم و نگاه روحنواز ما میتواند التيامبخش دل دردمند ايشان باشد!
ايشان با لحنی مهربان از من پرسيد مگر شما عبادتی بالاتر از خدمت به مردم و به بيماران درمانده سراغ داريد؟!
اينها را پرستارِ رحيمِ بيمارستان قلب شهيد چمران به من آموخت! نگاه اميدبخش و چشمان شاد و نگرانش كه بارها لبريز از اشك میشد و با كلام توانايش، برايمان بازگو كرد؛ در پاسخ به تشكری ساده از سوی من و همسرم!
...
حاصل تفكرات اين ايام را در سرودهی زير به تصوير كشيدهام:
خــدايــا، اضـطــراب قـلـب دانــا را گــرفتند
بـرای رقـص بـسـمـل قـدرت پــا را گــرفتند
قـفـس پـوسـیـده بــود امـا، طـبـيـبان گـــرامی
به دارو از مـن ايـن فـيـض تمـاشا را گرفتند
نمـیدانـم كـه قـلـب كُـنـد رفـتـارم ازيــن پـس
بـوَد هـمـراز شعـرم، یـا كــه عنـقـا را گرفتند
نمیكـوبـد به مشـتی سيـنهام را سختو محكم
شـر و شـور و شـراب جــام مـیـنا را گــرفتند
شـده رام ايـن سـمـنـد تـیـز رای تـيـز پـــرواز
تـو گفـتی رخـش رستم، سيف مولا را گرفتند
بـه شـوق پــركـشـیـدن راه رفـتن بسـته میشد
مـسيـحـا دكـتـرانـت بـسـتگــیهـــا را گــرفتند
به راه حـج شنـيدم سـرزنـش از خـار هجران
ولـی در كعـبـه رنـجـیـدم كـه معـنا را گــرفتند
زليخا بـودم و یـوسف مـراد و دوست مقصود
بـه تـرفـنــدی ز مـجـنـون یـاد ليـلا را گــرفتند
به شعری وصف معشوقم مرا خوش بود و حالی
تـمـام فكـر و ذكـر و شـعـر و انـشا را گــرفتند
فـروخـشكـیـده رود شـعر و مـن دورم ز دريـا
درين حـالت تـو گـويی لطـف دنـیـا را گــرفتند
شش بيت پايانی را پس از آشنايی با ايشان سرودهام:
در اين اثنا بهدست حق چراغی گشت روشن
كـسـی آمــد، كــز او اســرار ايــمـا را گرفتند
رحيـمی بـود، مريم نام و خويَش چون ملايك
ز انـفــاســش دم گــرم مـســیـحــا را گــرفتند
بـه مـن دادنــد و نــوشــيـدم مــثـال آب كـوثــر
چـنـان گـويـی غــم دنـیـا و عـقـبا را، گــرفتند
نـگـاه نـازنـیـنـش شعر و احسـاسش غـزل بود
از او پــروانــههــا آهـنـگ پـروا را گـــرفتند
امـیـدم روشـن و سرچشـمهی شعرم خروشان
غـــزلهـای لـطـیـفـم لـطـف گـرمـا را گـرفتند
خــداونــدا بــه بـــاغ آرزو هـــايــش ثــمــر ده
بهحقِ جمله خوبانی كه از تو علم اسما را گرفتند
همانطور كه مشهود است در اين شش بيت شور زندگی موج میزند و اين نيست مگر نقش پرستاری خوش خصال و شايسته كه با جان و دل شغل شريف پرستاری را پيشه كرده است!
پيش سلام بودن ايشان را در رفتار كاركنان بخشهای ديگر بيمارستان نيز بارها به تجربه نشستم و از آن پندها آموختم.
حال كه از اين پرستار خوشبرخورد و مهربان نام بردم شايسته است تا بگويم در تمام روزهايی كه در بيمارستان بودم برخورد نامناسبی از هيچكس مشاهده نكردم. (برخلاف بيمارستانهای ديگر!)
به ياد دارم روز اول برای گرفتن نوار قلب در محل درمانگاه به اشتباه وارد اتاق رئيس بيمارستان شدم، ايشان با خوشرويی مرا راهنمايی فرمود.
پزشك معالجم آقای دكتر منتظری صبر و بردباری را به من آموخت.
در بخش تست ورزش و اكو تمام كاركنان با صميميت راهنمايیام كردند و برخوردی خوش داشتند.
نظافت بيمارستان در مقايسه با بيمارستانهای ديگر در حد مطلوب و قابل قبول بود. چند نقطه فراموش شده را به ايستگاه پرستاری اطلاع دادم و بلافاصله تميز شد.
برای گرفتن نوبت آنژيو آقای زمانی و همكارشان برخوردی بسيار خوب و صميمی داشتند.
در بخش آنژيو تيم پزشكی با پيش سلام بودن خود از نگرانیام كاستند.
آقای زمانی كه پس از آنژيو محل زخم را گرفته و مانع از خونريزی شد مردی دلسوز و مهربان بود كه با گفتههای خود انرژی فراوانی به من داد.
خانمی جوان در راهرو بخش آنژيو با سلامی گرم، دلهره و تنهايیام را از ميان برد.
چه خصلت خوبی است اين پيش سلام بودن كاركنان بيمارستان چمران!
نگهبانان نيز درحاليكه به دقت مشغول انجام وظيفه بودند اما حرمت ارباب رجوع را در نظر داشتند.
هيچ جا نگاه طلبكارانهای روحم را نيازرد!
...
روزهای بعد جناب آقای دكتر نصر با خوشرويی فراوان نتيجهی آنژيوی مرا بررسی و راهنمايیهای لازم را سخاوتمندانه ابراز داشتند.
تشكر میكنم از جناب آقای دكتر ميرمحمد صادقی كه صميمانه معاينات لازم را بعمل آورده و مسئوليت عمل قلبم را پذيرا گشتند و به اميد خدا در آينده، دستان هنرمند و شفابخش ايشان را بر قلب خود احساس خواهم كرد.
همچنين از مهربانیهای آقای محمدی، در بخش جراحی قلب سپاس فراوان دارم.
ایكاش نام تمام آنهايی را كه با رفتار، كردار و گفتار خود مرا مورد لطف خويش قرار دادند میدانستم و از آنها به نام ياد میكردم. خدايا مرا ببخش، زيرا نام تمام آنها را كه چنين مهربان و صميمی رفتار میكردند نمیدانم و در اينجا حقشان را فرو گذاردم.
...
رياست محترم بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان، با عرض پوزش از تطويل كلام، بعرض عالی میرسانم آنچه معروض افتاد بخشی از دغدغههايی بود كه به آن توجه داشتم تا تمام همكاران جنابعالی بدانند مراجعين، بد و خوب اعمال آنها را به قضاوت مینشينند و همانند من دعاگوی وجود خادمين راستين مردم هستند.
به جنابعالی و به تمام همكارانتان تبريك میگويم ؛ از بابت تمام تفاوتهايی كه در بيمارستان شما به چشم میخورد.
اميدوارم نسبت به تقدير و تشويق كاركنان بويژه آنها كه نقش مهمی در شكل گرفتن اين گزارش داشتند، بذل مرحمت فرموده همگی را مرهون محبت خويش قرار دهيد.
با دعای خير و تشكر فراوان
منصور اعلمیفر
سکستانت: