بربنديد محملها
دوستان عزيزم
از اينكه باز هم سعادت يار شد تا بار ديگر در خدمت شما دوستان مهربان باشم ـ شما كه در ايام بيماری با پيامهای خصوصی دلگرم كنندهی خود مرا ياری داديد و نيرو بخشيديد ـ خداوند يكتا را سپاس می گويم و از شما ياران مهربان بینهايت تشكر مینمايم.
شعر زير حاصل ژرف انديشیهای اينجانب است پيش از انجام عمل كه شوق ديدار يار مرا دچار سرخوشی وصف ناپذيری كرده بود و مرگ را ميوهی شيرين زندگی در نظرم جلوه میداد؛ و آنگاه شرح چند لحظه بيهوش شدن و آنچه در آن عوالم بر من مشهود گرديد؛ و اكنون، كه باز با مسئلهی پيچيدهی زندگی و زنده بودن رو در رويم!
چه سرخوش بودم آن ايام
آن ايام بيماری
كه فكر رفتن از دنيا
مرا مست وصال يار
میفرمود!
از آن شيدايی شيرين
چه لذتها
نصيبم شد
جنون عشق
میبردم به آن وادی
كه بوی نافهی زلفش
قرين و همدم دلدار
میفرمود
مرا باكی ازين گرداب بیحائل
ازين امواج بیپايان
از اين دريای طوفانی
دمی در سر نمیآمد
همه شوق وصال يار
با من بود
در اين اثنا
بهفكر ديگران بودم
به كشتی بادبان بودم
هميشه شادمان بودم
تمنای وصال او
مرا بر دار میفرمود
چو بيماری به اوج آمد
بلايا فوج فوج آمد
دمی مدهوش بودم من
رها از هوش بودم من
در آن دم جذْبهی جانان
رهَم رهوار میفرمود
ميان آسمان آبی يكدست
ـ چنان آبی كه هرگز
كس نديدستی چنين زيبا و روحانی ـ
عروسكها
هزاران
بل فراوانتر از اين تعداد
مرا آواز میدادند
مرا پرواز میدادند
و من چون قاصدك خندان
سبك
پرواز میكردم
تمام عرش پر بود از ملايك
مرغهای سبز پرپرزن
به چهره چون عروسكهای چينی
عين زيبايی!
و من چون قاصدك خندان
سبك
پرواز میكردم
و میديدم
سراب اين سهپنجی چرخ را
بنياد بر هيچ است
...
كنون در تندباد بازگشت خويش
[ نامش را سلامت
خواه بگذاری]
چنان چون قاصدك، بیپر
ز دريا بیخبر مانده
به مردابی درافتادم
كه از آوای غوكان
درد سر دارم
...
هلا بنگر!
كنون بی درد بی دردم
و سخت افتاده لنگرها
به كف گيرم
عجب سنگين سنگينم
سراب عمر را
بار دگر
در پيش رو دارم
حبابی بر سرم شد آسمان
تنگ است دنيايم
كجا تا آن جرس فرياد بردارد:
كه بربنديد محملها
ره معراج بس دور است!!
از اينكه باز هم سعادت يار شد تا بار ديگر در خدمت شما دوستان مهربان باشم ـ شما كه در ايام بيماری با پيامهای خصوصی دلگرم كنندهی خود مرا ياری داديد و نيرو بخشيديد ـ خداوند يكتا را سپاس می گويم و از شما ياران مهربان بینهايت تشكر مینمايم.
شعر زير حاصل ژرف انديشیهای اينجانب است پيش از انجام عمل كه شوق ديدار يار مرا دچار سرخوشی وصف ناپذيری كرده بود و مرگ را ميوهی شيرين زندگی در نظرم جلوه میداد؛ و آنگاه شرح چند لحظه بيهوش شدن و آنچه در آن عوالم بر من مشهود گرديد؛ و اكنون، كه باز با مسئلهی پيچيدهی زندگی و زنده بودن رو در رويم!
چه سرخوش بودم آن ايام
آن ايام بيماری
كه فكر رفتن از دنيا
مرا مست وصال يار
میفرمود!
از آن شيدايی شيرين
چه لذتها
نصيبم شد
جنون عشق
میبردم به آن وادی
كه بوی نافهی زلفش
قرين و همدم دلدار
میفرمود
مرا باكی ازين گرداب بیحائل
ازين امواج بیپايان
از اين دريای طوفانی
دمی در سر نمیآمد
همه شوق وصال يار
با من بود
در اين اثنا
بهفكر ديگران بودم
به كشتی بادبان بودم
هميشه شادمان بودم
تمنای وصال او
مرا بر دار میفرمود
چو بيماری به اوج آمد
بلايا فوج فوج آمد
دمی مدهوش بودم من
رها از هوش بودم من
در آن دم جذْبهی جانان
رهَم رهوار میفرمود
ميان آسمان آبی يكدست
ـ چنان آبی كه هرگز
كس نديدستی چنين زيبا و روحانی ـ
عروسكها
هزاران
بل فراوانتر از اين تعداد
مرا آواز میدادند
مرا پرواز میدادند
و من چون قاصدك خندان
سبك
پرواز میكردم
تمام عرش پر بود از ملايك
مرغهای سبز پرپرزن
به چهره چون عروسكهای چينی
عين زيبايی!
و من چون قاصدك خندان
سبك
پرواز میكردم
و میديدم
سراب اين سهپنجی چرخ را
بنياد بر هيچ است
...
كنون در تندباد بازگشت خويش
[ نامش را سلامت
خواه بگذاری]
چنان چون قاصدك، بیپر
ز دريا بیخبر مانده
به مردابی درافتادم
كه از آوای غوكان
درد سر دارم
...
هلا بنگر!
كنون بی درد بی دردم
و سخت افتاده لنگرها
به كف گيرم
عجب سنگين سنگينم
سراب عمر را
بار دگر
در پيش رو دارم
حبابی بر سرم شد آسمان
تنگ است دنيايم
كجا تا آن جرس فرياد بردارد:
كه بربنديد محملها
ره معراج بس دور است!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 18:18 توسط منصور اعلمیفر
|
سکستانت: