پزشكی نازنين كه وجودش را بسيار گرامی می‌دارم دوسه روزی پيش برايم حكايت می‌كرد كه اگر چه شب‌ها تا ساعت ده در مطب حضور دارم اما شبی به ضرورت حضور ميهمانان، بايد زودتر به خانه می‌رفتم؛ بنابراين از  منشی خواستم تا بيمار بدون نوبت نپذيرد...

منشی به داخل آمد و گفت مردی سالخورد اصرار دارد تا حداكثر برای مدت ده دقيقه با من ملاقات داشته باشد...

ـ او را پذيرفتم؛ مردی بود در حدود شصت سال سن و به ظاهر موقر و متين!

پس از ادای احترام و تعارف اظهار داشت شنيده ام با دكتر (...) صميميت و آشنايی داريد!

ـ حدس زدم شايد بيماری كليه دارد يا برای بستگانش توصيه يا سفارشی می‌خواهد

گفت ‌خواهش می‌كنم از دكتر بخواهيد تا يكی از كليه‌های مرا بردارد، ارزانتر هم شد اشكالی ندارد؛ من فقط تعجيل دارم و نيازمند پول...!

دكتر فكر كرده بود كه شايد اين مرد معتاد است و قصد فروش كليه‌اش را دارد...

مبلغی در دست او گذاشته و گفته بود برو مشكلت را حل كن و در فكر فروش كليه هم نباش!

گفت ديدم مرد گريان دست در جيب خود برد؛ فيش حقوقش را بيرون آورد و بمن نشان داد؛ ماهی 460هزار تومان حقوقش بود؛ درحاليكه می‌گريست گفت: دكتر من گدا نيستم و چشم تمنا به هيچكس ندارم. همسرم چند سالی زمين‌گير است. سه دختر دارم كه بزرگترين آنها مدت هيجده ماه است عقد كرده و منتظر است تا جهيزيه‌اش آماده شود؛ ديگر تأخير جايز نيست زيرا دو ديگر نيز به سن ازدواج رسيده‌اند....

...

دكتر وقتی اشك‌های جاری مرا ديد روی برگرداند و به سراغ بيمارش رفت...

در مسير بازگشت به منزل شعر زير را سرودم:

چـرا با تـوسـن شعـرم چـنـيـن شـاداب مـی‌رانم

مـگـر مـن دردِ ايـن بيـچـاره مـردم را نمـی‌دانم

شنيـدم زاوسـتاد خـود حـكايـت‌هـای جـانسـوزی

كـزان پيـوسـته غمـگـينم، سـراسيـمـه پـريشانم

پـزشكـی، حاذقی، پيـری، سراسر پنـد با من گفت

يكـی غمـنامه‌ از مـردی كه اينك سـخت حيرانم

در اين شـب‌هـای طــولانی، شب سـرد زمستانی

بهــاريّـه اگـر گـفـتـم، غـلــط كــردم، پشـيـمـانـم

به دشـت لالـه می‌گـريد ميـان سـوسـن و سنبل

دلـــی آشـفــتـه دارد او، پــزشــك پــاكــدامـانم

ز داغ لالـه خـونين شد دو چشـم نرگس مستـش

كه گـرگ گـرسِـنه آمـد به دشـت و كوهسـارانم

شكوفه كی كند جلوه زمين خشك است و بی‌باران

كـجا بلـبل غـزلـخوان شـد، نبينی گل به بستانم

در اين شـب‌هـای طــولانی، شب سـرد زمستانی

بهــاريّـه اگـر گـفـتـم، غــلـط كــردم، پشـيـمـانـم

شكـسته خـم، سبـو خـالی و ساقی مست لايعقل

خــداونــدا چـه می‌بيـنم، كـجـا رفـتـنـد يــارانم

شـده سـاغـر تـهـی از می، شكسته هفت بند نی

اسيـر ايـن شـب تـيـره، شـب شــام غــريـبـانم

كـجـا انگــور خـواهـد شـد مـی‌ لعـل بدخـشانی

شـود خون‌گـريه‌هـای مـن، مـی لعـل بـدخشانم

در اين شـب‌هـای طــولانی، شب سـرد زمستانی

بهــاريّـه اگـر گـفـتـم، غـلــط كــردم، پشـيـمـانـم

لحـاف كـهنـه‌ی ابـری گـرفـتـه روی خورشيدم

تـن خـسـته، تـك و تنـها، چو مـرغی در بـيابانم

كـويـر گرم و تفـتيـده، ز شن طـوفان شده برپـا

جـرس خامـوش و بانگـی نـز گلـوی سـاربـانانم

چـو طفـلی مـانـده در راهـم، جـدا از دامـن مادر

هـــراسـانـم، اسـيـر حــمـلـه‌ی شـوم كـلاغــانـم

در اين شـب‌هـای طــولانی، شب سـرد زمستانی

بهــاريّـه اگــر گـفـتـم، غـلـط كــردم، پشـيـمـانـم

===================

برگرفته از مجموعه اشعار پراكنده/ اثر منصور اعلمی‌فر