معلّم

 

 

در اين دوران ظلمانى و پُرسوز

چه بايد گفت جز حرفى جگرسوز

زمين از آسمان دور است بسيار

هوا آلوده شبها تيره و تار

ز هم دورند مردم، آشنا نيست

ميان مردمان ميل جداييست

به هر در مى‌زنى يارى نباشد

كسى را با كسى كارى نباشد

بشر وا مانده از فرهنگ پاكش

نمى‌آيد خبر، غير از هلاكش

بشر كز آدميّت بى‌خبر ماند

در اين اوج تمدن در بدر ماند

ستمكارى رواج زندگى شد

تمدن موجب خربندگى شد

در اين شبها كه جز ظلمت، خبر نيست

اميد عافيت بهر بشر نيست

شب تاريك اگر مه برنيايد

ره و بيراهه را چون آزمايد؟!

در اين شبها كه من دلتنگ نورم

اسير قدرت و در بند زورم

در اين شبها كه مى‌نالم هراسان

ز دست مردم بى دين و ايمان

در اين دوران پر غوغاى تاريك

طناب دار و گردن سخت نزديك

نفس مى‌گيردم راه گلو را

كه مى‌بينم هلاك آرزو را

زبانم الكن و ميلم فراوان

كه تا گويم ز وصف ماه تابان

در اين شبهاى ‌جانسوز زمستان

كه بلبل را نباشد ره به بستان

در اين شبها كه سخت از پا فتادم

بر‌آيد آه و زارى ‌از نهادم

در اين دوران جور و ظلم و نكبت

كه اسكندر كند وصف عدالت

عدالت مى‌خورد بر فرق مظلوم

طنابى‌ مى‌شود بر بيخ حلقوم

مرا اميد مهتاب جهانتاب

نشانده منتظر، وا كرده از خواب

كه تا از آسمان انجم‌افروز

ستاره بركَنم خرسند و پيروز

 

در اين دوران كه دست ظلم ضحاك

جوانان وطن را كرده در خاك

من از مهتاب مى‌گيرم سراغى

كه تا شايد شود روشن چراغى

مرا تا صبحدم همراه باشد

چراغى‌ روشن و آگاه باشد

 

در اين شبهاى ‌جور و ظلمت و زور

بشر محروم، از انديشه وز نور

بهاى‌ صاحب انديشه هيچ است

سر علامه‌گان دستار پيچ است

خرد در جمع قدرت نيست جايش

كسى قائل نشد قدرى برايش

اگر مهتاب گاهى‌ برنيايد!

چه كس واماندگان را ره نمايد؟!

 

معلم ماهتاب سال و ماه است

معلم رهنماى خوب راه است

معلم از سپاه داد برتر

معلم چون نبى، شايد پيمبر

بداد عمر عزيز خويش از دست

بناى ‌جهل را بنياد بشكست

اگر دستم رسد بر دامن روز

ندا سرمى‌دهم با صوت جانسوز:

كه مهتابم معلم بود و خورشيد

به شبهاى‌ سياهم نور پاشيد

معلم شمع شب افروز دوران

بتابد نور تا دارد به كف جان

 

"معلم روشنى‌بخش جهان است

طلايه‌دار صبح جاودان است"

 ===================

برگرفته از مجموعه اشعار چنگ سکوت/ اثر منصور اعلمی‌فر