(قسمت اول)

      در زیر این لباس های کاغذی که هریک از ما بر تن داریم کسی یا کسانی زندگی می کنند که بسیاری از آنها را هیچ کس نمی شناسد؛ حتی خود ما نیز با آنها بیگانه ایم، و درست در همان حال که بر انکارشان تلاش می کنیم مجبور به قبول و تحمل و درکشان هستیم. این یعنی خود واقعی مخفی ما که در لایه های زیرین این سرزمین یخ زده مدفون است و ما در این گرگ و میش (ضمیـر ناخودآگاه و خودآگاه) زندگی را با تمام سختی ها و ناهمواری هایش در پس پشت می گذاریم.


                                                                     نیم ساعت پس از نیمه شب

                                                                              1391/1/8

(قسمت دوم)

سفرنامه تبریز ـ ارمنستان ـ تبریز

بيش از پانزده روز از مراجعت ما از سفر ارمنستان می‌گذرد. گرفتاری‌های زندگی و روزمره گی‌ها، يا بهتر بگويم پانزده روز از روزمرگی ها می‌گذرد. پانزده روز از كتاب و قلم و خواندن و نوشتن فاصله گرفته‌ام. اين روزها از جمله روزهای زندگی من نيستند. روزهايی كه استمرار نفس كشيدنی از روی اجبارند.

روزهايی كه حيات نباتی را در پی دارند. بودن و بودن و بودن است و از شدن خبری نيست.

ذره‌ای از توده‌ای گله‌وار! بی‌مقصود، بی‌مقصد، نان خود را خوردن و راه خود را رفتن و راضی بودن!

آدم را آفريده‌اند تا به كار خدا هم كار داشته باشد.

اكنون حق دارم از خودم بپرسم من كی‌ام؟!

دهه شصت را پشت سر می‌گذارم و رو به افق آينده دارم. تاريخی را از سر گذرانده‌ام خوب يا بد، مسلم اينكه متعلق به من است. كسی كه ديگر بايد ثمری داشته باشد. نه برای خود!

...

آيا نوشتن كفايت می‌كند.

به خودم می‌گويم باز هم بهتر است، بهتر از آنچه هستم.

می‌نويسم به اميدی، به اميد فايده‌ای، فايده‌ای برای آنكه چشم می‌گذارد و می‌خواند. خدا را چه ديده‌ای. شايد فايده‌ای داسته باشد.

پس به اميد خدا می‌آغازم گزارش سفر ارمنستان را:

در هر قسمت يادی و خاطره‌ای!

سعی دارم تا ناگفته‌ها را هر چند تلخ و ناخوشايند بازگویم.

در سرتاسر نوشته‌های ديگران در باره سفر به ارمنستان آنچه را خود شخصاً به تجربه دريافتم نخوانده‌ام. اميد آنكه به بدبينی متهم نشوم!!

هفتم تیرماه 1391


ادامه دارد