سفرنامه تبریز ـ ارمنستان ـ تبریز(قسمت سوم)

بعد از نوشتن سفرنامه تركيه ديگر از تب و تاب نوشتن سفرنامه در وجودم اثری نيست. آرزو داشتم سه چهار ماهی به هند بروم و سفرنامه‌ای باب طبع فراهم كنم؛ اما شايد اين آرزو هرگز تحقق نپذيرد. آخر نمی‌دانم با 400 دلار ارز دولتی آن هم به قيمت يك هزار و دويست و بیست و شش تومان در خارج از كشور چه می‌توان كرد؟! چند روز می‌توان دوام آورد و به گدايی نيافتاد؟!

پيش از آنكه سهم ارز مسافرتی به چهار صد دلار كاهش يابد، قصد عزيمت كرديم اما پاسپورتهايمان بيش از 4 ماه اعتبار نداشت. بنابراين بايد پاسپورت جديد می‌گرفتيم كه هزينه هر پاسپورت هشتاد هزار تومان شد و ظرف مدت يك هفته به دستمان رسيد. همان روزها بود كه خبر ارز چهار صد دلاری نیز به گوشمان رسيد و خواه ناخواه پيگيری‌های سفر هند متوقف گرديد.

هنوز دستمان به كار نقاشي خانه بند بود كه دخترم مريم همراه دامادم به خانه آمدند و پيشنهاد مسافرت به ارمنستان را دادند. شرايط در مجموع برای چنين سفری مهيا نبود. اما دلشوره‌های پدرانه به سراغم آمد و تا چند شب بعد خواب و آرامم را ربود.  

آنها قصد داشتند با خودروی شخصی عازم سفر شوند. جاده نوردوز به ايروان تا آنجا كه شنيده‌ام و در گوگل بررسی نموده‌ام از جاده چالوس هم باريك‌تر و پرپيچ و خم‌تر است. كشورِ غريب و همه جور احتمال در ذهن پدری بد و خوب روزگار چشیده، بديهی است دلهره زيادی در پی دارد؛ هر چند به دورانديشیِ عزيزان خود اطمينان داشته باشی!

حالا كه مشغول نوشتن اين سطور هستم در پارك شهر تبريز نزديك هتل مرمر رخت اقامت افكنده‌ايم. به اتفاق فرنگيس و خواهرم، منتظر آقامهدی و مريم و امير كوچولوی‌ عزيز!

ديروز صبح سه نفری سفر را آغاز كرديم. روز قبل از آن مدارك مربوط به كاپوتاژ ماشينم را گرفتيم و قرار شد يك ماشين را در پاركينگ نزديك مرز بگذاريم و با يك ماشين، پنج روز و چهارشب را در ارمنستان باشيم و باز در محل مرز به سمت اصفهان ـ ازطريق شمال ـ از دو ماشين استفاده كنيم.

ديروز عصر به زنجان رسيديم. پس از طی600 كيلومتر از اصفهان و در جوار هتل بزرگ زنجان چادر زديم و شبی خوش و فراموش نشدنی را تجربه كرديم. هوا بسيار عالی و از آلودگی‌های اصفهان خبری نبود.

هوا صاف و مطبوع، همراه با سردی دلنشين و فراموش نشدنی!!

امروز صبح فاصلۀ 280 كيلومتری زنجان تبريز را طی كرديم و جای شما خالی ناهار را همراه با نان سنگك داغ و تازه نوش جان نموديم. خواب راحتی رفتيم و باخبر شديم كه دوست برادرم، آقای رضايی هم در راه است.

اكنون منتظر ايشان هستيم به اتفاق همسر و فرزندشان. احتمالاً حالا به زنجان رسيده باشند.

بد نیست زنگی بزنم و سراغشان را بگیرم.

ادامه دارد...