سفرنامه تبریز ـ ارمنستان ـ تبریز(قسمت چهارم)
سفرنامه تبریز ـ ارمنستان ـ تبریز(قسمت چهارم)
بد نيست در این قسمت خاطره روزی كه برای كاپوتاژ ماشين رفتيم را تعريف كنم.
هنگام ورود به محوطه گمرك واقع در بيست كيلومتری جنوب اصفهان، برای آنكه سرگردان نشويم از دخترم مريم خواستم تا از كيوسك داخل محوطه آدرس قسمت مربوطه را جويا شود. بنا به راهنمايی مردی حدوداً چهل ساله ماشين را در پاركينگ گذاشتيم و به همان كانكس وارد شديم. مردی موقر، خوشرو و بسيار مهربان و با چهرهای خندان به ما خوشامد گفت و مدارك ما را گرفت. میگويم ما، زيرا من قصد كاپوتاژ ماشينم را داشتم و همچنین گواهينامه بينالمللی بگيرم و دخترم نيز بايد گواهينامۀ شوهرش را تبديل به بينالمللی میكرد.
کارمند داخل کیوسک چنان خوش برخورد و مهربان بود كه ظرف چند دقيقه شيفته و مسحور او شدم. قيافهاش نشان ميداد خوزستانی است و لحن كلامش نيز اين حدس را تأييد میكرد.
معلوم شد اهل آبادان بوده و وقتی فهميد ما نيز ساكن آبادان بودهايم ابراز علاقۀ بيشتری نمود، جوانی را صدا زد، مدارك را به او داد و تأكيد كرد مواظب باش مدارك گم نشود. از اينها فتوكپی بگير و بيا!
جوان، بيرون از كانكس ما را صدا زد و گفت همراه من بياييد. حدود دو ساعت طول كشيد تا كار به سرانجام رسيد. من متحير مانده بودم كه چه آدمهای خوبی؟! آيا كاركنان گمرك همگی تا اين حد كار راهانداز و مهربان هستند يا اين آقا چون فهميد ما جنگزده خرمشهر هستيم اينقدر هوای ما را نگهداشت؟!
از كسی پرسيدم آيا به ما هم كه با خودروی خودمان عازم سفر خارج هستيم 400 دلار تعلق میگيرد؟ پيشتر، اين سئوال را از معاون گمرك نيز پرسيده بودم ايشان اظهار بیاطلاعی كرده بود و من مشتاق بودم تا چگونگی آن را بدانم. دامادم مدام اطلاعاتی پيدا میكرد و به ما خبر میداد. ايشان مطمئن بود كه 400 دلار به ما تعلق میگيرد.
آقايی كه از او سئوال كرده بودم پس از دقايقی پيشم آمد و گفت آن آقا، آقایی كه پيراهن آبی به تن دارد عازم ارمنستان است، از او بپرسيد.
به سراغش رفتم و در كمال تعجب ديدم آقای رضايی دوست قديمی برادرم، عازم سفر است. خوش و بشی شادمانه و فال نيكِ اين رويارويی!
حالا قرار است با هم و به همراه هم اين سفر را پيش ببريم.
اكنون ما در تبريز و آنها در ميانهی راهاند!
سکستانت: