خاطرات ارمنستان (قسمت پنجم)

ميدان ورودی زنجان كنار كيوسك نيروی انتظامی محلی مناسب و توأم با حس امنيت برای اقامت يك شبه ی ما بود. سال قبل دو شب در همين محل چادر زديم و خاطرات خوشی را تجربه كرديم. مصاحبۀ صدا و سيمای زنجان برای شبكۀ شما هم از جملۀ آن خاطرات بود.

اما وقتی به تبريز رسيديم در پارك نزديك هتل مرمر مانديم و شب هنگام روی چمن پارك سه چادر برقرار  کردیم و جای دوستان خالی در آن هوای تازه و بهاری‌ شبی خوش را سپری ساختيم.

يك بعد از نيمه شب خوابيديم و ساعت چهار صبح عازم جلفا شدیم و بعد از آن به سوی منطقۀ مرزی نوردوز، تا در اول وقت اداری‌ تشريفات خروج را به پايان ببريم.

بنابر اطلاعاتی كه قبل از سفر گرد آورده بوديم حداكثر معطلی ما برای انجام امور گمركی‌ و ويزا بیش از دو ساعت نبود و فقط باید حدود ده دلار برای صدور بیست و یک روز ویزا بپردازيم. اما شرايط به شكلی ديگر پيش آمد و تا ساعت یک بعد از ظهر پوستمان يكجا كنده شد.

برخورد مأمور گمرك كشور خودمان بسيار بد و زننده بود. وسايل موجود در صندوق عقب را بنحوی بسیار بد ريخت و پاش می‌كرد و می‌گفت من تنها هستم و وقت ندارم بايد عجله كنم.

اين برخوردها ما را بيشتر متقاعد می‌ساخت كه سفر خوبی را تجربه خواهيم كرد. فکر می کردیم حتی برای چند روز  هم شده از اين برخوردهای ‌دور از فرهنگ دیگر خبری نخواهد بود.

به سرزمين رؤياها می‌رويم به ارمنستان كه در وبلاگ‌ها ديده بوديم و به نحوی آن را می‌شناختيم. سفرنامه‌های ديگران را خوانده بوديم و بی‌صبرانه انتظارش را می‌كشيديم.

اما برخلاف تصور ما مأمورين ارمنی، رفتاری ‌به مراتب تندتر داشتند و به راحتی‌ نسبت به ايرانی‌ها پرخاش می‌كردند.

برای كاپوتاژ ماشين و گواهينامه ها حدود 280 هزار تومان داده بوديم؛ هزينه‌های‌ سفر تا مرز به علاوۀ هر نفر چهار هزار درام یعنی معادل 16 هزار تومان برای صدور ویزا و حالا  هم پرداخت 21 هزار درام حق ترانزيت ماشين يا به قولی حق عبور از خاك ارمنستان.

درست مثل بازی پوكر بود. همين كه ورق‌ها را گرفتی‌ و گفتی بله، آرام آرام می‌روی تا تمام موجودی ات را ببازی! راه برگشت بسته است. مگر می‌شود ناگهان تصميم بگيری و خودت را از آن همه اسارت نجات بدهی. باز هم تکرار همان داستان دنبال اين خط را بگير و بيا. تكرار خاطرۀ روزگار نوجوانی، ديوار مدرسه و خطی‌ كه تو را با خود می‌برد. می‌برد به دستشويی مدرسه بی‌هيچ حاصلی اما تو به دنبالش می‌رفتی به اين اميد كه اين بار خط به جای بهتری برسد.

هوا گرم و طاقت‌ها تاق! همه عصبانی اما اميدی مبهم ما را به پيش می‌برد. اگر از اين مرحله بگذريم. كار تمام است. می‌رسيم به سرزمين خوشی‌ها، جايی كه حتی‌ دندان پوسيده هم به درد نمی‌آيد. جايی كه به جای آب، شراب پيشکشت می‌كنند!

جايی كه مردم مهربان انتظار رسيدنت را دارند.

در «هراپراگ» ايرانی‌‌ها تو را برای اجارۀ خانه راهنمايی می‌كنند و برای رفع مشكلاتت قدم بر‌می‌دارند. ميدان جمهوری پر است از ايرانی‌ها و ديگر غم هيچ چيزی را نخواهی داشت. حتی اگر دوست داشتی در همان ميدان يا يكی از پاركها يا كنار خيابان چادر خواهی زد و دور از تمام فشارها زندگی را به پيش خواهی برد.

ساعت از يك بعداز ظهر گذشته بود كه رسيديم به خاك ارمنستان. ناراحت از بابت آن همه پولی كه پرداخته بوديم و فرار از رشوه‌هايی كه افسران ارمنی علناً از ما مطالبه می‌كردند.

تازه فهميديم بايد 20 هزار درام ديگر يعنی تقريباً معادل پنجاه دلار يا به عبارتی نزديك به صد هزار تومان هم برای‌ بيمه ماشين بپردازيم. بيمۀ اجباری كه ما را در برابر حوادث احتمالی تا سقف یک و نیم ميليون درام پوشش مي‌دارد. مسئول بيمه پشت پاكت را به من نشان داد و گفت اگر خطر يا حادثه‌ای ‌پيش آمد با اين شماره تماس بگير و موضوع را بگو و تمام.

خوب ! پس چندان هم بد نبود! ضرری در قبال سودی! باز هم خدا را سپاس كه بيمه همراه و ياور ماست. مشكلی‌نيست. با يك تلفن كار روبه راه می‌شود. اگر طرف، فارسی فهميد كه به فارسی وگرنه به انگليسی به آنها می‌فهمانيم. ارمنی‌ ها حتماً زبانشان «فول» است و بهتر از ما می‌فهمند.

از متصدی بيمه كه اندكی زبان فارسی می‌دانست در  مورد محلی مناسب برای صرف ناهار پرسيدم و او گفت بعد از چهل كيلومتر جای‌ مناسبی برای ‌ناهار پيدا می‌كنی‌.

ساختمان‌های‌ بلند نشانۀ آن محل است. می‌توانی‌ شب را حتی‌ در آن محل بمانی!

با تنی خسته و نزار راهیِ راه سخت و صعب العبور ايروان شديم.

درست است كه می‌دانستيم جاده باريك و پيچ در پيچ است. حتی ‌توصيه شده بود ساعت 9 تا 10 صبح شروع حركتمان باشد تا پيش از غروب آفتاب اين مسير تقريباً 440 كيلومتری را در طی هفت، هشت ساعت طی كنيم اما حالا ساعت حدود سه بعد از ظهر بود و دلهرۀ جاده‌ای‌ ناشناس و غريب! جاده‌ای‌ كه تقريباً هيچ علامتی‌ نداشت. نه خط‌ كشی‌  كنار و وسط جاده و نه علامت‌های‌ راهنما!!

آمديم و نرسيديم. آمديم و نرسيديم. آمديم و نرسيديم. ساعت از چهار و نيم گذشته بود كه بی‌اختيار وارد محوطۀ كارگاهی شدم. جايی كه ظاهراً پس از تكميل، پمپ بنزين و فروشگاه و رستوران و غيره می‌شد.

حاصل دو ساعت رانندگی‌ طی مسافتی برابر پنجاه يا شصت كيلومتر بود. یعنی سرعتی معادل سی کیلومتر در ساعت!

ناهار را همراه آورده بوديم. روز قبل دو تا مرغ را تكه كرده بوديم تا در كمال فراغت جوجه كبابی نوش جان كنيم. تنها از فراغت خبری‌ نبود و گرنه ناهار را هر طور بود صرف كرديم.

برخورد كارگران فقير كارگاه دوستانه و دلچسب بود حتی‌ يكی‌ از آنها برای امير بستنی آورد.

بعد از ناهار يكی دو نفر نياز به دستشويی داشتند. به سراغ كارگران رفتم. برخلاف باور ما هيچكس به غير از  زبان ارمنی و كمی‌ روسی از زبان انگلیسی و فارسی چیزی نمی‌دانست.

به هر زحمتی بود فهمانديم كه توالت را به ما نشان بدهيد. يكی‌ از آنها كه كمی باهوش‌تر بود فهميد. دست مرا گرفت در حالی كه دو تن از خانم‌ها به همراه من می‌آمدند.

رفت پشت ساختمان، جايی كه قاعدتاً بايد محل توالت باشد. كنار رودخانه سراشيبی نسبتاً تندی وجود داشت كه وقتی‌ از آن پايين می‌رفتی بايد خيلی خوش‌شانس باشی تا پايت را در آثار آدميزاد نگذاری! آنجا را نشانمان داد و رفت.

خوب بيابان بود و چنين وضعی دور از انتظار نبود. ترجيح داديم صبوری پيشه كنيم و به اصطلاح، خودمان را نگه داريم.

سوار بر ماشين آن مكان را پشت سر گذاشتيم.

جايی كه امكان قضای حاجت نباشد! مگر می‌شود در آنجا بيتوته كرد؟!

...

ادامه دارد